در باب عرضه سریال های روز نوشته ای داریم با عنوان “Recreation of Thrones: روانشناسی سرسی لنیستر” که پیشتر بدان میپردازیم.

سرسی لنیستر یکی از چند شخصیت برتر «بازی تاج و تخت» (Recreation of Thrones) است که بعد از اتمام فصل ششم به سطح پیچیده و جدیدی از شخصیت‌پردازی‌اش رسید و توجه‌ی بیشتری را به خودش جلب کرد. این‌بار در سایتهای اینترنتی به این پرسش جواب می‌دهیم که در پشت ذهن ایشان چه می‌گذرد؟

جایی در تازه ترین قسمت فصل ششم Recreation of Thrones، سرسی با فاصله‌ی فراوانی به شخصیت موردعلاقه‌‌ام‌ مبدل شد. پیش از این، سرسی را همراه با بقیه به یک اندازه دوست داشتم، با اینحال دگرگونی ایشان در اپیزود آخر فصل واپسین سریال، ایشان را در نقطه‌ی مهیج کننده و پیچیده‌ای رها کرد که ممکن است پیرامون‌ی هیچ کاراکتر دیگری اتفاق نیافتاده است. به حدی که الان بیشتر از جان اسنو، علاقه مند اطلاع پیدا کردن از سرنوشت سرسی تماما سیاه هستم. بسیار عالی، پرسش این است که چرا به چنین نتیجه‌ای رسیدم و چرا شخصیت سرسی این‌قدر دلنشین است؟ اصولا بهترین کاراکترها، کاراکترهایی هستند که شخصیت‌پردازی چندلایه‌ و قوس شخصیتی توانمندی دارند. سرسی مثال بارز این تعریف است. مثلا به آریا بنگرید. ایشان تحت نام قهرمان خفن جریان شهرت دارد. با این وجود که ایشان در مسیر مبدل شدن به یک آدمکش حرفه‌ای، با مساله‌های روانی و فیزیکی فراوانی دست و پنجه نرم می‌کند، با اینحال نهایتا ایشان همان قهرمان خفن باقی می‌ماند. جان اسنو با اینکه باید با اتفاقات غیرمنتظره‌ای مانند چاقو خوردن به وسیله برادرانش مواجه شود، با اینحال بالاخره با همان قهرمان کلاسیک یک جریان حماسی طرفیم. این حرف‌ها به این معنی نیست که این شخصیت‌ها پیچیده نیستند، حتی منظورم این است که سرسی شرایطی دارد که به نویسنده اجازه می‌دهد در سطح بالاتری از پیچیدگی و اسرارآمیزی ایشان را تعریف و گسترش دهد.

معمولا چنین اتفاقی با آنتاگونیست‌هایی مانند سرسی می‌افتد؛ ضدقهرمان‌هایی که به میزان مشابه که شرور و خون‌خوار هستند، به میزان مشابه سخت‌دار و ضربه‌خورده هم هستند. شخصیت‌های چندلایه‌ای که به مرور لحظه به درک‌های متفاوتی پیرامون‌ی رفتار، انتخابات، احساسات و انگیزه‌هایشان می‌رسیم. اینها کاراکترهایی هستند که نه فقط ماهیت پیچیده‌ی زندگی را برایمان تشریح می‌کنند، حتی جریان را هم برای سرگرمی‌مان وارد مسیرهای تازه ای می‌کنند و تصمیماتشان به عواقب انفجاری جدیدی می‌انجامد. سرسی به این دلایل شخصیت جذابی است. با اینکه کالبد شکافی دقیقِ پیچیدگی چنین شخصیتی خیلی سخت و ناممکن است، با اینحال وقتی ما برای نخستین‌بار با ایشان روبه‌رو می‌شویم، بیننده زن بی‌رحم و جاه‌طلبی هستیم که شدیدا به لنیسترها و نه هیچکس دیگری وفادار است. ایشان تنها چهار نفر را در تمام دنیا دوست دارد: جیمی و بچه‌هایش.

