نقد فیلم The Emoji Film – فیلم اموجی

به راستی مغزم کار نمی‌کند. مانند این می‌ماند که بچه‌ی شیطونی چوبش را لای چرخ‌دهنده‌های ذهنم فرو کرده است و آنها را مطلقا قفل کرده است و با ریزخنده‌هایی موذیانه پا به فرار قرار داده است. مانند وقتی که توی کابوسی-چیزی گیر افتاده‌ایم و هرچه برای دویدن و دراز کردن دستم برای گرفتنش تلاش می‌کنم انگار حتی یک سانتی‌متر هم از سر جایم جلوتر نمی‌روم. مانند خرگوش در گل گیر کرده‌ام و هرچه زور می‌زنم چیزی به ذهنم برای تایپ کردن نمی‌رسد. انگار قوه‌ی نطقم را از بیخ با تبر قطع کرده‌اند و در حریق سوزانده‌اند. حس آن قوطی‌های رنگی را دارم که تمام شده‌اند و هرچه تکانشان می‌دهید تنها صدای تیله‌ای آهنی به گوش می‌رسد که به در و دیوار خالی قوطی برخورد می‌کند و وقتی دکمه‌ی سرش را فشار می‌دهم چیزی جز سرفه‌های بی‌حالِ بریده‌بریده‌ای بدون اثری از رنگ خارج نمی‌شود. تمام این حس حال‌به‌هم‌زن که مانند کنه به جانم افتاده است از گور تماشای فیلمی به اسم «فیلم اموجی» (The Emoji Film) بلند می‌شود. حتما تا اکنون اسمش تحت نام بدترین فیلم امسال به گوش‌تان خورده است. اینجا قرار نیست از یک اکتشاف بزرگ پرده‌برداری کنیم. «فیلم اموجی» طوری بد بود که تا اینجای کار بیشتر از خیلی از فیلم‌های خوب امسال پیرامون‌اش صحبت شده است. می‌دانم شروع کردن متن با مسئله احساس لالی کردنِ نویسنده از شدت فاجعه‌ای که تجربه کرده خیلی کلیشه‌ای است. با اینحال باور کنید این‌دفعه فرق می‌کند. باور کنید دست خودم نیست. چاره‌ی دیگری نداشتم. تمامی‌اش تقصیر «فیلم اموجی» است. با اینکه هالیوود سالی ده-پانزده‌تا فیلم بزرگ و کوچک افتضاح راهی مارکت می‌کند و پوست‌مان در مقابل آنها کلفت شده است و با اینکه شکست انیمیشن کودکانه‌ای پیرامون‌ی یک مجموعه شکلک‌های خنده و بادمجان و دونات کاکائویی در طرف دیگر شکست فیلم‌های موردانتظاری با کاراکترهای محبوبی مانند بتمن و جوکر نباید اصلا به چشم بیاید، با اینحال مهم نیست چقدر آمادگی قبلی دارید و مهم نیست چقدر به حماقت‌های هالیوود عادت کرده‌اید، روبه‌رو شدن با چنین رفتار شنیع وحشتناکی و تحمل آن برای یک ساعت و ۲۵ دقیقه‌ی آزگار اتفاقی است که آسیب‌های روانی موقت جدی‌ای از خودش بر جای می‌گذارد. پس لطفا به خاطر شروع متنم با چنین جمله‌‌ی کلیشه‌شده‌ای بهم سخت نگیرید.

