نقد فیلم Atomic Blonde – بلوند اتمی

«بلوند اتمی» (Atomic Blonde)، یکی از خوشگل‌ترین و اتمی‌ترین ناامیدی‌هایی است که از این انتهای به خاطر دارم. «جان ویک» (John Wick)، ساخته‌ی چاد استالهسکی و دیوید لیچ در سال ۲۰۱۴ به یک موفقیت کرکننده مبدل شد. در دورانی که اکشن‌های قلابی و چندش‌آور و بلاک‌باسترهای دیجیتالی دارند مانند مور و ملخ از سینما بالا می‌روند، «جان ویک» حکم اکشنِ رزمی اولد-اسکولِ خون‌آلود و بزرگسالانه‌ای را داشت که از قبیل اکسیژنی دقیقه‌ی نودی برای سینمادوستانی که داشتند پایین این همه فیلمِ به اصطلاح سرگرم‌کننده‌ی بنجل غرق می‌شدند رفتار کرد. وقتی استالهسکی و لیچ برای تولید دنباله‌ی «جان ویک» از هم جدا شدند ترس برمان داشت، با اینحال علاوه‌بر اینکه استالهسکی با «جان ویک ۲» نشان داد که تک و تنها موفق شده فیلم بهتر و تکامل‌یافته‌تری عرضه بدهد، حتی وقتی معلوم شد لیچ سراغ تولید اکشنی در حال و هوای «جان ویک» رفته است خوشحال شدیم. چون اصولا یکی از عادت‌های بد هالیوود این است که نگاه می‌کند الان دقیقا چه چیزی روی بورس است و فورا برای احداث کارخانه‌ی تولیدی‌اش از روی آن دست به کار می‌شود. با اینحال این‌دفعه هالیوود را ستایش کردیم. چون ممکن است سودای استودیوها برای به راه انداختن دنیاهای سینمایی‌شان اعصاب‌خردکن باشد، با اینحال هرچه اکشن‌های «جان ویک»‌وار داشته باشیم هم کم است. پس، چه خبری بهتر از اینکه سال ۲۰۱۷ تنها به «جان ویک ۲» خلاصه نمی‌شد و بیننده یک نوع جاسوسی‌اش هم در شکل «بلوند اتمی» با محوریت یک ضدقهرمانِ زن هم بود. قرار گرفتن یکی از کارگردانان «جان ویک» در پشت دوربین هم یک‌جورهایی موفقیت فیلم را از قبل تضمین کرده بود. از این جهت برای خودم هم غیرقابل‌باور و باورنکردنی است که چرا باید متنم را با چنین جمله‌‌ی دلسردکننده‌ای شروع کنم. واقعا هنوز که هنوزه نمی‌توانم هضم کنم که چرا «بلوند اتمی» با این همه پتانسیل که از سر و رویش می‌بارد و با کنار هم قرار دادن این همه عنصر های اغواکننده و درجه‌یک، فیلم خوبی از آب در نیامده است.

بگذارید یکی‌یکی تمام چیزهایی که «بلوند اتمی» را قبل از دیدن فیلم و در جریان دیدنش برایم هیجان‌زده کرده بود فهرست کنیم. اول از همه یک شارلیز ترون داریم که در مرکز قصه قرار دارد؛ شارلیز ترونی که بعد از مبدل کردن فیوریوسا در «مد مکس: جاده‌ی خشم» (Mad Max: Fury Street) به یکی از شمایل شناخته‌‌شده‌ی تازه ژانر اکشن در هزاره‌ی تازه حسابی روی بورس است. ایشان اکنون در «بلوند اتمی» جای آن راننده کامیونِ سایبورگِ آخرالزمانی چرک و کثیف و کچل را با یک جاسوس سوپرمُدل تعویض کرده است. جاسوسی که صحنه به صحنه آرایش و لباس‌های لوکس و پرزرق و برقش را عوض می‌کند و از قبیل یک مرسدس بنز صورتی، دشمنانش را پایین می‌گیرد و ماشینش را در خون سرخشان حمام می‌کند. وانگهی جریان در بحبوحه‌ی جنگ سرد و فروریزی دیوار برلین جریان دارد. پس، دست تولیدکنندگان برای ترسیم دنیایی بی‌قانون و پرهرج و مرج که آدم‌هایش به جای مذاکره، قبل از هرچیز به بیرون کشیدن هفت‌تیر و بلند کردن لگدشان گمان می نمایند باز است. «بلوند اتمی» به علاوه از طرف دیگر فیلم زیبایی است. طوری که برخی‌‌وقت‌ها به ذهن خطور میکند در حال تماشای موزیک‌تصویری دو ساعته هستید. بالاخره داریم پیرامون‌ی فیلمی حرف می‌زنیم که در یکی از صحنه‌هایش کاراکترهایش همزمان با اینکه فیلم «استاکر» تارکوفسکی دارد در پشت‌‌سرشان پخش می‌شود، در نمای ضدنور با هم مبارزه می‌کنند.

