نقد فیلم The Darkish Tower – برج تاریک

«برج تاریک» (The Darkish Tower) برای افرادی که کتاب‌های استیون کینگ به همین اسم را که فیلم از روی آنها ساخته شده نخوانده‌اند، یک فیلم ضعیف و فراموش‌شدنی است و برای آنهایی که کتاب‌ها را خوانده‌اند یک فیلم عصبانی‌کننده‌ و غیرقابل‌تحمل. خودش تحت نام طرفدار سرسخت استیون کینگ که چندتایی از کتاب‌های «برج تاریک»‌اش را هم خوانده است در دسته‌ی دوم قرار می‌گیرم. آره، ممکن است همین الان برخی‌هایتان بگویید که حتما من هم از آن گروه آدم‌هایی هستم که وقتی موبه‌موی کتاب موردعلاقه‌شان به سینما منتقل نمی‌شود اخم می‌کنند و غر می‌زنند و دقیقا به خاطر همین است که از «برج تاریک» دل خوشی ندارم. با اینحال نه. وقتی می‌گویم «برج تاریک» برای افرادی که کتاب‌ها را خوانده‌اند عصبانی‌کننده و غیرقابل‌تحمل است، منظورم این است که آنها بهتر از هرکس دیگری متوجه بلایی که سر منبع اقتباس آمده است می‌شوند. افرادی که کتاب‌ها را نخوانده باشند هم مطمئنا مشکلات فراوان و تابلوی فیلم را متوجه می‌شوند و بو می‌کشند که یک جای کار می‌لنگد و می‌فهمند که این اقتباسِ درستی از روی کتاب‌های حماسی بزرگی که این‌قدر تعریفش را می‌کردند نیست. به عبارت دیگر حتی کسی که یک کلمه از کتاب‌ها را نخوانده باشد هم بدون‌شک درک می‌کند که در حال تماشای چه فاجعه‌ای است. نکته این است که تنها کتاب‌خوانده‌ها واقعا متوجه عمقِ ناپیدای این فاجعه می‌شوند و بگذارید بگویم که بودن در چنین وضعیتی اصلا خوب نیست. برای یک‌بار در زندگی‌ام آرزو می‌کردم که کاش هیچکدام از کتاب‌های کینگ را نخوانده بودم. برخی‌وقت‌ها زندگی کردن در انکار و نادانی و بی‌خبری خیلی بهتر از آگاهی از تمام حقایق است.

ماجرای اقتباس «برج تاریک»، ماجرای اقتباسِ کتاب‌های «هری پاتر» و «نغمه‌ی یخ و حریق» نیست. سری‌ فیلم‌های «هری پاتر» و سریال «بازی تاج و تخت» نمایش داده‌اند که با اینکه اقتباس‌های بطور کلی وفادارانه‌ای نیستند و با اینکه کتاب‌ها کیلومترها از ترجمه‌ی تصویری‌شان بهتر هستند، با اینحال آنها قادر اند روی پای خودشان بیاستند و به اندازه‌ی خودشان آن‌قدر خوب هستند که بطور کلی نمی‌توان رویشان خط کشید. ممکن است برخی‌ کاراکترها و برخی رویدادها و برخی صحنه‌ها از کتاب به مقصد منتقل نشده باشند، با اینحال معمولا با تفاوت و حذف‌های قابل‌درکی طرفیم که نویسندگان موفق شده‌اند بدون آنها هم اثر منسجمی تحویل بدهند. ماجرای اقتباس «برج تاریک» با اینحال ماجرای یکی از همان اقتباس‌هایی است که در برخورد با آن، آدم تعجب می‌کند که آیا تولیدکنندگان واقعا کتاب‌ها را خوانده‌اند؟ «برج تاریک» مانند این می‌ماند که نویسندگان ویکیپدیای کتاب‌ها را باز کرده‌اند و خلاصه‌ی جریان‌ها را مرور کرده‌اند و براساس آنها یک چیزی تحت نام سناریو سرهم کرده‌اند. «برج تاریک» این پتانسیل را داشت تا به «ارباب حلقه‌ها»ی تازه سینما مبدل شود. با اینحال بجای آن هالیوود با این فیلم در عرصه‌ی سوتی‌های گنده‌اش، یک دستاورد دیگر به دستاوردهای بینهایت قبلی‌اش اضافه کرده است. هالیوود در هر عرصه‌ای که فکرش را بکنید یک شاهکار افتضاح از خودش بر جای قرار داده است. از ریبوت سری‌های قدیمی مانند «ترمیناتور» گرفته تا بازسازی سینمایی سریال‌های قدیمی مانند «پاور رنجرز». از نادیده گرفتنِ تمام خصوصیاتِ معرف یک آی‌پی که نمونه‌اش را در فیلم‌هایی تازه «لاک‌پشت‌های نینجا» دیدیم تا مبدل کردن هیولاهای دلنشین قدیمی مانند مومیایی به بمب خواب. از تولید دنباله‌های توهین‌آمیزی مانند «روز استقلال: بازخیز» تا بازسازی لایواکشن افتضاحِ انیمه‌های جریان‌ساز. با اینحال گمان می نمایم هنوز یک رکورد دیگر برای دستیابی باقی ماند بود و هالیوود با «برج تاریک» آن را هم با موفقیت به اسم خودش ثبت می‌کند: نابود کردن یکی از بهترین کارهای ادبی ژانر فانتزی/علمی‌-تخیلی.

