نقد فیلم Annabelle: Creation – آنابل: خلقت

فیلم ترسناک «آنابل: خلقت» (Annabelle: Creation) حکم یک پراید را دارد. با اینکه پراید یکی از بزرگ‌ترین دلایل قتل‌عام مردم در جاده‌ها و آلودگی هوا و هزار کوفت و زهر مار دیگر است، با اینحال اینجا هنوز با این حرف‌ها کاری ندارم. یک پراید در حالت عادی، ماشین کارراه‌اندازی برای نقل‌مکان از جایی به جای دیگری است. یک پراید در حالت عادی چهارتا چرخ دارد، چهارتا در دارد، چراغ‌های قرمز عقبش کار می‌کنند، چراغ‌های جلویش در شب محیط خوبی را روشن می‌کنند، شیشه‌ بالابرهای جلویش الکتریکی هستند، دوتا ایربگ دارد، حاوی پدال گاز و ترمز و کلاج است، محیط کافی برای جا دادن یک خانواده‌ی معمولی را دارد، از سرعتِ کارسازی سود می‌برد، بدنه‌اش حداقل توانایی تحمل چندتا مشت و لگد را دارد و خلاصه برخی‌وقت‌ها به ذهن خطور میکند پراید داشتن بهتر از هیچی نداشتن است. با اینحال پراید به درد پُز دادن نمی‌خورد. پراید ماشین هیجان انگیزی نیست. یقینا تا اکنون نشده با یک پراید معمولی که از در کارخانه بیرون آمده باشد روبه‌رو شوید و به قول مشهور کف‌تان در لحظه ببرد! چون ممکن است پراید تمام قطعات و اجزای یک ماشین را داشته باشد، با اینحال هیچکدامشان بالاتر از حد انتظارات نیست. پراید نمی‌تواند باد در غبغبش بیاندازد که من چهارتا چرخ دارم. نمی‌تواند قیافه بگیرد که من پدال گاز و ترمز دارم. هیچکدام از اینها دستاورد ویژه ای نیستند. با این اوصاف، کفایت می کند چند وقتی پشت فرمان ماشین نه چندان فوق‌العاده با اینحال بسیار بهتری درمقایسه با پراید مانند ۲۰۶ نشسته باشید تا وقتی به پراید برگشتید متوجه فاصله‌ی کیفی قابل‌توجه‌ای شوید و پراید بیش از قبل از چشمتان بیافتد. تا راندن پراید بیش از قبل نارضایت‌بخش احساس شود.