چون برخی‌وقت‌ها با فیلم‌هایی برخورد می‌کنیم که چیزی فراتر از یک فیلم معمولی هستند. مثلا چند وقت پیش پیرامون‌ی «جریان یک روح» (A Ghost Story) نوشتم که انگار با ترجمه‌ی احساساتِ ناب انسانی به سینما طرف هستیم که آدم می‌تواند آن احساسات را در شکل یک فایل چند GB روی کامپیوترش سیو کند یا در شکل یک دی‌وی‌دی در اختیار بگیرد. «فیلم اموجی» هم یکی از همین فیلم‌هاست. با این اختلاف که «فیلم اموجی» مانند هیولای غول‌پیکری با یک خرطوم بلند است. هیولایی که حکم خدای بی‌خلاقیتی و تنبلی را دارد. هیولایی که خرطومش را به مغز آدم‌ها نزدیک می‌کند و تمام خلاقیت‌ها و تخیلات و انرژی و هیجانشان را مانند جارو برقی می‌کشد و تنها چیزی که باقی می‌گذارد کویری بی‌آب و علف است. تماشای این فیلم مانند روبه‌رو شدن با چنین هیولایی بود. ما فیلم‌های بد از جانب هالیوود کم نداریم، با اینحال اکثر آنها تنها عمیقا سخت‌دار هستند. چند پاراگراف پیرامون‌ی مشکلاتشان می‌نویسیم و کمی غر می‌زنیم و کمی افسوس می‌خوریم و همه‌چیز به خیر و خوشی تمام می‌شود و می‌رود پی کارش. تنها دردش این است که باید خراب شدن یک فیلم موردانتظار را نظاره‌گر باشیم. با اینحال برخی فیلم‌های بد هم وجود دارند که آسیب‌‌زننده هستند. فیلم‌هایی که واقعا باید سازمان یا بنیاد پزشکی‌ای-چیزی پیرامون‌ی عدم مصرف آن در سایتش اخطار جدی بدهد و عوارض جانبی آنها را در سایتش فهرست کند. «فیلم اموجی» یکی از آنهاست. ناسلامتی پیرامون‌ی فیلمی با شخصیت‌هایی صحبت می‌کنیم که هرکدامشان نماد یک نوع احساس هستند. با اینحال فیلم طوری خالی از روح و احساس است که انگار به وسیله بیگانگانی ساخته شده که هیچ درکی از احساسات بشری نداشته‌اند. داریم پیرامون‌ی فیلمی حرف می‌زنیم که شکستش تضمین شده بود. از لحظه‌‌ای که سونی تولید فیلمی براساس شکلک‌های زردرنگ مسنجرها را مطرح کرد، مطبوعات تیتر زدند که با این موضوع دنیا بصورت رسمی به انتهای رسیده است! و کفگیر هالیوود راستی‌راستی به ته دیگ فرضیه‌پردازی خورده است. انگار یکی از تهیه‌کنندگان سونی در نشست‌ی مدیران کمپانی در حال رد و بدل کردن مسیج با زنش بوده که یک‌دفعه چشمش به اموجی‌های موبایلش خورده و با خودش گفته بگذار من هم یک چیزی بپرانم و پراندن از ایشان همانا و جدی گرفتن از دیگران هم همانا! با اینحال می‌دانید چه شده است؟ «فیلم اموجی» خیلی بدتر از بدبینانه‌ترین کابوس‌هایی که هر روز خودمان را برایشان تکمیل می‌کردیم از آب در آمده است.