جهت اطلاع باید بگویم «برج تاریک» یکی از منحصربه‌فردترین کتاب‌هایی که در عمرم خوانده‌ام است. کینگ در این کتاب‌های هشت جلدی بصورت رسمی به سیم آخر زده است. داریم پیرامون‌ی کتاب‌هایی حرف می‌زنیم که ترکیبی از فیلم‌های وسترن کلینت ایستوود، المان‌های فانتزی «ارباب حلقه‌ها»‌وار، افسانه‌های شاه آرتور، خصوصیت‌های ژانر علمی‌-تخیلی، مقداری «مردگان متحرک» و خصوصیات آشنای جنس وحشتِ خود کینگ است. کینگ به‌طرز هنرمندانه‌‌ای عنصر های گوناگونی از چندین ژانر و سبک را در هم آمیخته کرده است. جریان خوانندگانش را از کویرهای سوزان دنیایی غرب وحشی‌وار و نیویورکِ جهان خودمان تا خیابان‌های شهرهای اتمی و سرزمین‌های پسا-آخرالزمانی خالی از سکنه می‌برد. جهان «برج تاریک»، دنیایی است که کابوی‌های هفت‌تیرکش، جادوگرانِ سیاه‌پوش، شیاطین لاوکرفتی، یک خدای لاک‌پشت، خرس‌های سایبورگ، قطارهای سخنگو، مسافرت بین دنیاهای موازی و خیلی چیزهای باورنکردنی و غریب دیگر در آن یافت می‌شود. به علاوه از طرف دیگر از آنجایی که «برج تاریک» حکم کتاب‌هایی را دارد که دیگر کتاب‌های کینگ زیرمجموعه‌اش شمرده می‌شوند، خواندن آنها برای افرادی که دیگر کتاب‌های مستقل این نویسنده را خوانده‌اند نهایت لذت است. چون «برج تاریک» نقش چتری را دارد که دیگر جریان‌های کینگ زیرش قرار می‌گیرند و تماشای اینکه کینگ با «برج تاریک» چه جهان گسترده‌ی مشترک درهم‌تنیده‌ای را بین تمام کتاب‌هایش دیزاین کرده است حیرت آور است. در نگاه اول به ذهن خطور میکند که ترکیب تمام اینها با یکدیگر به جریان شلوغ و غیرقابل‌فهمی منجر می‌شود، با اینحال کینگ طوری این جریان را باطمینانه و حرفه‌ای روایت می‌کند که همه‌چیز به سادگی عرضه می‌شود، با اینحال بعد از مدتی به خودتان می‌آیید و می‌بینید بیننده چه دنیاسازی پیچیده‌ای هستید.