تک‌تک سکانس‌های فیلم شامل ترانه‌ها و آهنگ‌های خاطره‌انگیزی از دهه‌‌های هفتاد و هشتاد هستند که از دیوید بویی شروع می‌شوند و تا مرلین منسون ادامه دارند. موزیک‌های الکترونیکی که همه پر از جیغ و فریاد و بیس و گیتار و درام است. موزیک‌هایی که شامل بیت‌هایی مانند «دارم شیشه می‌جوم و دارم انگشتانم رو می‌خورم» می‌شوند! مهم‌تر از همه با فیلمی با هدایت دیوید لیچ سروکار داریم که باید تجربه‌‌هایش از بدلکاری‌ها و اجرای درست اکشنِ گان‌فو از «جان ویک» و «ماتریکس» را به اینجا آورده باشد. از کاراکترهایی که با کفش‌پاشه‌بلند قرمز آدم می‌کشند گرفته تا افرادی که تا سر حدِ در آغوش کشیدن سرطان ریه، سیگار آتیش می‌کنند. بگذارید رک و پوست‌کنده بگویم که «بلوند اتمی» هیچ دلیلی برای بد بودن نداشت. «بلوند اتمی»‌ طوری همه‌چیز تمام به نظر می‌رسید که خودش انتظار داشتم از لحاظ سرگرم‌کنندگی دست «جان ویک‌»ها را هم از پشت ببندد. تمام پوسترها و حال و هوای شدیدا نئونی و شخصیت اصلی فریبنده‌ و مرگبار فیلم خبر از یکی از آن فیلم‌های اکشنی می‌دادند که در لحظه اوج فعالیتِ ویدیو کلوپ‌ها، کاورهایشان چشممان را به خود می‌گرفت، آنها را کرایه می‌کردیم، به خانه آورده و در ویدیو پلیر می‌گذاشتیم و کف و خون قاطی می‌کردیم. در چنین شرایطی ست که که «بلوند اتمی» در حقیقت اقتباسی از روی کامیک‌بوک‌هایی به اسم «سردترین شهر» است. پس، «بلوند اتمی» این شانس را داشت تا به یک اکشنِ اولد اسکول دیوانه‌وار تمام‌عیار مبدل شود. با اینحال حتما می‌پرسید چرا گمان می نمایم فیلم در چنین ماموریتی شکست خورده است؟ چرا گمان می نمایم «بلوند اتمی» چیزی بیشتر از تقلید توخالی‌ای از «جان ویک» نیست؟