بسیار عالی، «آنابل: خلقت» حکم پرایدی را دارد که بعد از سواری گرفتنِ از ۲۰۶ پشت فرمانش می‌نشینید. هنوز با فیلمی طرفیم که کم و بیش تمام اجزای ضروری یک فیلم ترسناک معمولی را دارد، با اینحال فاقد آن لحظه‌ی خلاقانه، آن نکته‌ی غیرمنتظره و آن سکانس هیجان انگیزی است که بتوانیم با افتخار ازش یاد کنیم. شما را نمی‌دانم، با اینحال استدلال «به اندازه‌ی کافی خوبه» یا استدلال «بهتر از قسمت قبلیه، از اینرو لازم است مورد ستایش قرار بگیره» توی کت من نمی‌رود. «خلقت» دنباله/پیش‌درآمدی بر قسمت اول «آنابل» است که با دوگانه‌ی «احضار» (The Conjuring) یک جهان سینمایی ترسناک را تشکیل می‌دهند. دو قسمت اول «احضار» گرچه فیلم‌های ساختارشکنی نیستند، با اینحال جیمز وان تحت نام کارگردانشان موفق شده در همان چارچوب تکراری، به نتایج درخشانی دست بیابد. با اینحال «آنابل» که بیشتر با عجله و هدف پولسازی از شهرت «احضار» ساخته شده بود، به جمع بدترین فیلم‌های سال ۲۰۱۴ پیوست. با اینحال برادران وارنر که متوجه شده بود با این سری به آی‌پی پرطرفدار و سودآور تازه ای دست یافته تصمیم گرفت تا دیوید سندبرگ را برای کارگردانی قسمت دوم استخدام کند؛ کسی که ممکن است نخستین آزمایش کارگردانی‌اش با «چراغ‌های خاموش» (Lights Out) را یک پتانسیل بطور کلی از دست رفته می‌دانم، با اینحال کارگردانی بود که نمایش داده بود نباید به این زودی‌ها ازش ناامید شویم. بسیار عالی، اکنون در شکل «خلقت» با فیلمی مواجه‌ایم که به‌طرز قابل‌توجه‌ای درمقایسه با قسمت اول خوب است. با اینحال برخی‌وقت‌ها بهتر بودن درمقایسه با یک فیلم درب و داغان به معنی فتح ماه نیست. اینکه پراید در مقایسه با ژیانِ ابوقراضه‌ای که بی‌وقفه به هل دادن نیاز دارد خوب است به این معنی نیست که پراید کار شاقی انجام داده است و اکنون باید مورد ترغیب قرار بگیرد. حتی به این معنی است که آن ماشین ابوقراضه، به درد سر در آوردن از قبرستان ماشین‌ها می‌خورد. با اینحال سخت این است که خیلی از منتقدین و مردم پیرامون «خلقت» جوگیر شدند و آن را موفقیت ممتازی درمقایسه با قسمت اول عرضه کردند. این اتفاقی بود که پارسال پیرامون «ویجی: منشا شیطان» (Ouija: Origin of Evil) هم افتاد. فیلم اول به‌طرز بدی غیرقابل‌تماشا از آب در آمد، با اینحال همین که «منشا شیطان» به فیلم نسبتا بهتری مبدل شد، دلیل شد تا تماشاگران با شگفتی از آن یاد کنند.

Annabelle: Creation

آره، اینکه دنباله‌ی یک فیلم ترسناک هالیوودی، افتضاح قسمت اول را با قدرت و شدت بیشتری تکرار نکند خودش یک‌جور رکورد حساب می‌شود و حیرت آور است، با اینحال نباید اجازه بدهیم تا آن فیلم افتضاح به متر و معیارمان برای تحقیق و مطالعه کیفیت حقیقی فیلم دیگری مبدل شود. این اتفاقی است که احساس می‌کنم همان‌طور که برای «ویجی: منشا شیطان» رخ داد، برای «خلقت» هم دارد می‌افتد. از همه بدتر وقتی است که می‌بینیم عده‌ای فیلم را با این استدلال که «در حد و اندازه‌ی خودش خوب است» توجیه می‌کنند. برخی‌وقت‌ها صرفا خوب بودن کافی نیست. برخی‌وقت‌ها خوب بودن نکته‌ی ضعف است. چیزی است که باید بهش اشاره شده و به مساله کشیده شود. اینکه کسی نکته‌ی قابل‌تحسینی در این فیلم بیابد که من متوجه‌اش نشد‌ه‌ام خیلی هم خوب است و مشکلی ندارد، با اینحال اینکه فیلم تکراری و خسته و بی‌حوصله‌ای را با این دلیل که به اندازه‌ی کافی خوب است توجیه کنیم، عصبانی‌کننده است. برخی‌وقت‌ها این حرف‌ها از دهان افرادی بیرون می‌آید ژانر وحشت را ژانر سطح پایینی می‌پندارند و گمان می نمایند باید استانداردهایشان را در برخورد با فیلم‌های این ژانر پایین بیاورند. از اینرو وقتی فیلمی یک مجموعه از استانداردهای پایه‌ا‌ی و قابل‌انتظار ژانر را رعایت می‌کند توی بوق و کرنا می‌کنند که فلان فیلم ترکانده است. با اینحال به نظرم چیزی که حتی از بد بودن هم بدتر است، متوسط بودن است. بد، بد است. یعنی فیلم آن‌قدر مشکلات ریشه‌ای دارد که هیچ امیدی به افزایش آن نبوده است. این‌جور فیلم‌ها بد هستند، چون یقینا از بیخ از فیلمنامه و کارگردانی قوی‌ای سود نمی‌بردند. با اینحال فیلم‌های متوسط به این دلیل عصبانی‌کننده‌تر هستند چون آنها این پتانسیل را داشته‌اند تا به فیلم‌های خیلی خوبی مبدل شوند، با اینحال جسارت کافی برای عملی کردن آن را نداشته‌اند. چون تولیدکنندگان به کمترین‌ها و ورود در جای پای مطمئن فیلم‌های موفق قبلی راضی شده‌اند و با این وجود دست به حرکت غیرمنتظره‌ای نزده‌اند. اگر یک چیز وجود داشته باشد که بیشتر از فیلم‌های بد ازش متنفر هستم، فیلم‌های محافظه‌کار است و «آنابل: خلقت» نمونه‌ی بارز یک فیلم محافظه‌کار است؛ یا خوب است بگویم یک فیلم تماما استودیویی. فیلمی در اختیار به یک جهان سینمایی.