هنوز یک رکورد دیگر برای دستیابی باقی ماند بود و هالیوود با «برج تاریک» آن را هم با موفقیت به اسم خودش ثبت می‌کند: نابود کردن یکی از بهترین کارهای ادبی ژانر فانتزی/علمی‌-تخیلی.‌-تخیلی

بسیار عالی، نخستین و مرگبارترین سختِ فیلم این است که سبک روایتِ کینگ را بطور کلی نادیده گرفته است. کتاب‌های «برج تاریک» درست مانند «نغمه‌ی یخ و حریق» از آن جریان‌های فانتزی‌ای هستند که از همان صحنه‌ای اول با نبرد بزرگی شروع نمی‌شوند. حتی همه‌چیز از معمولی‌ترین نقطه شروع می‌شود و بعد به سوی یک ماموریت و نبرد بزرگ حرکت می‌کند. «برج تاریک» یک جریان ماجراجویی کلاسیک است. از همان‌هایی که قهرمانان سفرشان را در دورترین نقطه از مقصدشان شروع می‌کنند، سر راه نیرو جمع می‌کنند و با همدیگر ماجرای پر فراز و نشیبی را در تمامی دنیا (یا دنیاها) شروع می‌کنند. اگر فرودو و دار و دسته‌اش در جستجوی رسیدن به موردور و کوه قیامت بودند، کاراکترهای اصلی «برج تاریک» هم در جستجوی برج تاریک هستند. پس با جریان پر راز و رمز و پرجزییات و شخصیت‌محوری طرفیم که زود همه‌چیزش را رو نمی‌کند. کار درست برای اقتباس این سری این است که از کتاب اول شروع کنیم و همین‌طوری جلو برویم. با اینحال ممکن است سونی قصد تولید فیلم «برج تاریک» را داشته است، با اینحال به نظر میرسد قصد تولید فیلم حقیقی «برج تاریک» را نداشته است. از اینرو آنها در حرکتی تعجب‌برانگیز تمام عنصر های هشت کتاب را در هم آمیخته کرده‌اند و از درون آن جریان جدیدی بیرون کشیده‌اند که مشابه یک فن فیکشن بسیار بد است.

«برج تاریک» فاقد تمام خصوصیت‌های کتاب‌هاست. اگر در کتاب‌ها با جریان پیچیده‌ای روبه‌روییم که خواننده را کنجکاو به سر در آوردن از جهان اطراف کاراکترها می‌کند، فیلم جریان موش و گربه‌بازی هفت‌تیرکش و دشمنش مرد سیاه‌پوش است. اگر کتاب‌ها مانند دیگر کارهای کینگ، اتمسفرمحور هستند و روی ایجاد یک محیط مُرده و نفسگیر وقت می‌گذارند، فیلم از ریتم شتاب‌زده‌ای ضربه خورده است. اگر کتاب‌ها حول و حوشِ رولند می‌چرخند، فیلم این مسئله را تغییر داده و جیک را به شخصیت اصلی جریان مبدل کرده است. با این وجود اگر در کتاب‌ها با یک جریان فانتزی بزرگ‌سالانه طرفیم، فیلم به یکی از آن فانتزی‌های نوجوان‌محورِ آب دوغ خیاری از تیر و طایفه‌ی «دونده‌ی هزارتو» (Maze Runner) و «هانگر گیمز» (Starvation Video games) مبدل شده است. یکی از بهترین جاذبه‌های «برج تاریک» حس سردرگمی و ناآگاهی سرسام‌آور کاراکترهاست. از رولند که تحت نام تازه ترین هفت‌تیرکشِ میدوورلد وظیفه‌‌‌ی یافتن برج تاریک را دارد، با اینحال از شدت ناامیدی مبدل به آواره‌ی سرگردانی شده که کویرها و بیابان‌ها و شهرها را برای پیدا کردن سرنخی از برج تاریک یکی بعد از دیگری پشت سر می‌گذارد. وانگهی جیک حکم یکی از همان نوجوانان کلاسیکِ جریان‌های ترسناک کینگ را دارد که خودش را درگیر اتفاقاتی ترسناک‌ می یابد که ذهنش را تحت فشار قرار می‌دهد.