بزرگ‌ترین سخت «بلوند اتمی» این است که با فیلمی طرفیم که در آن فرم به‌طرز بدی درمقایسه با محتوا اولویت دارد. با یکی از آن فیلم‌هایی طرفیم که فرم را به محتوا و پرزرق و برق بودن را به نامحسوس‌بودن ترجیح می‌دهد. اینکه فیلمی نان فرمش را بخورد صرفا بد نیست. به شرطی که با فرم خشک و خالی‌ای که تنها قصد خوشگل‌بودن را داشته باشد طرف نباشیم. به شرط اینکه فیلم از داستانگویی تصویری قوی‌ای سود ببرد. نمونه‌ی محشر این مسئله را میتوانید در فیلم‌های نیکولاس ویندینگ رفن مشاهده نمائید. با اینکه به‌طور واضحی فرم در فیلم‌هایی مانند «رانندگی» (Driver) و «شیطان نئونی» (Neon Demon) بر محتوا ارجعیت دارد، با اینحال رفن عقده‌ی نورپردازی‌های نئونی و دیزاین دکورهای خیره‌کننده ندارد. عکس ها فیلم در عین زیبابودن، تاثیر مهمی در قصه و شخصیت‌‌پردازی هم دارند. از کاپشن عقرب رایان گاسلینگ در «رانندگی» گرفته تا سکانس مهمانی در «شیطان نئونی» که به روبه‌رو شدن اِل فانینگ با همزادهای مثلثی‌شکل خودش منجر می‌شود و خیلی‌های دیگر. همه عکس هایی هستند که ممکن است در نگاه اول تنها دلچسب و باحال به چشم می آیند، با اینحال در حقیقت رفن موفق شده تا از فرم تحت نام محتوا بهره ببرد. اصلا خودِ «جان ویک‌»ها هم نمونه‌ی ممتازی از این سبک فیلمسازی هستند. سکانس مبارزه نهایی «جان ویک ۲» در تالار آینه‌ها را به خاطر بیاورید. صحنه‌ی مبهوت‌کننده‌ای که کاربری دیگری هم دارد: روبه‌رو کردنِ جان ویک با بازتاب خودش در آینه‌ها. نکته‌ی مهمی که باید پیرامون‌ی این‌جور فیلم‌ها بدانیم این است که آنها سعی نمی‌کنند بی‌محتوا بودنشان را پشت نقابی دلچسب مخفی کنند. اتفاقا این محتوایشان است که به تولیدکنندگان این مهلت را می‌دهد تا از روش بازی با فرم، آن را منتقل کنند. در تمام فیلم‌هایی که اسم بردم، ظاهر خوشگل فیلم، به تافته‌ی جدابافته‌‌ای مبدل نمی‌شود. حتی یکی از چیزهایی است که در دیگر اجزای فیلم ذوب شده است. «بلوند اتمی» با اینحال یکی از نمونه‌های بد این سبک فیلمسازی است. «بلوند اتمی» فیلمی است که سعی می‌کند خودش را تنها و تنها با ظاهر و قیافه‌اش جلو ببرد. تمامش به خاطر این است که محتوای بسیار ضعیفی دارد. با این وجود چاره‌ای جز بسته‌بندی کردن خودش در کاغذ کادوی خوشگلی برای باارزش به نظر رسیدن و فریب دادن مخاطب ندارد.

هنوز که هنوزه نمی‌توانم هضم کنم که چرا «بلوند اتمی» با این همه پتانسیل که از سر و رویش می‌بارد و با کنار هم قرار دادن این همه عنصر های اغواکننده و درجه‌یک، فیلم خوبی از آب در نیامده است

یکی از خصوصیت‌هایی که به موفقیت «جان ویک» منجر شد، داستانگویی پیشرو‌اش نبود. موضوع پیرامون‌ی همان آدمکش بازنشسته‌ای بود که سگی که تنها یادگار زن مرحومش بود را از دست می‌دهد و طی اتفاقاتی مجبور می‌شود تا باز مجددا به جهان خلاف و خونریزی و هدشات کردن دشمنانش برگردد. با اینحال خلاقیت‌های جسته و گریخته‌ی تولیدکنندگان مانند ایجاد جهان خلافکاری فوق مجموعه سازمان‌یافته‌ای که همراه با گوش مردم عادی فعالیت می‌کند و شخصیت‌پردازی صاف و ساده و محکم آقای ویک تحت نام یک لولوخورخوره‌ی مسلح، به ماحصل سرگرم‌کننده و بعضا تکان‌دهنده‌ای منتهی شده بود. به عبارت دیگر مجموعه «جان ویک»‌ به توجه به تمام الهام‌برداری‌هایش، روی پای خودش می‌ایستاد. آدم خودش بود. جریان آشنا شروع می‌شود، با اینحال از پیچ و تاب‌های غافلگیرکننده‌ی خودش سود می‌برد. ممکن است از جاده‌‌ای کلیشه‌ای سفرش را شروع می‌کرد، با اینحال کارش به ورود به قلمروی جدیدی کشیده می‌شد. بسیار عالی، چنین موضوعی پیرامون‌ی «بلوند اتمی» صدق نمی‌کند. فیلم از جهت داستانی ضعیف است، چون با همان قصه‌ی جاسوس‌بازی پیچیده‌ای که به دفعات و به دفعات نمونه‌اش را دیده‌اید طرف هستیم. همان جریان آشنای جاسوس‌های چند سازمان اطلاعاتی مختلف که هرکدامشان انگیزه‌ها و وفاداری‌های مبهمی دارند و چپ و راست به هم رودست می‌زنند و چیزی که در ظاهر به چشم می آیند نیستند. به عبارت دیگر انگار نویسندگان ساده‌ترین و نخ‌نماشده‌ترین الگوی داستانی فیلم‌های جاسوسی، ترجیحا «جیمز باند»ها را برداشته‌اند و تنها کاراکترهای خودشان را جانشین قبلی‌ها کرده‌اند.