ممکن است پیش از هرچیز این‌طور به نظر برسد که با شخصیت قدرت‌طلب و خودخواهِ مطلقی طرفیم، با اینحال وقتی کمی بیشتر با ایشان وقت می‌گذرانیم، از غم و اندوه‌های شخصی‌اش اطلاع پیدا می‌کنیم. از یک ازدواج زورکی و بدون عشق گرفته تا دوران کودکی دردناکی که ایشان به خاطر دختر بودن به وسیله پدرش طرد شده بود، از دست دادن مادرش و بالاخره پیش‌گویی ترسناکی که در بیشتر مواقع و در هر مکان در ذهنش زنگ می‌زند و تمام فکر و ذکرش را تسخیر کرده است. جدید، ما متوجه می‌شویم ایشان به اندازه‌ای که خودش فکر می‌کند و بروز می‌دهد، در بازی کردن بازی تاج و تخت خوب نیست. ممکن است این نقص دلیل خوبی برای مسخره کردن یک آنتاگونیست مغرور باشد، با اینحال از آنجایی که ما ترس‌ و هراس‌های سرسی را درک می‌کنیم، وقتی ایشان اشتباهی مرتکب می‌شود و خودش را در هچل بزرگ‌تری می‌اندازد، دل‌مان برایش می‌سوزد.

از این حیث به به تازه ترین قسمت از فصل ششم می‌رسیم. قله‌ای که انگار خط داستانی سرسی از ابتدا کولبارش را برای فتح آن بسته بود. با اینحال خوب است به جای «قله» از «ورطه» استفاده کنم. چون هرچه جان اسنو روز به روز پیشرفت می‌کند، سرسی در این اپیزود خودش را سقوط کرده در عمق یک دره‌ی تاریک و خشن پیدا کرد. جایی که ایشان بصورت رسمی به درون ورطه‌ی غیرقابل‌بازگشتی افتاد. جایی که ایشان به تمام چیزهایی که می‌خواست رسید، با اینحال بجای آن تمام افرادی که دوست داشت را از دست داد و به انسانی بدون ذره‌ای امید و آرزو مبدل شد. تمام اینها سرسی را به یکی از پیچیده‌ترین کاراکترهای سریال از جهت روانشناسی مبدل کرده است که درک بهتر این پیچیدگی و دلیل روانی اخلاق و رفتارش بررسی‌های تخصصی‌تری را می‌طلبد. بدین جهت، به این معما می‌رسیم که سرسی از منظر روانشناسی در چه چارچوبی قرار می‌گیرد؟ یعنی اگر ما سر کلاف رفتار سرسی را بگیریم به چه چیزی می‌رسیم؟ به خودشیفتگی.

بله، سرسی از جهت روانشناسی تحت نام یک خودشیفته‌ی کلاسیک تعریف می‌شود. خودشیفتگی نوعی اختلال شخصیتی است که اساسی ترین خصوصیت‌اش، این است که فرد توانایی همذات‌پنداری با دیگران را ندارد. یکی از خصوصیت‌های معرف شخصیت سرسی که بالاتر هم به آن اشاره کردم، این است که ایشان حداقل به‌طرز دیوانه‌واری جیمی و فرزندانش را دوست دارد. از اینرو این پرسش مطرح می‌شود که به چه نحو ما می‌توانیم ایشان را تحت نام کسی که توانایی همذات‌پنداری با کسی به جز خودش را ندارد، تعریف کنیم. موضوع این است که با اینکه گفتار سرسی این‌طور نشان می‌دهد و ممکن است رفتارش هم به این مسئله اشاره کند، با اینحال از آنجایی که ایشان از لحاظ روانشناسی یک خودشیفته است، ما می‌دانیم که آدم‌های مبتلا به این اختلال، توانایی عشق حقیقی درمقایسه با دیگران را ندارند. پس به چه نحو می‌توان این تناقض را حل کرد؟