ولی باید گفت اگر دروغ نگویم عده‌ای از لحظه مطرح فیلم تا لحظه اکرانش کم‌کم داشتند نرم می‌شدند. بالاخره ما عادت داریم با چیزهایی که پیش از هرچیز باورنکردنی به چشم می آیند مقابله کنیم و از مدت‌ها قبل شروع به تنفرپراکنی کنیم. از اینرو با خودمان گفتیم نکند «فیلم اموجی» واقعا خوب از آب در بیاید. چون بالاخره مهم این است که این فرضیه‌ی مسخره به چه نحو به اجرا در می‌آید. بالاخره نه فقط «فیلم اموجی» در جهان فرمانروایی شبکه‌های اجتماعی و حکمرانی اعصاب‌خردکن استیکرها و گیف‌ها و کوکسل بابا‌ها به جای متن، فرضیه‌ی خوبی برای پرداخت به نحوه‌ی ابراز احساسات انسان‌های قرن بیست و یکم در محیط شبکه جهانی وب به نظر می‌رسید، حتی وقتی کسی مانند سِر پاتریک استوارت صداپیشگی یک اموجی را قبول می‌کند، هرکسی هم باشد دو دل می‌شود. بالاخره وقتی تولید «فیلم لگو» مطرح شد همه چنین واکنش خشمگینانه‌ای بهش داشتند و از آن تحت نام فیلمی بطور کلی تبلیغاتی یاد می‌کردند و بالاخره وقتی خبر انتخاب هیث لجر تحت نام جوکر تازه مطرح شد، همه در مقابلش جبهه دریافت کردند. با اینحال ضروری نیست بگویم که ماحصل هر دوی آنها چه بود. مردم سر انتخاب نکردن اولی تحت نام نامزد بهترین انیمیشن اسکار شاکی شدند و دومی اصلا یک اسکار هم برنده شد. آخه، می‌دانید همین سونی چند وقت پیش انیمیشنی به اسم «مهمانی سوسیسی» (Sausage Get together) را ارائه کرد؛ فیلم بددهن و کله‌خرابی پیرامون‌ی تلاش اجناس خوراکی و غیرخوراکی یک فروشگاه که متوجه می‌شوند انسان‌ها، دشمنانشان هستند و می‌خواهند از آنها انتقام بگیرد. «مهمانی سوسیسی» ممکن است فیلم به‌یادماندنی و بی‌نقصی نبود، با اینحال تحت نام فیلمی با چندتا جوک بزرگسالانه‌ی خوب و چندتا صحنه‌ی دیوانه‌وار، کارراه‌انداز ظاهر شد. پس، این احتمال وجود داشت که «فیلم اموجی» در بدترین حالت، فیلم قابل‌تماشایی از آب در بیاید. با اینحال در حقیقت «فیلم اموجی» یکی از آن کپی-پیست‌های توهین‌آمیز از شاهکارهایی است که حتی کپی-پیست کردن را هم بلد نیست.

«فیلم اموجی» خیلی بدتر از بدبینانه‌ترین کابوس‌هایی که هر روز خودمان را برایشان تکمیل می‌کردیم از آب در آمده است

نخستین و ابتدایی‌ترین سخت «اموجی» این است که خود هیچ هویتی ندارد و حتی در تقلید کردن هویت دیگران هم به‌طرز اسفناکی شکست می‌خورد. «اموجی» ترکیبی از «جریان اسباب‌بازی» (Toy Story)، «فیلم لگو» (The Lego Film)، «رالف خرابکار» (Wreck-it-Ralph) و از همه مهم‌تر «پشت و رو» (Inside Out) است. درست همان‌طور که استودیوی ایلومینیشن همین دو-سه سال پیش، فرمول «جریان اسبا‌ب‌بازی» را بدون هیچ‌گونه ظرافت و عمق داستانگویی پیکسار، با تعویض عروسک‌ها با حیوانات خانگی در «زندگی مخفی حیوانات خانگی» تکرار کرده بود، در اینجا هم «اموجی» ساختمان «پشت و رو» را به‌طرز شرم‌آوری موبه‌مو تکرار می‌کند. بیایید جریان را با هم مرور کنیم: هر دو فیلم پیرامون‌ی نوجوانان منزوی و خجالتی‌ای هستند که نمی‌توانند احساساتشان را بروز بدهند و با دیگر هم‌کلاسی‌هایشان تماس برقرار کنند. با اینحال به جای اینکه اکثرا آنها را دنبال کنیم، بجای آن از زاویه‌ی نزدیک‌تر و درونی‌تری، تغییر و تغییراتِ احساساتشان را دنبال می‌کنیم. در «پشت و رو» وارد مغز رایلی شخصیت اصلی فیلم شده و فعل و انفعالات شیمیایی رایلی را در شکل احساس‌های شادی، غم، خشم و شرم دنبال می‌بینیم و در «اموجی» هم داخل تلفن همراه پسربچه‌ای به اسم الکس شده و زندگی درونی ایشان را از روش شکلک‌های موبایلش بررسی می‌کنیم. چهار احساس اصلی رایلی شخصیتش را تشکیل می‌دهند و اموجی‌های تلفن همراه الکس هم به ایشان کمک می‌کنند تا احساساتش را ابراز کند. در «پشت و رو» شادی در انتهای متوجه می‌شود که احساسات یکدیگر را کامل می‌کنند و اینکه رایلی به میزان مشابه که به شادی نیاز دارد، به غم هم نیاز دارد. وانگهی جین (تی.جی. میلر) تحت نام اموجی اصلی جریان متوجه می‌شود که ایشان تک‌تک احساسات دیگر اموجی‌ها را در خود دارد. جین و دوستانش مسافرت ماجراجویانه‌ای را در جهان منحصربه‌فردشان شروع می‌کنند. درست همان‌طور که شادی و غم در «پشت و رو» این کار را کردند. هر دوی شادی و جین، همراهان دست و پاچلفتی‌ای دارند که در مسیر دست‌گل به آب می‌دهند. در تلفن همراه الکس جایی به اسم سطل زباله می باشد که بسیار عالی، کپی برابر اصلِ منطقه‌ی خاطرات فراموش‌شده‌ی ذهن رایلی است.