همه‌ی مهره‌های ضروری برای دستکاری‌شان با کمی خلاقیت و روایت یک جریان آشنا با اینحال دلنشین در اینجا حضور دارند. از شارلیز ترون در شکل خانم جیمز باند بزن‌‌بهادری به اسم لورین تا جان گودمن و توبی جونز در نقش فرماندهان سازمان‌های اطلاعاتی کشورهای بریتانیا و آمریکا که در بیشتر مواقع به ذهن خطور میکند کاسه‌ای پایین نیم‌کاسه‌شان است. از جیمز مک‌ووی در شکل یک جاسوس آب‌زیرکاه و شرور که بین دوست یا دشمن‌بودنش شک می باشد و سوفیا بوتلا که حکم «دختر باند» در این فیلم را برعهده دارد. موضوع این است که هیچکدام از این بازیگران مهیج کننده متریال کافی برای کار کردن با آنها را ندارند. رابطه‌ی شارلیز ترون و جیمز مک‌کووی یکی از چیزهایی بود که خودش خیلی برای دیدنش در فیلم لحظه‌شماری می‌کردم. چون تریلرها خبر از یک رابطه‌ی آتشین و پر از بگومگوهای سگ‌ و گربه‌وار را بین این دو نفر می‌دادند و با این وجود چندتا از سکانس‌های دونفره‌ی این دو در شروع فیلم هم به این مسئله اشاره می‌کند، با اینحال خیلی زود این دو پیشتر‌ی فیلم برای مدت فراوانی از هم جدا می‌شوند. وانگهی به ذهن خطور میکند تولیدکنندگان می‌خواهند از کاراکترِ سوفیا بوتلا تحت نام وسیله‌ای برای پرداخت به جنبه‌ی بی‌رحم جهان جاسوس‌ها بهره ببرند، با اینحال شخصیت ایشان آن‌قدر بی‌مایه است که دلیل نمی‌شود به سرنوشتش اهمیتی بدهیم. شارلیز ترون هم برخلاف عکس ها فیلم که خبر از یک شخصیتِ ضدگلوله‌ی خفن می‌دهند، در حقیقت نقش کاراکتر خسته و کوفته و کبود و درب و داغانی را بازی می‌کند که با اینکه تصمیم خوبی برای تزریق واقع‌گرایی به اکشن‌ها است، با اینحال در رفتار شخصیت ایشان هم آن‌قدر یک‌لایه و بی‌ظرافت است که آن ارتباطی که باید بین تماشاگر و قهرمان یک فیلم اکشن برقرار شود، اینجا برقرار نمی‌شود. این را مقایسه کنید با شخصیت‌های «جان ویک»‌ها که ممکن است منهای خود ویک، پیچیده‌ترین شخصیت‌های ژانر اکشن نباشند، با اینحال تک‌تکشان حضور باصلابت و محکمی جلوی دوربین دارند و نکته‌ی جالبش این است که با مقدار بسیار کمی دیالوگ، به این درجه از جذابیت دست پیدا می‌کنند.

می‌توانستم چشمم را روی شخصیت‌پردازی ضعیف فیلم ببندم اگر فیلم فاقد این دو سخت بود: جریان الکی پیچیده و تعداد کم صحنه‌های اکشن خوب