بسیار عالی، بگذارید از اینجا شروع کنیم که سرسی تحت نام یک خودشیفته به زبان خودمانی کسی را آدم حساب نمی‌کند، حتی همه را تحت نام آدم‌های «بطور کلی بد» یا «بطور کلی خوب» می‌بیند. این مکانیزم دفاعی‌ای موسوم به دو پاره‌سازی یا تفکر سیاه و سفید است که فرد با بهره برداری از آن، از دیدن نکات مثبت و منفی یک نفر سر باز می‌زند و تنها روی یک بخش متمرکز می‌شود. مثلا سرسی به‌طرز متعصبانه‌ای به لنیسترها وفادار است. برخلاف تیریون و برخی‌وقت‌ها جیمی، کارهای بد آنها را نمی‌بیند و به علاوه از طرف دیگر خاندان‌های دیگر را به هیچ عنوان نمی‌تواند تحت نام دوست قبول کند. این یکی از خصوصیت‌های خودشیفتگی است.

برخلاف بسیاری از ما که خودمان و آدم‌های اطراف‌مان را به‌صورت خاکستری می‌بینیم و باور داریم که همه به‌طور همزمان قادر به انجام کارهای خوب و بد هستند و همه نقاط قوت و ضعف دارند، سرسی تفکر مطلقی در نگاه کردن به بقیه دارد. یعنی ایشان یا باور دارد که آدم بی‌ارزش، درب‌و‌داغان و ناامیدی است، یا باور دارد انسانِ کامل، بی‌عیب و نقص و بااستعدادی است. بسیار عالی، خودشیفته‌ها حداقل در عرصه‌ی ظاهرسازی به دومی باور دارند. یعنی برخی‌وقت‌ها آنها خودشان می‌دانند آدم‌های سخت‌داری هستند، با اینحال آن را رو نمی‌کنند. در حقیقت، بسیاری پیش از هرچیز گمان می نمایند یکی از خصوصیت‌های خودشیفته‌ها، این است که خودشان را بهترینِ بهترین‌ها می‌دانند. موضوع این است که حتی اگر آنها این مسئله را به‌طور خودآگاه ندانند، با اینحال ته قلبشان می‌دانند که فرقی با بقیه‌ی افرادی که آنها را آدم حساب نمی‌کنند، ندارند. با اینحال از آنجایی که از ناکامل‌بودن می ترسند، از اینرو لازم است به خودشان بقبولانند که کامل و بی‌نقص هستند، وگرنه با فروپاشی روانی مواجه می‌شوند. بدین جهت از مکانیزم دفاعی سیاه و سفیدسازی به منظور جدا کردن خودشان از انسان‌های بی‌ارزش اطرافشان استفاده می‌کنند.

سرسی از منظر روانشناسی در چه چارچوبی قرار می‌گیرد؟ یعنی اگر ما سر کلاف رفتار سرسی را بگیریم به چه چیزی می‌رسیم؟

بسیار عالی، مجددا به پرسش قبلی‌مان برمی‌گردیم، آیا خودشیفته‌ها به جز خودشان توانایی عشق ورزیدن به فرد یا مردم دیگری را هم دارند؟ هم بله و هم نه. اول باید در نظر بگیرید که ما داریم پیرامون‌ی حد نهایی خودشیفتگی حرف می‌زنیم. چون هم اینک به اشتراک خصوصیات شخصیتی همه‌ی ما مقداری خودشیفتگی می باشد، با اینحال این دلیل نشده تا نزدیکان‌مان را دوست نداشته باشیم. با اینحال «نه» به این دلیل که خودشیفته‌ها به کسی به جز خودشان ارزش نمی‌دهند، و «بله» به این دلیل که نوعی عشقِ خودشیفتگی می باشد که فرد خودشیفته دیگران را تحت نام بخشی از خودش دوست دارد. یا به عبارتی دیگر، فرد خودشیفته مردم مشخصی را تحت نام بخش جدایی از خودش می‌داند و دوست دارد. مثلا نوع صحیحی از این مسئله را میتوانید به عشق‌تان درمقایسه با عضو های خانواده و معشوقه‌تان مشاهده نمائید. یعنی برای نمونه اگر اتفاقی برای خواهرتان بیافتاد، شما هم ناراحت می‌شوید و هم به میزان مشابه در صورت موفقیت ایشان خوشحال می‌شوید. با اینحال این دلیل نمی‌شود تا آنها را تحت نام موجوداتی فرضیه‌آل و بی‌نقص مشاهده نمائید.