این درحالی است که برخلاف فیلم، در کتاب‌های اول ما و کاراکترها چیزی پیرامون‌ی برج تاریک و نیروهای فرابشری درگیر آن نمی‌دانیم. همان‌طور که جرج. آر. آر. مارتین دار و دسته‌ی آدرها و وایت‌واکرها را به بزرگ‌ترین رازِ دنیایش مبدل کرده است که خوانندگان برای حاصل شدن معلومات بیشتری از آنها له‌له می‌زنند، ماهیت برج تاریک بدین شکل وضعیتی را در این کتاب‌ها دارد. یکی از قوی‌ترین دلایلی که شما را به خواندن کتاب ترغیب می‌کند با کسب معلومات تازه ای از برج تاریک است. هرچه در جریان جلوتر می‌روید، بیشتر دوست دارید بدانید در آنسوی افق این دنیا چه چیزهای باورنکردنی دیگری یافت خواهد شد. رابطه‌ی برج تاریک و خواننده‌ به رابطه‌ی یک معتاد و مواد مخدر مبدل می‌شود. کینگ دنیایی ایجاد کرده که مانند پازلی با تکه‌های پخش و پلا و گم‌شده‌ی غول‌پیکر است. نزدیک‌ترین چیزی که می‌توانم برای توصیف اتمسفر سنگین حاکم بر «برج تاریک» مثال بزنم سریال «لاست» است. همان‌طور که در «لاست» به مرور لحظه واضح می‌شد که سقوط هواپیما در جزیره یک تصادف معمولی نبوده، حتی اتفاقی بوده که به سرنوشت کاراکترها مرتبط می‌شود و همان‌طور که آن سریال به مرور لحظه از یک جریانِ نبرد برای بقای ساده به فانتزی علمی‌-تخیلی عجیبی با مسافرت در لحظه و اتفاقات ماوراطبیعه تغییر شکل می‌دهد و اگر در آنجا  پیدا شدن یک دریچه‌ی شیشه‌ای در کف جنگل دلیل شد از هیجان برای حاصل شدن معلومات بیشتر سر از پا نشناسیم، چنین موضوعی پیرامون‌ی «برج تاریک» هم صدق می‌کند.

یادتان می‌آید برای حاصل شدن معلومات بیشتر پیرامون‌ی قبلی‌ی جزیره‌ و کمپانی عجیب اکتیو در جزیره و کاراکترهای مبهمش مانند مرد سیاه‌پوش چقدر جوش می‌زدیم. «برج تاریک» شامل همان حس تشنگی خسته کننده با اینحال لذت‌بخشِ اسرارآمیزی است که مانند خوره به جان آدم می‌افتد و ول کن هم نیست. اکنون این توصیف را با چیزی که در شکل فیلم می‌بینیم مقایسه کنید. جای آن فانتزی رازآلود و آرام‌سوز را که روی برانگیختن پرسشگری و پی‌ریزی پرجزییات اسطوره‌شناسی دنیا تمرکز می‌کرد یک اکشن تند و سریع و سرراست و کودکانه گرفته است. «برج تاریک» دچار همان مشکلی شده که فصل هفتم «بازی تاج و تخت» دچارش شد. حتما هنوز فراموش نکرده‌اید به چه نحو فصل هفتم جریان غیرکلیشه‌ای و شخصیت‌محورِ «بازی تاج و تخت» را برداشت و آن را به یک سریال کلیشه‌ای پیرنگ‌محور مبدل کرد. بسیار عالی، دقیقا چنین اتفاقی برای فیلم «برج تاریک» هم افتاده است. جالب این است که «برج تاریک» یکی از خواب‌آورترین فیلم‌های تند و سریعی است که دیده‌ام. فیلمی که می‌بایست به «ارباب حلقه‌ها»ی تازه سینما مبدل می‌شد، پروداکشن و کیفیتی در حد پایلوت‌ یکی از همان سریال‌های شبکه‌های قراضه‌ای مانند سی.بی.اس یا سای‌فای است که یقینا قبل از انتهای فصل اولشان کنسل می‌شوند.