موضوع‌ی بعدی این است که زن‌بودن شخصیت اصلی هیچ خصوصیت ویژه ای به فیلم اضافه نمی‌کند. اگر شارلیز ترون را با یک بازیگر مرد عوض می‌کردیم، هیچ تغییری در جریان یا اکشن‌ها ایجاد نمی‌شد. شخصیت ترون در اینجا در تضاد با فیوریوسا قرار می‌گیرد. هرچه فیوریوسا نماد توانمندی از زنان بود و تحت نام یک زن تصمیم گرفته بود تا به ظلم و ستم علیه زنان ایمورتان جو انتهای بدهد، لورین در اینجا حکم سوپرمُدلی برای تزیین فیلم برای مردان را برعهده دارد. آره، لورین تحت نام زن قوی و بااستقامت و باهوش و ماهری به تصویر کشیده می‌شود، با اینحال ایشان همزمان وسیله‌ای برای جذب نگاه مردان هم است. با این وجود که همه‌ی فیلم‌ها نباید حاوی پیغام‌های فمینیستی ویژه ای باشند و با این وجود که انتخاب زنان تحت نام شخصیت اصلی نباید حتما دلیل ویژه ای داشته باشد، با اینحال به شرطی که از این موقعیت سوءاستفاده هم نشود. خودش احساس کردم به میزان مشابه که به لورین تحت نام زن توانایی پرداخت می‌شود، به میزان مشابه هم از ایشان تحت نام شی زیبایی برای جلب نظر تماشاگران مرد نیز استفاده می‌شود. نتیجه این است که لورین بیشتر از اینکه یک شخصیت قابل‌لمس باشد، مشابه یکی از بازیگران این پیغام‌های بازرگانی عطر و ادکلن به ذهن خطور میکند که اکنون کونگ‌فو هم بلد است!

با این وجود می‌توانستم چشمم را روی شخصیت‌پردازی ضعیف فیلم ببندم اگر فیلم فاقد این دو سخت بود: جریان الکی پیچیده و تعداد کم صحنه‌های اکشن خوب. آره، جریان پیچیده در نگاه اول نکته‌ی ضعف نیست، با اینحال داستانی که به‌طرز نامفهومی پیچیده باشد چرا. «بلوند اتمی» در دسته‌ی دوم قرار می‌گیرد. یک‌جور جریان پیچیده داریم که آدم از گم شدن در هزارتویش لذت می‌برد. چون تولیدکنندگان پازل جذابی ساخته‌اند که آدم از سروکله زدن باهاش سرگرم می‌شود. با اینحال یک‌جور داستانگویی پیچیده هم داریم که در حقیقت پیچیده نیست، حتی تنها ادای پیچیده‌بودن را در می‌آورد. با پیچ و تاب‌های پرتعداد و بی‌مورد سعی می‌کند تماشاگر را گول بزند که آره، خیلی سرش می‌شود. این درست در تضاد با «جان ویک» قرار می‌گیرد و اگر قبول داشته باشیم که «بلوند اتمی» قصد داشته تا به ورژن‌ی زنانه‌ی «جان ویک» مبدل شود، پس به این نتیجه می‌رسیم که دیوید لیچ با این کار به‌طرز ناشیانه‌ای یکی از بزرگ‌ترین دلایل موفقیت آن فیلم‌ها را پایین پا قرار داده است: هرس کردنِ شاخ و برگ‌های زیادی و تمرکز روی روایت یک قصه‌ی سرراست. نمی‌دانم هدف لیچ و فیلمنامه‌نویسش دقیقا چه بوده است. آیا آنها می‌خواستند تا جان ویکی با قصه‌ی پیچیده‌تر بسازند یا چیز دیگری. با این وجود می‌دانم که «بلوند اتمی» شامل مزخرفات فراوانی است که هیچ تلاشی برای بااهمیت کردن آنها برای تماشاگر نمی‌کند. یک اکشن کلاسیکِ حقیقی باید دهانش را ببندد و با حرکات رزمی‌کارانش داستانگویی کند، با اینحال اینجا با فیلمی طرفیم که خیلی وراجی می‌کند و نه فقط از این طریق به نتیجه‌ای نمی‌رسد، حتی جای اکشن‌ها را هم تنگ می‌کند.