اینکه دنباله‌ی یک فیلم ترسناک هالیوودی، افتضاح قسمت اول را با قدرت و شدت بیشتری تکرار نکند خودش یک‌جور رکورد حساب می‌شود و حیرت آور است، با اینحال نباید اجازه بدهیم تا آن فیلم افتضاح به متر و معیارمان برای تحقیق و مطالعه کیفیت حقیقی فیلم دیگری مبدل شود

یکی از نکات منفی دنیاهای سینمایی، تکرار همان چیزهایی که در فیلم‌های قبلی پاسخ داده در فیلم تازه است. فیلمساز نه فقط آزادی رفتار ضروری برای تزریق دورنمای خودش به جریان را ندارد و نمی‌‌تواند فیلم را به اصطلاح «برای خودش» کند، حتی در بیشتر مواقع چیزهای دست و پاگیری مانند چپاندن عناصری از فیلم‌های قبلی به حال حاضر برای شیرفهم کردن مخاطب از اینکه این فیلم‌ها در یک دنیا جریان دارند و انتهای‌بندی‌هایی که می‌خواهند به هر ضرب و زوری که شده، ته فیلم حال حاضر را به سر فیلم بعدی وصل کنند هم جلوی اثر را از مبدل شدن به یک فیلم منسجم و غیرمنتظره می‌گیرند. این یکی از خطراتی است که «خلقت» بدجوری دچارش شده و بزرگ‌ترین ضربه را از آن خورده است. جریان فیلم به اقامت دختران یتیمی به همراه معلم و نگهدار جوانشان در خانه‌ی دورافتاده‌ی آقا و خانم مالینز می‌پردازد. خانه‌ای که بعد از مرگ نابهنگام دختر کوچکشان، به وسیله نیرویی شیطانی جن‌زده شده است. نیروی شرورِ لانه کرده در بدن چوبی عروسک آنابل که نخستین و تازه ترین نمونه از عروسکی است که به وسیله آقای مالینز ساخته شده و هیچ‌وقت به دست خریدار اصلی‌اش نمی‌رسد. ماجرای محافظه‌کاری و عدم اصالت داشتن و عدم عرضه‌ی چیزی نو در اکثر لحظات این فیلم بیداد می‌کند. مانند این می‌ماند که سران استودیو دیوید سندبرگ را استخدام کرده‌اند تا تک‌تک خصوصیت‌ها و عنصر های جهان «احضار» را که به وسیله جیمز وان عرضه شده بود در اینجا بازسازی کند. نتیجه فیلمی است که شدیدا فرمول‌زده احساس می‌شود. تک‌تک نقاط داستانی، تک‌تک جامپ اسکرها و تک‌تک ترکیب‌بندی‌ها از فیلم‌های قبلی سری به اینجا منتقل شده‌اند. حتی حرکات دوربین هم حرکات دوربین جیمز وان را به خاطر می‌آورند. این مسئله ممکن است برای فرد دیگری که چیزی بیشتر از بازسازی فیلم‌های قبلی با کاراکترهای تازه در محیطی تازه را نداشته باشد مهیج کننده باشد، با اینحال این دقیقا چیزی بود که «خلقت» را به فیلم غیرلذت‌بخشی برایم مبدل کرد.