این موضوع در بابِ مردم خودشیفته فرق می‌کند. برای درک این مسئله به طرز نگاه سرسی به جیمی و فرزندانش دقت کنید. از آنجایی که آنها هم‌خون ایشان هستند و بخشی از ایشان را به اشتراک می‌گذارند، خودشیفتگی سرسی پیرامون‌ی آنها هم صدق می‌کند. یعنی اگر رفتاری از آنها سر بزند که پایین‌تر از حد فرضیه‌آل باشد، سرسی عصبانی می‌شود. چون احساس می‌کند شخصیت خودش جریحه‌دار شده است. نکته‌ی شگفت‌‌انگیز شخصیت سرسی، این است که ایشان حتی توانایی دوست داشتنِ کسی که «خودش» نیست را هم ندارد. ایشان عاشق برادر دوقلوی «خودش» است؛ کسی که بطور کلی مشابه‌ خودش است. انگار مارتین از روش دیزاین رابطه‌ی عاشقانه‌ی این دوقلو خواسته نهایت تعریف خودشیفتگی را در شکل سرسی به نمایش بگذارد. حتی وقتی جیمی از ایشان دور می‌شود، سرسی با پسرعمویش رابطه برقرار می‌کند که باز بخشی از خودش است. و وقتی جیمی هم با یک دست‌ قطع‌شده برمی‌گردد، دیگر خبری از عشق داغ ابتدایی‌ی آنها نیست و سرسی سعی می‌کند تا ایشان را از خود دور کند. چون دیگر جیمی آن موجود کاملی که قبلا بود نیست. این به این معنی است که سرسی بصورت رسمی به مرحله‌ی باورنکردنی‌و‌غریبی از خودشیفتگی رسیده که به جز خودش هیچ‌کس را داخل آدم حساب نمی‌کند و خودش را از قبیل الهه‌ی پاکی می‌بیند که نباید با دوست داشتن بقیه کثیف شود. یعنی ایشان در زمان نشان دادن عشقش به جیمی و فرزندانش نیز در حقیقت در حال عشق‌ورزی به خودش است. ابراز عشقی توخالی.

با این وجود همان‌طور که این‌گونه مردم به سرعت دیگران را بخشی از خودشان می‌دانند، به همان سرعت هم قادر اند آنها را از خودشان دور کنند و در مکان «دیگری» یا «بد» قرار دهند که ربطی به آنها ندارد. این نمونه دیگری از مکانیزم‌های دفاعی خودشیفتگان است. به این معنی که آنها به جای اینکه این حقیقت را که همه از نقاط قوت و ضعف تشکیل شده‌اند قبول کنند، به این نتیجه می‌‌رسند که آن فرد دیگر بازتاب‌دهنده‌ی شخصیت‌شان نیست. چون اگر اینطور نباشد، این به این معنا خواهد بود که آنها هم ناکامل هستند. از آنجایی که کسانی که در فهرست «دیگران» قرار دارند برای آنها ارزش ندارند، پس هر اتفاقی هم که برای آنها بیافتد مهم نخواهد بود. برای نمونه، سرسی بعد از مرگ جافری و میرسلا زجه و زاری می‌کند، با اینحال در طرف دیگر جنازه‌ی تامن خم به ابرو هم نمی‌آورد. این به خاطر این است که تامن قبل از مرگش با قاطی‌شدن با گنجشک اعظم و قبول کردن برداشتن قانون محاکمه به‌ وسیله‌ی مبارزه، از چشم سرسی می‌افتد. از اینرو مهم نیست ایشان بچه‌ی ایشان شمرده می‌شود یا نه، نگاه سرسی به جنازه‌ی تامن طوری است که انگار در حال نگاه کردن به جنازه‌ی دشمنش یا غریبه‌ای است که ایشان را تا اینجای کار ندیده است. نباید فراموش کنیم که خودشیفته‌ای مانند سرسی جز خودش و بازتاب‌دهندگان خودش، همه را تحت نام «زباله» می‌بیند.