اگر تمام این قصه‌سرایی‌ها و تلاش برای ابهام آمیز جلوه دادن هویت و انگیزه‌ی کاراکترها به اکشن‌های پیچیده‌‌تری منجر می‌شد از آن استقبال می‌کردم. اصلا اگر فیلم حاوی ست‌پیس‌های دیوانه‌وار بیشتری بود، بخش‌های بی‌ارزش فیلم را می‌شد بخشید. با اینحال حقیقت این است که «بلوند اتمی» تنها یک سکانس اکشن حقیقی دارد: سکانس مبارزه در راه‌پله‌های ساختمان در انتهای فیلم. خیر، سکانس مبارزه در ساختمان که به پریدن شارلیز ترون از بالکن به بیرون منجر می‌شود در یک کلام جان ویکی نیست. اکشن‌های «جان ویک» با نماهای بازشان شناخته می‌شوند. با عدم کات زدن در لحظه‌‌ی برخورد مشت و لگد‌ها. با اینحال در این صحنه بیننده اکشنی هستیم که مصنوعی احساس می‌شود. اکشنی که صیقل‌خوردگی و نبوغ و سیال‌بودنِ «جان ویک‌»ها را کم دارد. و برخلاف کیانو ریوز که به خاطر آشنایی‌اش به فنون رزمی و تیراندازی به‌طرز بی‌نقصی در اثبات خودش تحت نام یک آدمکش حرفه‌ای متقاعدکننده است، در اینجا به ذهن خطور میکند شارلیز ترون به توجه به تمام تمرینات قبل از فیلمبرداری‌اش، تنها دارد ادای مبارزه را در می‌آورد. به ذهن خطور میکند کارگردان با نماهای کلوزآپ می‌خواهد این تصنعی‌بودن را مخفی نگه دارد. تنها اکشن حقیقی یک پلان‌سکانس حدودا هفت-هشت دقیقه‌ای است که به درگیری شارلیز ترون در راهروهای یک ساختمان و بعد تعقیب و گریز در خیابان اختصاص دارد.

سکانسی که «بلوند اتمی» را در بهترین حالتش به نمایش می‌گذارد. تمامش به خاطر این است که در این سکانس با یک هدف روشن طرفیم. کاراکتر ترون می بایست از یک مامور فراری در طرف دیگر سیلی از آدمکش‌هایی که قصد جانش را کرده‌اند نگهداری کند. به همین سادگی. منهای کات‌های مخفی که برخی‌وقت‌ها تابلو می‌شوند، تمام اجزای این سکانس بی‌نقص است. از فیلمبرداری و کوریوگرافی اکشن گرفته تا خستگی و درد و آه و ناله‌ی شارلیز ترون و دشمنانش در نبردهای تن‌به‌تن نفسگیر و خشن. اینجا با یک اکشن کثیف سروکار داریم. یکی از آن اکشن‌هایی که با حرکات و فنون خوشگل شروع می‌شوند و به مرور با هرچه خسته‌تر شدن و زخمی‌تر و کبودتر شدن مردم درگیر نبرد، مبارزه هم حالتی سنگین و زشت به خود می‌گیرد. کاراکترها نمی‌توانند روی پایشان بیاستند، به نفس‌نفس زدن می‌افتند، دیگر به اجرای محشر فنون رزمی اهمیتی نمی‌دهند و از هرچه که دم دستشان باشد برای کشتن طرف مقابل استفاده می‌کنند و در همین حین خون از سر و بدنشان می‌چکد. «بلوند اتمی» در جریان این سکانس منفجر می‌شود و نشان می‌دهد که اگر فیلم از اول چنین روند رک و پوست‌کنده‌ای را انتخاب می‌کرد، الان بیننده یک سواری تماما مهیج کننده بودیم. از تنش مورد حمله قرار گرفتن به وسیله آدمکش‌ها در یک ساختمان متروکه تا قرمز شدن پایین موهای نقره‌ای شارلیز ترون به وسیله خون دشمنانش. این سکانس از اول تا انتها، همان چیزی را که این فیلم قولش را داده بود عرضه می‌کند. حیف که تمام لحظات قبل و بعد از این سکانس، چیزی برای ارائه با این کیفیت ندارند.