بسیار عالی، اکنون محیط اسرارآمیز کتاب‌ها را که ما لحظه فراوانی را برای سر در آوردن از این دنیا سپری می‌کنیم مقایسه کنید با فیلم که خالی از هرگونه حس پرسشگری و پیچیدگی است. ماهیت برج تاریک از همان ثانیه‌ی اول فیلم لو می‌رود. شخصیت‌های دوست‌داشتنی‌ و کاریزماتیکی مانند رولند، مرد سیاه‌پوش و جیک که در اینجا به یک مجموعه شخصیت‌های مقوایی نزول کرده‌اند. مثلا کاراکتر رولند در فیلم برخلاف کتاب شیفته‌ی پیدا کردن برج تاریک نیست و بجای آن در جستجوی انتقام گرفتن از مرد سیاه‌پوش به خاطر قتل پدرش است. سر همین مردم ایشان را به خاطر انتقام‌جویی سرزش می‌کنند. این تغییر چیزی به قصه اضافه نمی‌کند. چون فیلم نشان می‌دهد که کشتن مرد سیاه‌پوش و نجات برج تاریک فرقی با یکدیگر ندارند. اگر انتقام‌گیری از مرد سیاه‌پوش دلیل می‌شد تا رولند از ماموریت اصلی‌اش دور شود قابل‌درک بود، با اینحال اینجا کشتن مرد سیاه‌پوش و نجات برج تاریک در حقیقت یک ماموریت یکسان است. پس، پرسش این است که اگر مرد سیاه‌پوش چنین آدم‌بدی است، پس چرا مردم از اینکه رولند می‌خواهد ایشان را بکشد شاکی می‌شوند. این‌طوری درگیری درونی رولند بی‌معنا و معنی می‌شود. وانگهی جیک را داریم که درست مانند اتفاقی که در کتاب دوم برایش می‌افتد شروع به دیدن کابوس‌هایی از میدوورلد و هفت‌تیرکش و دیگران می‌کند. در کتاب این موضوع دلیل دارد. در آنجا درهم‌شکستی ناخودآگاه رولند و جیک به دلیل تغییر مسیر زندگی‌اش، دلیل تغییراتی در فضا/لحظه می‌شود و ذهن جیک را بهم می‌ریزد، با اینحال در فیلم شخصیتِ جیک به یک یک دانش‌آموز اسکیزوفرنی کلیشه‌ای که نقاشی‌های باورنکردنی و غریب می‌کشد و بزرگ‌ترها حرفش را باور نمی‌کنند نزول کرده است.

نخستین و مرگبارترین سختِ فیلم این است که سبک روایتِ کینگ را بطور کلی نادیده گرفته است‌

کتاب‌های «برج تاریک» اصلا پیرامون‌ی شرح ساز و کار دنیا و خصوصیاتش وراج نیستند و این دقیقا در تضاد با سیاست هالیوود که ساختن فیلم‌های پرحرفی که تماشاگر را کودن حساب می‌کنند است قرار می‌گیرد. دیالوگ‌های توضیحی بد در این فیلم حکمرانی می‌کنند. مرد سیاه‌پوش در حال مبارزه با رولند: «هفت‌تیرکش، می‌بینیم که تو هنوز تنها کسی هستی که در طرف دیگر جادوی من مقاومی». «این پسر درخشش داره. یعنی قدرت‌های روانی که باهاشون میشه دنیا رو نابود کرد». «تفنگ‌هاش از شمشیر خودِ آرتور الد ساخته شده و اگه احیانا منظورم رو متوجه نمی‌شین، تو جهان شما بهش می‌گن اکسکالیبور!». پس، تعجبی ندارد که حس و حال کتاب و فیلم زمین تا آسمان با هم فرق می‌کند. در توصیفِ به جاده خاکی زدن این فیلم همین و بس که جهان رولند به‌طرز «جنگ ستارگان»‌واری دو سیاره یا ماه در آسمانش دارد. بسیار عالی، خوانندگان کتاب می‌دانند که میدوورلد به این دلیل جای اسرارآمیز و هولناکی است که امکان دارد ورژن‌‌ای از آتی‌ی دور جهان خودمان باشد. نتیجه همان حسی است که بالاتر شرح دادم. اینکه اگر اینجا زمین خودمان است، پس پرسش این است که چه بلایی سرش آمده است؟ چه چیزی کار زمین را از یک تمدن مُدرن و تکنولوژیک به این برهوتِ خشک و مرگبار کشانده است؟ بسیار عالی، به محض اینکه آن دوتا ماه لعنتی را در فیلم دیدم، این حس به‌طور کل نابود شد. واقعا دست مریزاد! در چنین شرایطی ست که که کینگ «برج تاریک» را با الهام از روی فیلم‌های وسترنِ سرجیو لئونه نوشته بوده است. از اینرو جهان رولند حس و حال شدید غرب وحشی را دارد. فیلم با اینحال حتی یک ثانیه روی بازسازی این حس وقت نمی‌گذارد. اگر کتاب‌ها را نخوانده باشید، یقینا اصلا متوجه نمی‌شوید که در حقیقت با یک جریان وسترن سروکار دارید.