حتی انگار برخی سکانس‌های «پشت و رو» با تغییر مُدل‌های کاراکترها یکراست به «اموجی» منتقل شده‌اند. مثلا سکانسی در «پشت و رو» است که احساسات درون ذهن رایلی با هم دعوا می‌کنند و سر کنترل ایشان خرابکاری می‌کنند و همین به از کوره در رفتنِ بی‌مورد رایلی سر میز شام جلوی والدینش منجر می‌شود. بسیار عالی، دقیقا چنین سکانس شبیه به‌ای در «اموجی» هم می باشد. جایی که اوضاع پرهرج و مرج داخل تلفن همراهِ الکس دلیل می‌شود تا موبایلش همین‌طوری اتوماتیک شروع به پخش ویدیو و موزیک‌های ناجور کرده و ایشان را بین بقیه خجالت‌زده کند. فرضیه‌دزدی‌های فیلم با اینحال به «پشت و رو» خلاصه نمی‌شود. صحنه‌ی فرار از دست هیولایی زنجیردار تا وقتی که زنجیرهایش در هم گره بخورد، یادآور چنین سکانسی از «شرک» است. شهر تکستاپولیس، محل زندگی اموجی‌ها دقیقا همان ایستگاه مرکزی بازی از «رالف خرابکار» است که تنها اسمش تغییر کرده. اگر در «پشت و رو» افسردگی و فروپاشی روانی رایلی دلیل خراب شدن تمام شهربازی‌هایی که حکم احساساتِ پرورش‌یافته‌‌اش را داشتند بود، در «اموجی» کاراکترها تلاش می‌کنند تا جلوی ری‌ست شدن تلفن همراه الکس و نابودی‌شان را بگیرند. اگر در «پشت و رو» شادی و بقیه تلاش می‌کردند تا رایلی بهتر بتواند احساسی که از نقل‌مکان به خانه‌ی جدیدشان دارد را به والدینش منتقل کند، در اینجا اموجی‌ها تلاش می‌کنند تا به الکس کمک کنند تا با دختری که بهش علاقه‌مند است تماس برقرار کند. مشابهت‌های ظاهری این دو فیلم پرتعداد است و کلمه‌ی اساسی در اینجا «ظاهری» است. اینکه «اموجی» از فرمول داستانگویی «پشت و رو» پیروی می‌کند لزوما بد نیست، سخت این است که این فیلم این‌قدر پرت و پلا است که حتی در تکرار این فرمول هم شکست می‌خورد. «اموجی» مانند دانش‌آموز دست‌و‌پاجلفتی و کودنی است که سر نشست امتحان نشسته است و ازتان می‌خواهد تا بگذارید از روی دستتان تقلب کند. شما خیمه‌تان را از روی برگه‌ی امتحانی برمی‌دارید، با اینحال جدید بعد از مطرح نمرات است که معلوم می‌شود آقا/خانم حتی ارائه‌ی تقلب کردن را هم نداشته است.