Annabelle: Creation

ممکن است اگر «خلقت» قسمت اول این سری بود نظرم فرق می‌کرد، با اینحال موضوع این است که خودش نه فقط نمونه‌ی این فیلم را قبلا دو بار دیده‌ام، حتی ورژن‌های نسبتا حرفه‌ای‌تر و بهتری از آن را دیده‌ام. پس یک فیلم غیراورجینال که در حد و اندازه‌ی قبلی‌ها ظاهر نمی‌شود در نتیجه توانایی هیجان‌زده کردنم را نداشت. در طول فیلم حتی یک فرضیه‌، یک سکانس، یک ترس یا شخصیتی نیست.که کالا خود این فیلم باشد و از روی فیلم‌های جیمز وان یا فیلم‌های بهتر این ژانر برداشته نشده باشد. شخصیت‌ها به دو گروه تقسیم می‌شوند؛ آنهایی که برنامه و خصوصیات کهنه‌ای دارند و آنهایی که اصلا همین را هم ندارند. راستش دو قسمت اول «احضار» هم از جهت داستانی فیلم‌های خارق‌العاده‌ای نیستند و باز مجددا با همان قصه‌ی آشنای تسخیر یکی از عضو های خانواده و تلاش برای نجات روحش از دست شیطان طرفیم، با اینحال آن فیلم‌‌‌ها نه فقط از دو قهرمان کاریزماتیکِ قوی در شکل وارن‌ها، کارگاهان ماوراطبیعه سود می‌بردند، حتی به توجه به عدم پیچیدگی‌شان، از جهت داستانی کم‌مایه و ناامیدکننده هم احساس نمی‌شدند. حداقل داستانی می باشد که کارگردان صحنه‌های اکشنش را مانند چوب‌لباسی، از آن آویزان می‌کند. با اینحال چنین موضوعی پیرامون‌ی «خلقت» صدق نمی‌کند. هدف این فیلم چیزی جز ممکن کردن یک پاسخ یک‌خطی قابل‌پیش‌بینی برای یک پرسش بی‌ارزش نیست. عروسک آنابل پیش از هرچیز چطوری تسخیر شد؟ پاسخ این پرسش نخستین چیزی است که به خاطر‌تان خطور می‌کند: یک نفر می‌میرد و سروکله‌ی یک شیطان موذی هم پیدا می‌شود و نتیجه یک عروسک مورمورکننده‌ است. همین و بس. با اینحال سخت سری‌سازی‌ها و دنیاهای سینمایی این است که باید عنصر مشهوری را برداریم و فیلمی براساسش بسازیم. پس، دقیقا همان اتفاقی که برای «روگ وان» (Rouge One) افتاد برای «خلقت» هم افتاده است. همان‌طور که لوکاس‌فیلم شی معروفی (ستاره‌ی مرگ) را برداشت تا به پرسش بی‌اهمیتی (چطوری نقشه‌های ستاره‌ی مرگ به دست شورشیان رسید؟) جواب بدهد، برادران وارنر هم عروسک آنابل را تحت نام یکی از نمادهای جهان «احضار» برداشته تا از نمادی آشنا پول در بیاورد. نتیجه فیلمی است که برخی‌وقت‌ها به ذهن خطور میکند اصلا یک فیلم بلند منسجم که یک روایت کلی را دنبال می‌کند نیست، حتی بیشتر مشابه چسباندن چندتا فیلم کوتاه یوتیوبی به یکدیگر می‌ماند.