وقتی برای نخستین‌بار شنیدم که اقتباس «برج تاریک» بالاخره تاریخی برای اکران دارد، قبل از هرچیزی برای دیدن صحنه‌‌ای از ابتدا کتاب اول هیجان‌زده شدم. منظورم همان صحنه‌ای است که بعد از ورود رولند به یک شهر و شنیدن جریان مُرده‌ای که به وسیله مرد سیاه‌پوش زنده شده اتفاق می‌افتد. کینگ تحت نام کسی مشهور است که استاد نوشتن افتتاحیه‌های درگیرکننده‌ای است که از همان ابتدا بهتان بیان می کند پیشتر با چه جور داستانی سروکار دارید. و این هم یکی از همان صحنه‌های شوکه‌کننده و خون‌باری است که به خوبی بهتان بیان می کند که قدم در چه جهان کثیف و ترسناکی قرار داده‌اید. این صحنه نه فقط حکم شخصیت‌پردازی رولند را برعهده دارد، حتی ناگهان پایین پای تماشاگران را هم خالی می‌کند. با اینحال بسیار عالی، خبری از آن یا نمونه‌ای مشابه به آن در فیلم نیست. نه به خاطر اینکه این فیلم اقتباس مستقیمی از روی کتاب‌ها نیست، حتی به خاطر اینکه این فیلم با درجه‌ی سنی پایین ۱۳ سال ساخته شده. همزمان با اینکه صحنه‌ای که گفتم شدیدا خشن است. بله، نمونه دیگری از مشکلات «برج تاریک» این است که یک محتوای بزرگ‌سالانه را برداشته است و آن را در حد «هری پاتر» پایین آورده است.

کتاب‌های «برج تاریک» اصلا پیرامون‌ی شرح ساز و کار دنیا و خصوصیاتش وراج نیستند و این دقیقا در تضاد با سیاست هالیوود که ساختن فیلم‌های پرحرفی که تماشاگر را کودن حساب می‌کنند است قرار می‌گیرد

یکی از دلایل تمام این اتفاقات از گور یک نفر بلند می‌شود: آکیوا گلدزمن. کفایت می کند یک نگاه به رزومه‌ی این آقا بیاندازید تا با عده ای از بدترین فیلم‌های چند دهه‌ی واپسین روبه‌رو شوید. یکی از اتفاقات با مزه ای که جدیدا در هالیوود دارد می‌افتد این است که آنها نه فقط کارگردانان جوانی را استخدام می‌کنند که به جز حاضر شدن سر صحنه‌ی فیلمبرداری هیچ نقشی در شکل‌دهی نهایی فیلم ندارند، حتی سراغ نویسندگانی می‌روند که تنها در صورتی که قصد نگارش بدترین سناریوها را داشته باشید، در خانه‌شان را می‌زنید. آن از انتخاب الکس کرتزمن تحت نام کارگردان ریبوت «مومیایی» که فیلمنامه‌ی شاهکارهایی مانند «ترنسفورمرها: انتقام سقوط کرده‌ها»، «کابوی‌ها و بیگانگان» و «مرد عنکبوتی حیرت آور ۲» را در کارنامه دارد و این هم از آکیوا گلدزمن که نویسندگی فیلم‌هایی مانند «بتمن برای در بیشتر مواقع»، «واگرا: شورشی»، «پنجمین موج» و «حلقه‌ها» را در کارنامه دارد. یکی از ضعف‌های تکرارشونده‌ی گلدزمن در فیلم‌هایش عدم روح داشتن سناریوهاست. گلدزمن مانند هیولایی می‌ماند که از یک طرف هر ژانری را که دارد روی آن کار می‌کند می‌بلعد و بعد از اجرای فعل و انفعالاتِ شیمیایی ویژه ای، آنها را به یک مجموعه جریان‌های کلیشه‌ای با درگیری‌ها و تم‌هایی ساده و قابل‌هضم بیرون می‌دهد. حرکتی که تهیه‌کنندگان آن را تحت نام ساختن فیلمی با نیت خوش آمدن به مذاق اکثر مردم و با کسب پول بیشتر می‌بینند، با اینحال در رفتار با فیلم‌هایی روبه‌رو می‌شویم که آ‌ن‌قدر غیرانسانی و ‌بی‌انرژی و مُرده هستند که حتی تریلرهایشان هم نمی‌توانند حقیقت پوسیده‌شان را مخفی کنند. با اینحال بسیار عالی، این آقا ۱۵ سال پیش اسکارِ بهترین فیلمنامه‌ی اقتباسی برای «یک ذهن دلچسب» را برنده شد. اسکاری که از آن موقع مبدل به چشم‌بندی برای تهیه‌کنندگان هالیوودی شده است که از روش آن چشممشان را به روی حقیقت را می‌بندند و پیش خودشان پُز می‌دهند که یک نویسنده‌ی اسکاری برای فیلم‌هایشان استخدام می‌کنند.