مسئله وقتی بدتر می‌شود که متوجه می‌شوید «اموجی» یک پیغام بازرگانی سینمایی است

«اموجی» پیرامون‌ی پسر نوجوانی است که در عصر شبکه جهانی وب می‌خواهد عشقش را به یک دختر ابراز کند. حتما قبول دارید که یک دنیا پتانسیل پشت همین یک خط فرضیه برای داستانگویی می باشد. با اینحال نه، الکس یکی از بدترین کاراکترهایی است که تا اینجای کار دیده‌ام. خبری از پیچیدگی روانشناسی رایلی در اینجا نیست. تعادل حیرت آور «پشت و رو» در پرداخت به خود رایلی و احساساتش را فراموش کنید. الکس هیچ قوس شخصیتی ویژه ای ندارد. کل هدف این آدم این است که نمی‌تواند یک اموجی ناقابل به دختر موردعلاقه‌اش بفرستد. همین و بس. الکس هیچ درگیری درونی و افسوس و رویایی ندارد. تنها یک تین‌ایجر احمق که سرش توی موبایلش است. در چنین شرایطی ست که که ایشان هیچ رابطه‌ای با جین ندارد. فکر کنم تولیدکنندگان جدید بعد از شروع تولید فیلم متوجه شده بودند که کپی‌کاری از روی «پشت و رو» چندان فکر بکری هم نبوده. چون اگر آنجا شادی و دیگران درون ذهن رایلی زندگی می‌کنند و اتفاقاتی که برایشان می‌افتاد روی هر د دنیا تاثیر می‌گذارد یا اگر در «جریان اسباب‌بازی»، شخصیت اصلی با اسباب‌بازی‌هایش خاطره دارد، در اینجا آخه آدم چه کسی را می‌تواند بیابد که تماس عاطفی نزدیکی با اموجی‌های مسنجرش داشته باشد. پس، جریان الکس و جین از هم جداست. در «پشت و رو» شادی و دیگران سگ‌دو می‌زنند تا رایلی را از فروپاشی روانی نجات دهند، چون به ایشان تعلق خاطر دارند. چون وظیفه‌شان مدیریت اوست. چون آنها، خود رایلی هستند. اگر رایلی نباشد، آنها هم نیستند. پس، ماموریتِ نجات جهان درون ذهن رایلی، بااهمیت می‌شود. مبدل به موضوع‌ی مرگ و زندگی می‌شود. با اینحال در اینجا الکس می‌خواهد موبایلش را ری‌ست کند و اموجی‌ها هم می‌خواهند خودشان را از نابودی نجات دهند. مشکلات فیلم در عرصه‌ی شخصیت‌پردازی با اینحال به جین و الکس خلاصه نمی‌شود. های‌فایو (جیمز گوردن) تحت نام اموجی رهاشده‌ای که می‌خواهد الکس بیشتر از ایشان بهره ببرد عمیقا بی‌مزه است و جیل‌بریک (آنا فاریس) تحت نام هکر مرموزی که در حقیقت اموجی پرنسسی در لباس مبدل است هم وسیله‌ای برای بلغور کردن یک مجموعه جملات ساده‌نگرانه‌ی فمینیستی است.