وقتی گفتم سرسی در فینال فصل ششم به نقطه‌ی خارق‌العاد‌ه‌ای از قوس شخصیتی‌اش رسید، به خاطر این بود که ایشان بالاخره به این نتیجه می‌رسد که این خودشیفتگی، ایشان را به چه انتهای برهوتی رسانده است. یکی از برداشت‌های با مزه ای که می‌توان پیرامون‌ی پیش‌گویی مگی غورباقه و تلاش سرسی برای جلوگیری از وقوع آن کرد، این است که سرسی می‌خواست جلوی آن جادوگرِ کثیف جنگلی کم نیاورد. به عبارتی دیگر چیزی که سرسی را این‌چنین دیوانه‌وار به مصاف با این پیش‌گویی می‌فرستاد، وحشتش از مُردن فرزندانش نبود، حتی ایشان خودش را به هر دری می‌زند تا به مگی غورباقه ثابت کند که در خواندن سرنوشتش اشتباه کرده است. اخلاقی که یکی از خصوصیت‌های سرسی است. بیماری روانی افرادی که دچار چنین اختلالاتِ وسواسی سفت و سختی هستند، به مرور لحظه بدتر و بدتر می‌شود. مثلا سرسی سطح پایین‌تری از خودشیفتگی‌اش را در قربان صدقه‌رفتن‌های بچه‌هایش و نگهداری از آنها نشان می‌دهد، با اینحال در سطح بالاتری از شدت خودشیفتگی قصد جلوگیری از وقوع یک سرنوشت را دارد. اکنون فکر کنید کسی که به این اختلال روانی‌ مبتلا است، در نبردش برای نشان دادن عظمت، قدرت و بی‌عیب‌ و نقصی‌اش شکست بخورد. بله، به محض اینکه سرسی متوجه می‌شود تامن مرده است، ایشان به نتیجه‌ای که در تمام این سال‌ها سعی می‌کرد از آن فرار کند می‌رسد. بالاتر گفتم که خودشیفته‌ها امکان دارد از خصوصیات منفی‌شان خبر داشته باشند، با اینحال آن را پشت ظاهری دلچسب مخفی می‌کنند. سرسی با اینحال در آن لحظه در نقطه‌‌ی افشاگرِ غیرقابل‌فرار و غیرقابل‌انکاری قرار می‌گیرد که دیگر خودش هم نمی‌تواند رویش را از آن برگرداند و حقیقت مانند شکنجه‌ای که برای سپتا اونلا ترتیب داده بود، مانند شرابی روی صورتش می‌ریزد و غرقش می‌کند: این حقیقت که ایشان یک آدم به بن‌بست‌خورده‌ی سخت‌دار است به وسیله خودش برای خودش ثابت می‌شود و می‌توان تصور کرد وقتی یک خودشیفته به چنین ایستگاهی می‌رسد، چه فروپاشی روانی سختی را تجربه می‌کند.