«برج تاریک» با اینحال جدا از سناریو، در عرصه‌ی کارگردانی و فیلمبرداری و کوریوگرافی صحنه‌های اکشن و کیفیت جلوه‌های ویژه هم چیزی فراتر از ناامیدکننده است. نخستین اکشنِ فیلم که در یک شهربازی متروکه در شب اتفاق می‌افتد و به مبارزه‌ی جیک و رولند و یک‌جور هیولای زنومورف‌گونه می‌پردازد بی‌مقدمه از راه می‌رسد. منظورم این است که هیچ‌جور عرصه‌چینی یا تلاشی برای تعلیق‌آفرینی نیست. انگار نویسندگان با خودشان گفته‌اند بسیار عالی، اکنون بعد از  نیم ساعت گفتگو باید دو-سه دقیقه اکشن داشته باشیم. پس ناگهان فیلم کاراکترها را وسط درگیری می‌اندازد. سخت اصلی با اینحال این است که این سکانس بی‌اغراق، به‌طرز مفهومی تاریک است. آن‌قدر تاریک است که دنبال کردن اتفاقاتی که دارد می‌افتد حدودا غیرممکن است. با اینحال اهمیتی ندارد. چون با یکی از همان اکشن‌های کلیشه‌ای و قابل‌پیش‌بینی‌ای طرفیم که کاراکتر بچه برای مدتی از دست هیولا فرار می‌کند و بعد قهرمان سر موقع حاضر می‌شود و هیولا را خلاص می‌کند. دیگر صحنه‌ی اکشن فیلم که رولند را به مصاف به ارتشی با مسلسل می‌فرستد با اینکه در روز روشن اتفاق می‌افتد، با اینحال بیشتر از اینکه اکشن باشد، مانند تریلر سینمایی یک بازی تصویری می‌ماند. یکی از تریلرهایی که شخصیت خفن و آدمکش جریان را به شکل بسیار مصنوعی و بی‌حس و حالی در حال جابه‌جایی بین سنگرها و تیراندازی‌های اسلوموشن و کشتن دشمنانش به‌طرز خلاقانه نشان می‌دهد. تدوین ضعیف و آماتورگونه‌ی فیلم در تمام لحظات فیلم، علي الخصوص اکشن‌ها آن‌قدر آشکار است که قشنگ معلوم است این فیلم به وسیله ساطور تهیه‌کنندگان تیکه‌تیکه شده است.  در چنین شرایطی ست که که «برج تاریک» از لحاظ کیفیت جلوه‌های ویژه به جمع «واندر وومن»‌ها و «پاور رنجرز»های امسال می‌پیوندد. از حریق کف دست مرد سیاه‌پوش در مبارزه پایانی گرفته تا انیمیشن کاراکترهای مُدل‌سازی‌شده که در زمان سقوط کردن و تصادف با ماشین توی ذوق می‌زدند.