مسئله وقتی بدتر می‌شود که متوجه می‌شوید «اموجی» یک پیغام بازرگانی سینمایی است. اینکه آنتاگونیستِ «پاور رنجرز» وسط نبرد پایانی فیلم در یک مغازه دونات‌فروشی مشهور ایستاده و دونات میل کند یک چیز است، با اینحال اینکه با فیلمی مانند «اموجی» روبه‌رو شویم که کلش به تبلیغاتی بی‌وقفه اختصاص دارد باورنکردنی است. اگر برای شما علاقه مندان پرسش است که چرا به توجه به نت‌فلیکس و دیگر خدمات‌های مشهور‌تر تماشای فیلم و سریال، آیکون Crackle روی تلفن همراه الکس دیده می شود، به خاطر این است که این خدمات در اختیار به خود سونی است. از مسنجر وی‌چت (که علاقه مندان بی‌شماری در چین دارد و مارکت بزرگی برای فروش فیلم است) گرفته تا فیس‌بوک و یوتیوب و اینستاگرام و توییتر و اسپاتیفای و دراپ‌باکس، همه در این فیلم حضور دارند. علي الخصوص دراپ‌باکس که نقش بهشتی را دارد که همه‌ی اموجی‌ها می‌خواهند به آنجا بروند. صحنه‌ای در فیلم است که قهرمانان‌مان در حال فرار از دست بات‌های نابودگر هستند که بالاخره به دراپ‌باکس می‌رسند، از دیواره‌ی آیکونش عبور کرده و بالاخره نفس راحتی می‌کشند. چرا که باتی که در تعقیبشان است نمی‌تواند از دیوارهای دراپ‌باکس عبور کند. وقتی جین می‌پرسد آیا اینجا جایشان از دست بات‌ها امن است یا نه، جیل‌بریک بهش اطمینان خاطر می‌دهد: «نگران نباش. نمی‌تونه بیاد داخل. اون یه بدافزاره و این اَپ امنه». (نفس عمیق می‌کشد!)  در چنین شرایطی ست که که دوتا از سکانس‌های تبلیغاتی فیلم کوچک‌ترین ربطی به جریان ندارند (تا این حد بی‌ربط بودن در فیلمی که از چسباندن بی‌ربط‌ترین چیزها به هم ساخته شده خودش رکورد است) و تنها وسیله‌ای برای Pause کردن فیلم و آگهی آشکار بازی‌های «کندی کراش» و «جاست دنس» است. «پشت و رو» می‌دانست به چه نحو از اصطلاحات آشنایی مانند دوست خیالی دوران کودکی، خاطرات کوتاه‌مدت و بلندمدت و بخش کابوس‌های ذهن و پسر رویاهای درون ذهن رایلی تحت نام ابزارهای داستانگویی بامزه و عمیقی بهره ببرد. نمی‌گویم روبه‌رو شدن با اپ یوتیوب در تلفن همراه اشتباه است. بالاخره امکان ندارد فیلمی پیرامون‌ی جهان داخل تلفن همراه تولید و به عده ای از اساسی ترین خصوصیت‌های این دنیا که اپ‌هایش هستند اشاره نکرد، با اینحال به شرطی که آنها در تار و پود جریان دوخته شده باشند. با اینحال در «اموجی» تنها کاراکترها از اپلیکیشنی به اپ دیگری نقل‌مکان می‌کنند. گویی هدف تولیدکنندگان این است تا با نشان دادن اپ‌های آشنای مردم آنها را ذوق‌زده کنند. پس اگر از افرادی هستید که با دیدن لوگوی فیس‌بوک در تلویزیون هیجان‌زده می‌شوید و بیان می کند: «اوه نگاه کن، فیس‌بوکه‌ها!»، یقینا از «اموجی» نهایت لذت را می‌برید! تنها در کمال تاسف فیلم فاقد لوگوی نت‌فلیکس و تلگرام است که باید امیدوار باشیم تا در قسمت دوم عرضه شوند!

ناسلامتی پیرامون‌ی فیلمی با شخصیت‌هایی صحبت می‌کنیم که هرکدامشان نماد یک نوع احساس هستند. با اینحال فیلم طوری خالی از روح و احساس است که انگار به وسیله بیگانگانی ساخته شده است که هیچ درکی از احساسات بشری نداشته‌اند

با اینحال بزرگ‌ترین سخت «اموجی» که آن را از یک فیلم صرفا بد بی‌آزار، به فیلمی آسیب‌رسان مبدل می‌کند پیامی است که می‌خواهد بدهد. اینجا بود که متوجه شدم هدف‌گذاری این فیلم از ریشه اشتباه بوده است. در یک طرف اثری مانند «فیلم لگو» را داریم که از خیلی از جهات مشابه «اموجی» است. دیزاین کاراکترها از چشمان و دهانی ساده روی پس‌عرصه‌ای زرد تشکیل شده‌اند. هر دو فاقد کاراکترهایی با شخصیت‌پردازی قبلی هستند. هر دو فیلم‌هایی براساس برندهای مشهور هستند. هر دو برای آگهی اجناس ساخته شده‌اند و هر دو بدون منبع اقتباسی جریان‌محور هستند. یعنی هیچکدام از این دو از داستانی برای نگارش فیلمنامه سود نمی‌برند و نویسندگان باید داستانی اورجینال براساس آنها می‌نوشتند. با اینحال چرا یکی مبدل به یکی از بهترین انیمیشن‌های چند سال واپسین می‌شود و دیگری بدترین. علتش به چیزی به اسم خستگی و فرسودگی ناشی از تکنولوژی برمی‌گردد. فکر کنم همگی قبول داریم که یکی از بدترین عادت‌هایمان زل به زدن به صفحه‌ی تلفن همراه‌مان از صبح تا شب است. با اینکه تکنولوژی زندگی‌مان را راحت‌تر می‌کند، با اینحال لزوما به این معنی نیست که ما را خوشحال‌تر هم می‌کند. ضروری نیست از هزاران جریان علمی‌-تخیلی «آینه‌ی سیاه‌»واری بگویم که به چه نحو در آنها تکیه‌ی بیش از اندازه‌ی انسان به تکنولوژی به دستوپیاهای وحشتناکی منجر شده است.