تمام این حرف‌ها به این معنی نیست که سخت فیلم به عدم اصالت و حس و حال تکراری‌اش خلاصه می‌شود. حقیقت این است «خلقت» چندتا سخت روایی و منطقی هم دارد که با برطرف کردن آنها یقینا الان با اثر قوی‌تری طرف بودیم. مثلا سی دقیقه‌ی آغازین فیلم به پرداخت رابطه‌ی دو یتیم اصلی قصه یعنی جنیس (تالیتا بیتمن) و لیندا (لولا ویلسون) اختصاص دارد. دو دختربچه‌‌ی شیرین و تنهایی که به جز هم کس دیگری را ندارند و با هم قرار می‌گذارند تا اگر کسی خواست یکی از آنها را به فرزندی قبول کند، باید هر دویشان را به فرزندی قبول کند تا هیچ‌وقت از هم جدا نشوند. رابطه‌ی جنیس و لیندا تنها خط داستانی‌ حقیقی فیلم است. ولی باید گفت گرچه پیش از هرچیز به ذهن خطور میکند رابطه‌ی آنها ستون فقرات احساسی کل فیلم را تشکیل می‌دهد، با اینحال از جایی به بعد بطور کلی نادیده گرفته می‌شود. خودش انتظار داشتم تا با تسخیر شدنِ جنیس به وسیله شیطان بیننده درگیری احساسی دردناک و با مزه ای برای لیندا باشیم؛ لیندایی که کم‌کم متوجه می‌شود رفتار دوستش باورنکردنی شده است و سعی می‌کند تا از این معما سر در بیاورد و این وسط برای نجات دوستش تلاش کند. جنیس حکم زاویه‌ی دید تماشاگر در جهان فیلم را دارد. با اینحال به محض اینکه ایشان تسخیر می‌شود، دیگر هیچ شخصیت دیگری تحت نام ورودی تماشاگر به جهان فیلم جانشین قبلی نمی‌شود.

Annabelle: Creation

از اینجا به بعد جنیس تنها به وسیله‌ای برای ترساندن دیگر دختران بی‌اسم و نشان یتیم‌خانه مبدل می‌شود. لیندا هیچ واکنش متفاوتی درمقایسه با مبدل شدنِ بهترین دوستش به یک قاتلِ شیطانی ندارد. داریم پیرامون‌ی کسی حرف می‌زنیم که حاضر است هیچ‌وقت پدر و مادری نداشته باشد، با اینحال از دوستش جدا نشود. با اینحال واکنش ایشان به دیوانه شدن دوستش هیچ فرقی با اینکه اگر نمونه دیگری از دختران تسخیر می‌شد ندارد. از اینرو با اینکه در ابتدای فیلم رابطه‌ی جنیس و لیندا تحت نام یکی از اساسی ترین چیزهایی که در هشدار قرار خواهد گرفت عرضه می‌شود، با اینحال در رفتار درست در وقتی که تولیدکنندگان می بایست از این رابطه برای تزریق احساس به درگیری‌ها بهره ببرند آن را بطور کلی فراموش می‌کنند. این را مقایسه کنید با مادر و دختری که به ترتیب در قسمت اول و دوم «احضار» تسخیر می‌شوند. جیمز وان در هر دو فیلم سعی می‌کند ناراحتی و فروپاشی روانی خانواده‌ها از تماشای زجر کشیدن‌ها و تمایلات وحشیانه‌ی یکی از عضو های خانواده‌شان را به‌طرز تاثیرگذاری به تصویر بکشد. موفق شده بود وحشت ناشی از دیدن مادری چاقو به دست را که قصد جان بچه‌هایش را کرده است منتقل کند. یا سردرگمی و کلافگی دختربچه‌ای را که به هدف شیطانی بی‌رحم مبدل شده است به نمایش بگذارد. از اینرو در بیشتر مواقع چیزی برای از دست دادن وجود داشت و با این وجود صحنه‌های ترسناک، به چیزی تنش‌زاتر از چیزی که باید باشند بدل می‌شدند.