با اینکه فیلم در اندک لحظاتی مانند گفتگوی رولند با پرستارانِ بیمارستان یا وقتی که به آن دخترانِ سوار اتوبوس بیان می کند که صورت پدرانشان را فراموش کرده‌اند، لحنِ دلنشین کتاب‌ها را با موفقیت در می‌آورد، با اینحال این لحظات پراکنده کمکی به بهتر کردنِ کیفیت کالا نهایی نمی‌کنند. «برج تاریک» بیشتر از اینکه یک اقتباس حقیقی و اصولی باشد، مانند کلکسیونی از ایستر اِگ‌ها و نکات آشنای جهان ادبی استیون کینگ است. متیو مک‌کانهی برخلاف چیزی که فکر می‌کردم اصلا به درد نقش مرد سیاه‌پوش نمی‌خورد و ادریس البا هم با اینکه بد نیست، با اینحال آن رولندی نبود که باهاش احساس آرامش کنم و جانشین تصویری که از کتاب‌ها از این شخصیت در فکر دارم شود. با وجود این به دلیل متریال بسیار بدی که در دست این بازیگران قرار داده شده، نمی‌توان با اطمینان کامل بازی‌هایشان را پایین پرسش برد. تام تیلور در نقش جیک تنها بازیگری بود که احساس کردم می‌تواند جیک خوبی باشد (علي الخصوص بعد از اینکه در اتاق خوابش با باقی‌مانده‌های ستمی که مرد سیاه‌پوش در حقش کرده است روبه‌رو می‌شود). «برج تاریک» معلوم نیست برای چه افرادی ساخته شده است. فیلم نه اقتباس وفاداری است که علاقه مندان کتاب را راضی کند و نه فیلم مستقل خوبی که دیگران را به این سری جذب کند. «برج تاریک» مانند مونتاژی از یک فیلم سه ساعته می‌ماند. صحنه‌های بی‌مقدمه شروع می‌شوند و ناگهانی به اتمام می‌رسند. صحنه‌ی حمله‌ی شیطانِ خانه‌ی چوبی به جیک همین‌طوری شروع نشده، تمام می‌شود. یا نخستین دیدار رولند و جیک انگار روی دور تند پخش می‌شود.

«برج تاریک» نه فقط از لحاظ لحن و ضرباهنگ و سبک داستانگویی در تضاد با منبع اقتباس قرار می‌گیرد، حتی از لحاظ ساختار هم همین‌طور. کتاب اول «برج تاریک» یک جریان کوتاه و ساده‌ی حدودا ۲۵۰ صفحه‌ای است که به معنی حقیقی کلمه هیچ سرنخی پیرامون‌ی اینکه این مجموعه برنامه ریزی شده است در آتی به چه سمت و سویی برود نمی‌دهد. آن کتاب یک عرضه محشر و متمرکز برای جهان «برج تاریک» است. همین و بس. با اینحال فیلم یک بلبشوی شلخته و بی‌سر و ته است که می‌خواهد یک اکشنِ پرجوش و خروش باشد. کتاب اول یک جریانِ عبوس و افسرده است، با اینحال فیلم به‌طرز بدی یک بکش‌بکش دیوانه‌وار است. اگر تولیدکنندگان سعی می‌کردند تا ساختار کتاب اول را تکرار کنند، نه فقط با همین بودجه‌ی اندک حال حاضر (۶۵ میلیون دلار) می‌شد فیلم خوبی ازش در آورد، حتی به روح اثر هم نزدیک‌تر می‌بود. با اینحال سونی تصمیم گرفته تا از همان ابتدا با بلا‌ک‌باستر وارد میدان شود و در نتیجه خراب کرده است. سونی واقعا با این فیلم کاری کرده کارستان. فرض کنید شما چنین مواد ابتدایی فوق‌العاده و دستورالعمل بی‌نقصی برای پخت داشته باشید، با اینحال تمامش را دور بریزید. این یکی دیگر نوبر است.

دسته‌بندی‌ها: نقد فیلم سریال

برچسب‌ها: ,

دیدگاه خود را ارسال کنید

آدرس ایمیل شما در هیچ‌جا منتشر نخواهد شد.