حتما می‌پرسید تمام این حرف‌ها چه ربطی به «اموجی» دارد؟ بسیار عالی، سخت این است که «اموجی» از این فرهنگِ تکنولوژی‌زده پشتیبانی می‌کند. اگر فیلم هم به نکات خوب و هم به نکات بد حکمرانی اسمارت‌فون‌ها بر زندگی‌مان می‌پرداخت مشکلی نبود، با اینحال اینجا با فیلمی طرفیم که طوری رفتار می‌کند که انگار تکیه‌ی شبانه‌روزی آدم‌ها به اسمارت‌فون‌هایشان بهترین اتفاقی است که برای بشریت افتاده است. حتی ۹ نفر از ۱۰ نفری که برده‌ی اسمارت‌فون‌هایشان هستند هم قبول دارند که کارشان اشتباه است و معتاد تکنولوژی هستند و تنها راه نجات دادن خودشان را بلد نیستند، با اینحال «اموجی» طوری این فرهنگ ترسناک را جشن می‌گیرد که انگار سازندگانش واقعا در این دنیا زندگی نمی‌کنند. علتش به خاطر این است که تولیدکنندگان این «فرهنگ پرطرفدار» را با «فرهنگ درست» اشتباه گرفته‌اند. فکر کرده‌اند هرچیزی که پرطرفدار است، حتما درست هم است. اینکه ملت بیشتر از متن از اموجی برای ابراز احساساتشان استفاده می‌کنند ممکن است خیلی طرفدار داشته باشد، با اینحال اینکه فیلمی پیرامون‌ی این بسازیم که پیامش دست مریزاد گفتن به این فرهنگ باشد ترسناک است. مانند زندگی کردن در یکی از همان دستوپیاهای علمی‌-تخیلی بی‌احساس می‌ماند. با اینکه در دنیایی زندگی می‌‌کنیم که گسترش روزافزون برندهایی که می‌خواهند راهی برای دست دراز کردن به جیب‌مان بیابند اعصاب‌خردکن شده، با اینحال باز «اموجی» در صحبت کردن پیرامون‌ی برندها آن‌قدر شاد و خوشحال است که نتیجه به اثری ضدانسان مبدل شده است. منظورم این نیست که فرسودگی ناشی از حکمرانی تکنولوژی بر زندگی یا غرق شدن پایین برندها در جامعه‌ی مدرن، موضوعات بدی برای پرداخت هستند، منظورم این است که کاش «اموجی» حقیقت موضوع دربا‌ر‌ه‌ی آنها را بازتاب می‌داد.