برای ریشه‌یابی نخستین بارقه‌های این اختلال در فکر سرسی مطمئنا با دلایل پیچیده‌ای طرفیم، با اینحال ممکن است یکی از اساسی ترین‌هایش نحوه‌ی رفتار تایوین لنیستر با ایشان بوده است. بر اساس تئوری روانکاوانه‌ی «رابطه‌ی اشیا»، نحوه‌ی رفتار انسان‌ها در بزرگسالی، در دوران کودکی شکل گرفته است. یکی از مواردی که به خودشیفتگی می‌انجامد، رابطه‌ی بد والدین با بچه‌ها است. نکته‌ی بسیار مهمی که انسان‌ها از همان کودکی باید آن را درک کنند، این است که سخت داشتن انسان‌ها به معنای بی‌ارزش‌بودن آنها نیست. این یکی از مسائلی است که شکست در فهمیدن آن در کودکی، عرصه‌ساز خودشیفتگی می‌شود. پس زدن سرسی به وسیله تایوین و در طرف دیگر در آغوش کشیده شدن جیمی به وسیله پدرشان، یکی از آنهاست. این مسئله با استناد به دوقلو بودن آنها تاثیر شدیدتری هم بر ذهن سرسی گذاشت. چون ایشان به این نتیجه رسید که انسان‌ها تنها از دو «گروه» تشکیل شده‌اند: کامل و بی‌ارزش. از اینرو ایشان در کودکی به این نتیجه رسیده بود که بی‌ارزش است و در بزرگسالی سعی می‌کرد تا این بی‌ارزش‌بودن را از روش خودشیفتگی از بقیه مخفی نگه دارد. چون چنین آدم‌هایی در بیشتر مواقع این پارانویا و هراس را دارند که هرروزه هزاران نفر مانند والدینشان در جستجوی ثابت کردن حقیقت سخت‌دار آنها هستند.

وقتی از این زاویه به پیاده‌روی شرمساری سرسی می نگریم، جدید واقعا درک می‌کنیم که ایشان بزرگ‌ترین کابوس زندگی‌اش را تجربه کرده

با استناد به همین مسئله به اثری که حرکتی مانند پیاده‌روی شرمساری می‌توانسته روی اعصاب و روان سرسی بگذارد می‌رسیم. کاری که گنجشک اعظم کرد برای هر انسانی می‌تواند تخریبگر باشد، با اینحال فکر کنید شما مبتلا به درجه‌‌ی خیلی خیلی بالایی از خودشیفتگی هستید. کسی که خودش را حقیقا باعظمت‌تر و بالاتر از تمام آدم‌های اطرافش می‌بیند. یعنی به‌طور کلی آرامش روانی چنین فردی روی این باور ثابت شده که کامل‌تر از بقیه است. اکنون چنین کسی باید برهنه به اشتراک مردم راه برود. همزمان با اینکه مردم هم از ایشان با گوجه فرهنگی و مدفوع حیوانات و هزار جور توهین دیگر استقبال می‌کنند. ممکن است یک فرد معمولی بعد از چنین واقعه‌ای بتواند خودش را جمع‌و‌جور کند، با اینحال این پایانی برای یک خودشیفته خواهد بود. این را هم در نظر بگیرید که خبری از دکتر روانپزشک هم در وستروس نیست. پس، سرسی بصورت رسمی هیچ وسیله‌ای برای کنار آمدن با این مسئله ندارد. چه موضوعی؟ اینکه مکان و مقام والای ایشان در بین همه‌ی مردم نابود شده و ایشان حتی با وانمود کردن هم نمی‌تواند خودش را تحت نام «فراتر از انسان» و زنی ناب که مردم به ایشان قبطه می‌خورند، ثابت کند. وقتی از این زاویه به پیاده‌روی شرمساری سرسی می نگریم، جدید واقعا درک می‌کنیم که ایشان بزرگ‌ترین کابوس زندگی‌اش را تجربه کرده و باید هم پس از آن، بطور کلی به قلمروی دیوانگان وارد می‌شده.