در طول فیلم حتی یک فرضیه‌، یک سکانس، یک ترس یا شخصیتی نیست.که کالا خود این فیلم باشد

سخت بعدی «خلقت» با اینحال این است که انگار فیلم از منطق ویژه ای پیروی نمی‌کند. فیلم‌های ترسناک لزوما نباید از منطق ویژه ای پیروی کنند. بالاخره مگر کابوس‌ها، منطق دارند؟ مگر در افتادن با نیروی ناشناخته‌ای که آن را نمی‌فهمی منطق می‌خواهد؟ با اینحال این حرف‌ها به این معنی نیست که اگر فیلم ترسناکی از بیخ فاقد منطق بود مشکلی ندارد. مثلا منطق «چراغ‌های خاموش»، فیلم قبلی سندبرگ این بود که هیولا تنها در تاریکی ظاهر می‌شود. بسیار عالی، اکنون فرض کنید کارگردان تصمیم بگیرد از آنجایی که فیلم‌های ترسناک لزوما الزامی به منطق ندارند، کاری کند تا هیولایش در روشنایی ظاهر شود و قهرمان را شکار کند. در نتیجه این مسئله حس غوطه‌وری تماشاگر را می‌شکست. «خلقت» از بی‌منطقی روایی‌اش ضربه‌های جبران‌ناپذیری خورده است. مثلا به نحوه‌ی فعالیت آنابل بنگرید. قدرت‌ها و محدودیت‌های آنابل به‌طرز آشکاری در تضاد با هم قرار می‌گیرند. مثلا آنابل نمی‌تواند در قفل کمدش را فارغ از همه چیز باز می‌کند، با اینحال می‌تواند از درون چاه بیرون بیاید؟ اگر صفحات کلام خدا جلوی فرار شیطان چسبیده به آنابل را می‌گیرند، چرا ایشان واکنشی به صلیب و خواهران روحانی نشان نمی‌دهد؟ مثلا در یکی از صحنه‌های فیلم شیطان ذکر شده وارد یک مترسک می‌شود و با پاره کردن گونی کشیده شده روی سر مترسک، دندان‌های تیز و ترسناکش را به نمایش می‌گذارد. پیش از هرچیز به ذهن خطور میکند این شیطان برنامه ریزی شده است در شکل یک مترسک به سوی قهرمان‌مان حمله کند، با اینحال کمتر از چند ثانیه بعد این مترسک بطور کلی فراموش می‌شود و شیطان به شکل دیگری حمله‌اش را ادامه می‌دهد. بسیار عالی، پرسش این است هدفِ شیطان از پاره کردن گونی و خودنمایی دندان‌هایش دقیقا چه بود؟ آیا کارگردان چنین صحنه‌ای را تنها جهت باحال بودن در فیلم قرار داده است؟

Annabelle: Creation

یا مثلا دلیلی که فیلم برای عدم خارج شدن خانم مالینز از اتاقش مطرح می‌کند چندان متقاعدکننده نیست. نه فقط به نظر می‌رسید ایشان می‌تواند راه برود، حتی زخم صورتش هم آن‌قدرها دلخراش نبود که ضروری به این همه مخفی‌کاری باشد. به نظر می‌رسید فیلم در عرصه‌ی مخفی کردن ایشان پشت پرده‌های تخت‌خواب و تمرکز روی ماسک صورتش، فراوانی موضوع را عجیب و جدی گرفته بود. از همه مهم‌تر اینکه چرا جنیس هرشب تنها سرش را پایین می‌اندازد و وارد اتاق ممنوعه می‌شود. ایشان می‌داند معلول و بی‌دفاع است و بطور کلی واضح است که می‌داند یک جای کار در این اتاق می‌لنگد، با اینحال باز به دفعات و به دفعات این کار را تکرار می‌کند. یکی از بدترین و بهترین اتفاقاتی که در یک فیلم ترسناک می‌تواند بیافتد این است که کاراکترها به‌طرز غیرقابل‌درک/قابل‌درکی احمق باشند. اگر بی‌هیچ دلیل و منطقی احمق‌بازی در بیاورند تماشاگر از محیط فیلم خارج شده و اهمیتی به سرنوشت کاراکترها نمی‌دهد، با اینحال اگر با دلیل و منطق احمق‌بازی در بیاورند با تمام وجود آنها را درک می‌کنیم. «خلقت» در گروه اول قرار می‌گیرد. سخت بعدی این است که از جایی به بعد متوجه می‌شوید اگر آنابل را از فیلم حذف می‌کردیم به هیچ‌جای فیلم بر نمی‌خورد. می‌فهمید آنابل تنها جهت عنصری شناخته‌شده برای آگهی از جهان «احضار» در اینجا حضور دارد و در حقیقت بود و نبودش فرقی نمی‌کند. در فیلم‌هایی که به عروسک‌های تسخیرشده می‌پردازند معمولا مرکز همه‌ی ترس‌ها و دردسرها عروسک است. با اینحال «خلقت» بیشتر از اینکه با یک عروسک تسخیرشده کار داشته باشد، مانند دو قسمت اول «احضار» پیرامون‌ی یک خانه‌ و فرد تسخیرشده است. واقعا حیف! چون درست صحنه‌هایی که آنابل در محور تولید ترس قرار دارد، بهترین صحنه‌های فیلم هستند. انتهای‌بندی فیلم هم از موضوع‌ی «دنیاهای سینمایی» ضربه خورده. فیلم باید در لحظه‌ای که دخترها صندوق عقب ماشین را می‌بندند به تیتراژ کات می‌خورد. با اینحال مجددا بیننده یکی از آن سکانس‌هایی هستیم که حکم یک تافته‌ی جدابافته را درمقایسه با چیزی که تا آن لحظه دیده‌ایم دارند. صحنه‌ای که به زور می‌خواهد ته این فیلم را به سر فیلم قبلی وصل کند. همزمان با اینکه ضروری نیست حتما تماشاگر را پیرامون‌ی مرتبط بودن این فیلم‌ها به یکدیگر تا این حد شیرفهم کرد.