به خاطر همین است که می‌گویم «اموجی» می‌موفق شد به یکی از بروزترین و قابل‌‌لمس‌ترین انیمیشن‌های سال‌های واپسین مبدل شود. فکرش را کنید به جای جریان حال حاضر، با چنین سناریویی سروکار داشتید؛ سناریویی که شخصیت‌های اصلی‌اش الکس، موبایلش و اموجی‌ها هستند، با اینحال به جای الکس خام و خنثی حال حاضر، با پسربچه‌ی اعصاب‌خردکن و بی‌تربیتی بودیم که تمام زندگی‌اش را در حال زل زدن به صفحه‌ی موبایلش و فشردن کیبورد مجازی‌اش سپری می‌کرد. ممکن است اعتیاد بیش از اندازه‌ی الکس به موبایلش دلیل شکرآب شدن رابطه‌اش با خانواده‌اش می‌شود و ممکن است الکس در مدرسه هم نمره‌های بدی دریافت می‌کند. تنها کاری که الکس در طرف دیگر تمام اینها می‌کند با اینحال این است که سرش را پایین بیاندازد و در جهان موبایلش غرق شود و خودش را به نفهمی بزند. با اینحال حقیقت این است که الکس از ریشه بچه‌ی عوضی و شروری نیست. حقیقت این است که ایشان در جهان تکنولوژی‌زده‌ای بزرگ شده که هیچ راه فراری از گرفتار شدن در آن نیست. ممکن است والدینش هم اوضاع کودکی خودشان را با لحظه حال مقایسه می‌کنند و نمی‌توانند پسرشان را درک کنند و با این وجود نخستین کاری که می‌کنند داد و فریاد زدن سر اوست. ممکن است الکس در اوج دوران بلوغ قرار دارد و هنوز نحوه‌ی مدیریت احساساتش را یاد نگرفته است. ممکن است سر دوستان الکس هم با تلفن همراه‌هایشان گرم است و آنها مانند در سالهای گذشته بود که دیگر در محله دور هم جمع نمی‌شوند تا تفنگ‌بازی کنند. پس الکس یک‌جورهایی مجبور شده تا برای ادامه‌ی تماس با دوستانش و فرار از تنهایی به موبایلش پناه ببرد. الکس در اعماق وجودش از اوضاع موجود راضی نیست، با اینحال آن‌قدر در این موقعیت بوده که به آن عادت کرده و جسارت و حوصله‌ی شکستن آن را ندارد.

بسیار عالی، اکنون فکرش را کنید اموجی‌های تلفن همراه الکس متوجه ناراحتی و افسردگی صاحبشان می‌شوند و تصمیم می‌گیرند تا سفری را برای رساندن پیامی به الکس شروع کنند؛ جزییاتش مهم نیست. مهم این است که آنها بالاخره به الکس می‌فهمانند که باید تلفنش را زمین بگذارد و مانند یک انسان با جهان اطرافش تماس برقرار کند. مانند آدم با والدینش حرف بزند. به جای مخفی‌کاری با تلفن همراه، رو در رو با دختر هم‌کلاسی‌اش که بهش علاقه‌مند است تماس برقرار کند و ممکن است بتواند دوستی هم‌سن و سال خودش را بیابد که ایشان هم بعد از بی‌خیال شدن موبایلش، در جستجوی یک هم‌بازی حقیقی می‌گردد. اکنون فرض کنید در این جریان منبع خوشحالی اموجی‌ها، مورد بهره برداری قرار گرفتن به وسیله صاحبشان باشد. با این وجود اموجی‌ها با این کارشان در حقیقت خوشحالی خودشان را فدا می‌کنند تا صاحبشان خوشحال باشد. با این وجود که همه‌ی اموجی‌ها این‌قدر فداکار نیستند و یقینا رهبران اصلی جامعه‌ی تلفن همراه الکس با تولید اموجی‌های تازه می‌خواهند هرچه بیشتر پسرک را پای گوشی‌اش حفظ کنند، با اینحال بالاخره اندک قهرمانان اموجی ما موفق می‌شوند تا سیستم حکمرانی تلفن همراهِ الکس را که از فرسودگی و افسردگی ایشان سوءاستفاده می‌کند در هم بشکنند. ارزش کار اموجی‌ها ممکن است به وسیله الکس فراموش شود، با اینحال ما آنها را هیچ‌وقت به این خاطر این از خود گذشتگی فراموش نخواهیم کرد. این هم از یک انتهای‌بندی تلخ و شیرین «جریان اسباب‌بازی‌»‌وار!

دسته‌بندی‌ها: نقد فیلم سریال

برچسب‌ها: ,

دیدگاه خود را ارسال کنید

آدرس ایمیل شما در هیچ‌جا منتشر نخواهد شد.