game of thrones

نمی‌دانم، ممکن است به خاطر همین بود که بعد از اتمام پیاده‌روی شرمساری، زامبی مانتین به جای جیمی، جای همراه همیشگی سرسی را می‌گیرد. به‌طوری که اکنون به جای دیدن پرنس چارمینگ، یک جنازه‌ی متحرک تنومندِ زشت به محافظ ایشان مبدل می‌شود. ممکن است سریال از این طریق قصد عرصه‌سازی شروع فروپاشی روانی سرسی را داشته است. انگار سرسی بالاخره کم‌کم به این درک می‌رسد که هیولای کثیف و ضربه‌خورده‌ای است و بدین جهت می‌تواند حضور هیولای زشت دیگری را در کنارش تحمل کند. این مسئله تا حدی ادامه دارد که کسی که زمانی تنها دور و اطراف لنیسترها می‌چرخید و به کسی به جز تیر و طایفه‌ی خودش اطمینان نمی‌کرد، اکنون به کسی مبدل شده که مشاور و محافظ اصلی‌اش دکتر فرانکنشتاین و هیولایش هستند. اصلا ممکن است می‌توان با استناد به مسیر حرکت سرسی و نقطه‌ی انتهایی‌ شخصیتش در انتهای فصل ششم، به این نتیجه رسید که ایشان در حال حرکت در مسیر متضادی درمقایسه با مسیری است که در قبلی در آن قرار داشت. موضوع این است که سرسی زمانی سعی می‌کرد ظاهر باوقار و ملکه‌وارش را حفظ کند و با پنبه سر دشمنانش را می‌برید. ایشان باور داشت که انسان کاملی است که پیروزی و موفقیت حقش است. با اینحال به ذهن خطور میکند بعد از قسمت پایانی فصل ششم، ایشان به کسی مبدل شد که می‌داند روح و هسته‌ی وجودی‌اش به هولناکی و سیاهی همان لباس باشکوهی است که پوشیده است. به خاطر همین است که ممکن است برای نخستین بار چنین نگاه بیگانه‌ای به جیمی می‌اندازد. ایشان به جمع هیولاها پیوسته است. چون بالاخره قبول کرده است که از ابتدا چنین آدمی بوده است. ممکن است آدم دیگری به جای ایشان در چنین نقطه‌ای رو به طلب ببخشش و رستگاری می‌آورد، با اینحال چنین درکی برای یک خودشیفته یعنی اخطار: هشدار سوختگی. یعنی تا شعاع چند فرسنگی ایشان را خالی کنید. یعنی دیوانگی مطلق.

مساله‌ای که شخصیت سرسی را در عین هولناک‌بودن، به‌طرز عجیبی دوست‌‌داشتنی و دلنشین هم می‌کند و من را به خاطر بزرگ‌ترین ضدقهرمان‌های تلویزیون از نمونه محشر‌جناب والتر وایت می‌اندازد، این است که نویسندگان در کندو کاو در درون شخصیتِ ایشان موفق بوده‌اند. به خاطر همین است که شخصیت ایشان در اوج تاریک‌بودن، آن‌قدر درهم‌شکسته و لایه‌لایه است که تنها کاری که از تماشای ایشان از دست‌مان برمی‌آید، شگفت‌زده شدن است. وقتی شروع به ریشه‌یابی رفتارش می‌کنیم، با چنان اقیانوس وسیعی از نکات روبه‌رو می‌شویم که پیدا کردن راه‌مان به سوی جزیره‌ی مقصد، کاری بس غیرممکن است و این صحبت پیرامون‌ی این کاراکترها را لذت‌بخش می‌کند. راستی، ممکن است سرسی هم‌اکنون به نقطه‌ی تراژیکی از داستانش رسیده باشد، با اینحال از جهت دیگر دیگر، این بهترین نقطه‌ای است که ایشان می‌تواند با استناد به تغییرات دنیا در آن باشد. از آنجایی که دنی برنامه ریزی شده است خیلی زود صد هزار دوتراکی را در سواحل وستروس پیاده کند، مهم است که وستروس رهبری قاطع و دیوانه برای رویارویی با مادر اژدهایان داشته باشد. هم اینک تنها فردی به دیوانگی ملکه‌ی دیوانه قادر به ایستادگی در طرف دیگر دنی است. بالاخره ایشان همان ملکه‌ی جوان‌تر و زیباتر است و سرسی هم از این دنیا چیزی جز نابودی جلوه‌ی «فرضیه‌آل» و قدرت «کامل» ایشان را نمی‌خواهد.

امیدواریم نوشته “Recreation of Thrones: روانشناسی سرسی لنیستر” مورد بهره برداری شما علاققه مندان “فیلم بازان” قرار گرفته است. اگر دوست دارید این نوشته را برای دوستان خود ارسال نمائید.

منبع