روی هم رفته «آنابل: خلقت» فیلم بدی نیست. فیلم از پالت رنگی یکنواختی سود می‌برد، دو بازیگر کودک اصلی کارشان را به بهترین شکل ممکن انجام می‌دهند، کارگردانی سندبرگ گرچه چیز تازه ای ندارد، با اینحال حداقل به دام سرازیر کردن جامپ اسکرهای پرتعداد و پرسروصدای سخیف روی سر مخاطب هم نمی‌افتد، برخی صحنه‌ها از تعلیق خوبی دارا هستند، ایشان در بیشتر مواقع پنجره‌ای، دری، چراغی، سایه‌ای-چیزی را در پس‌عرصه‌ی کاراکترها قرار می‌دهد تا چشم تماشاگر را مجبور به جستجوی مکررا در صحنه کند و با این وجود چندباری از محیط به نظر میرسد امنِ روز و روشنایی برای رو دست زدن به مخاطب بهره میبرد. در چنین شرایطی ست که که ایشان یکی از امضاهای جیمز وان برای تولید ترس را که عرضه یک مجموعه اسباب‌بازی در پرده‌ی اول (مانند تفنگ و صندلی برقی) و بهره برداری از آنها برای تولید ترس پیشتر‌ی فیلم است هم تکرار می‌کند. با اینحال بسیار عالی، عدم وجود شخصیت‌های قوی و تکیه بیش از اندازه‌ی فیلم روی خصوصیت‌های کارکرده‌ی قسمت‌های قبلی، جلوی «خلقت» را از مبدل شدن به فیلم تاثیرگذاری که می‌موفق شد باشد گرفته است و آن را در حد یک فیلم بازسازی‌گونه‌ی صرف پایین آورده است. اکنون اینکه این خوب است یا نه به خودتان بستگی دارد. «خلقت» نشان می‌دهد اگر این سری می‌خواهد عمر طولانی‌مدتی داشته باشد، کم‌کم باید دست به خلاقیت بزند. «خلقت» تحت نام فاصله گرفتن از فیلم بد قبلی موفق است، با اینحال در ماموریت مبدل شدن به یک فیلم ترسناکِ استودیویی غافلگیرکننده شکست می‌خورد.

دسته‌بندی‌ها: نقد فیلم سریال

برچسب‌ها: ,

دیدگاه خود را ارسال کنید

آدرس ایمیل شما در هیچ‌جا منتشر نخواهد شد.