از طرف دیگر با اینکه برخی‌وقت‌ها به ذهن خطور میکند که ظاهر و ساندترک فیلم جزو نکات مثبتش است، با اینحال همزمان می‌تواند جزو نکات منفی‌اش هم قرار بگیرد. سخت وقتی پدیدار می‌شود که فیلم در اکثر اوقات در لحظه خوبی از ساندترک‌هایش استفاده نمی‌کند. به علاوه از طرف دیگر کارگردان آن‌قدر شیفته‌ی تصویرسازی‌هایش شده که اصل کار را فراموش می‌کند. مثلا این موضوع در سکانس مبارزه در جلوی پرده‌ی سینما می‌افتد. مشت و لگدپراکنی‌های شارلیز ترون و دشمنانش جلوی پرده‌ی سینمایی که دارد نقطه‌ی اوج «استاکر» تارکوفسکی را پخش می‌کند واقعا از لحاظ کانسپت، مریض است. با اینحال حیف که اصل کار که اکشن است، خیلی بی‌حس و حال از کار در آمده. اتفاقی که دلایل فراوانی دارد. از جریان نامفهوم که دلیل می‌شود ندانید دقیقا کاراکتر ترون با چه افرادی درگیر است و دنبال چه چیزی است گرفته تا فیلمبرداری و بدلکاری‌هایی که با اینکه خیلی خیلی بهتر از دیگر اکشن‌های آبکی روز هستند، با اینحال درمقایسه با منبع الهام اصلی‌اش که «جان ویک» است هم کمبود قابل‌توجه‌ای دارند.

«بلوند اتمی» یکی از موردانتظارترین فیلم‌های امسالم بود. در زمان تماشای فیلم می‌توان به روشنی دید که این فیلم تمام خصوصیت‌های ضروری برای مبدل شدن به یک اکشنِ دهه‌ی هشتادی مدرن را داشته است، با اینحال بالاخره به خاطر داستانی که به‌طرز خواب‌آوری کلیشه‌ای و درهم‌برهم است و تعداد کم سکانس‌های اکشن شکست می‌خورد. راستش بیشتر از اینکه با تعداد کم اکشن‌ها سخت داشته باشم، با این سخت دارم که به نظر میرسد دیوید لیچ تکلیفش با خودش روشن نبوده و اکشنی ساخته که نه ریتم درست و درمانی دارد و نه استانداردهای ژانر را رعایت می‌کند. وگرنه می‌توانم برای نمونه به اکشن‌هایی مانند «لیون: حرفه‌ای» (Leon: The Skilled) یا «جان ویک ۲» اشاره کنم که در آنها برخی‌‌وقت‌ها به مدت بسیار طولانی‌ای خبری از صحنه‌های اکشن نیست و گله‌ای هم بهشان وارد نمی‌شود. چون این فیلم‌ها در لحظات ساکت و دیالوگ‌محورشان، شلخته نیستند، حتی هدفشان برای شخصیت‌پردازی و عرصه‌چینی اتفاقات آتی را به خوبی انجام می‌دهند. تعجبی ندارد که بهترین سکانس فیلم، همان سکانس مبارزه در راه‌پله‌های ساختمان متروکه است. در این سکانس شارلیز ترونِ سوپرمدل به یک شارلیز ترون معمولی تغییر کرده است. نورپردازی‌های رنگارنگ و استفاده‌ی بیش از اندازه از لامپ‌های نئون جای خودشان را به نور معمولی خورشید که از پنجره‌ها وارد می‌شود داده است. اکشن‌ها بدون خودنمایی کارگردانی می‌شوند. خبری از هیچ ساندترکی هم برای پرت کردن ذهن تماشاگر نیست. مهم‌تر از همه، جریان گیج‌کننده‌ی فیلم جایش را به یک ماموریت ویدیو گیمی ساده‌ی «در طرف دیگر سیل دشمنان، از این فرد نگهداری کن» داده است. کاش بقیه‌ی فیلم هم مانند این سکانس بود. نمونه‌ی موفق کاری را که دیوید لیچ باید با «بلوند اتمی» می‌کرد میتوانید در کاری که ادگار رایت امسال با «بیبی راننده» (Child Driver) کرد مشاهده نمائید. یک فیلم بی‌‌ادعا که خودش را دست‌بالا نمی‌گرفت و روی محور اکشن‌ها و کاریزمای بازیگرانش حرکت می‌کرد. اگر تماشای شارلیز ترون با آرایش غلیظ در حال سیگار دود کردن پایین نورهای نئون برای شما علاقه مندان کفایت می‌کند که «بلوند اتمی» بی‌بروبرگرد در ماموریتش سربلند بیرون می‌آید. با اینحال اگر انتظار دارید این فیلم همان نقشی را برای شارلیز ترون ایفا کند که «جان ویک» برای کیانو ریوز بازی کرد ناامید خواهید شد.

دسته‌بندی‌ها: نقد فیلم سریال

برچسب‌ها: ,

دیدگاه خود را ارسال کنید

آدرس ایمیل شما در هیچ‌جا منتشر نخواهد شد.