نقد فیلم A Ghost Story – جریان یک روح

اتمسفرِ وهم‌آور و متروکه‌ی یک مکان خالی که معمولا مانند یک دیگ غذای در حال‌ قُل‌قُل کردن، شلوغ و گرم و پر سروصدا بوده و اکنون به فراموشی سپرده شده است. این حس را وقتی در حال جولان دادن پایین پوستتان احساس می‌کنید که در حال ترک خانه‌ی قدیمی‌تان به نقطه ای تازه هستید و ناگهان متوجه می‌شوید یک مکان برخی‌وقت‌ها چقدر خالی احساس می‌شود. شومیه‌ای که آتشی در آن نمی‌سوزد و صدایی که در برخورد با دیوارهای بدون تابلو و ساعت، پژواک می یابد. قدم زدن در راهروهای یک مدرسه در گرگ و میش عصر پایین نور مهتابی لامپ‌های فلورسنت. یا محیط تاریک یک اداره در آخرهفته. شهربازی‌ها در فصل تعطیلی. یا قدم زدن در پارک‌ها در نیمه‌شب‌های سرد و برفی زمستانی. مکان‌هایی که معمولا لبریز از زندگی هستند، با اینحال اکنون متروکه و ساکت رها شده‌اند. برخی‌وقت‌ها به سادگی می‌توان فراموش کرد مکان‌هایی که خاطرات‌مان در آنها شکل گرفته‌اند هنوز پابرجا هستند، اکثر دیوارهاشان به همان شکل قبلی باقی مانده‌اند. ممکن است هنوز یادگاری‌ای که روی گوشه‌ای از آنها نوشته‌ای با کنار زدن گرد و خاک از روی آن، نمایان خواهد شد. ممکن است حتی آدم‌هایی از قبلی تا اینجای کار آنجا رفت و آمد داشته باشند که در غیبت تو به زندگی‌شان ادامه داده‌اند. با اینحال دنیایی که زمانی آن را می‌شناختی و آدم‌هایی که آنها را به خاطر می‌آوری خیلی وقت است که تغییر کرده و در عوض دیگری رفته‌اند و جای آنها را آدم‌های بسیار فراوانی دیگری گرفته‌اند که به دفعات و به دفعات از این درها عبور کرده‌اند و از پنجره‌هایش به بیرون نگاه کرده‌اند.

تمام تلاشت را می‌کنی تا اجازه ندهی تا خاطرات از تو جلو بزنند. امیدوار هستی که دنیا هم مانند یک رفیق وفادار کنارت بماند و هوایت را داشته باشد. با اینحال بالاخره روزی می‌رسد که باید کوله‌پشتی‌ات را جمع کنی و خانه را یک باز هم برای در بیشتر مواقع ترک کنی. کمتر از یک روز از ترک خانه نگذشته که آن به خانه‌ی تازه مردم دیگری مبدل می‌شود. به تابلوی سفیدی که برنامه ریزی شده است با خاطرات آنها رنگ‌آمیزی شود. تا زندگی‌ای که تو در تمام این سال‌ها ساخته بودی پایین لایه‌ی جدیدی از رنگ مخفی شود. تا چیزی جز طنین چیزهایی که قبلا اینجا بودند باقی نماند. اتاقی به جا می‌ماند که فراتر از خالی است. اتاقی با جمعیتی منفی صفر که ساکنانش طوری به‌طرز آشکاری غایب هستند که مانند تابلوهای نئون می‌درخشند. ممکن است به خاطر همین است که دوست داریم به ارواح باور داشته باشیم. ممکن است این یکی از همان فانتزی‌هایی است که دوست داریم حقیقت داشته باشد. اینکه خاطرات‌مان آن‌قدر توانمند هستند که از خودشان اثری روی در و دیوار خانه به جا می‌گذارند و برای فرد دیگری معنی‌دار هستند و با یک سطل رنگ و یک قلمو هم نمی‌توان آنها را از بین برد. می‌خواهیم حضورمان در این خانه را علامت‌گذاری کنیم. می‌خواهیم اتاق‌ها را شلوغ و خاطرات‌مان را زنده نگه داریم. و اگر خانه‌هایمان تسخیرشده است، ممکن است به خاطر این است که خودمان آنها را تسخیر می‌کنیم. خاطرات‌مان از قبیل ارواح سرگردانی هستند تا به بقیه یادآور شوند که قبل از شما افرادی اینجا بودند که دیگر نیستند. با اینحال انگار دنیا ارزش نمی‌دهد. گویی خاطرات‌مان برای دنیا حکم بنزینی را دارند که باکش را پر می‌کنند و برای ادامه‌ی حرکتش می‌سوزند و دود می‌شوند.

هر از گاهی به فیلم‌هایی برخورد می‌کنیم که نمونه‌ی بارزِ ترجمه‌ی یک احساس انسانی پیچیده و عمیق به زبان سینما هستند. «جریان یک روح» (A Ghost Story)، بروزترین فیلم دیوید لاوری یکی از آنهاست. سینما مانند همه‌ی هنرهای دیگر با برانگیختن و قلقلک دادن و دست گذاشتن روی احساسات انسانی کار دارد، با اینحال فیلم‌های اندکی هستند که به بازآفرینی یک احساس ناب انسانی در شکل سینما مبدل شده‌اند. این‌جور فیلم‌ها بیشتر از اینکه فیلم باشند، تجسم فیزیکی یک احساس هستند. احساس‌های مالیخولیایی و لطیف و اندوهناکی که خیلی پیچیده‌تر از «خوشحالی» و «ناراحتی» و «عشق» و «تنفر» و «ترش» و «شیرین» هستند. دارم پیرامون‌‌ی احساساتی حرف می‌زنم که آن‌قدر گسترده هستند که در یک کلمه خلاصه نمی‌شوند. از یک جمله و یک پاراگراف بیرون می‌زنند. برخی‌وقت‌ها مانند کاری که در ابتدای این متن انجام دادم، سعی می‌کنیم تا آنها را هرطور شده شرح بدهیم، با اینحال بالاخره به‌طرز اسفناکی شکست می‌خوریم. به خاطر اینکه آنها احساسات ترکیبی هستند. احساساتی که از ترکیب شیمیایی و غیرقابل‌اندازه‌گیری صدها احساس دیگر ساخته شده و تنها در لحظه‌های به‌خصوصی اکتیو می‌شوند. آنها احساسات غریبی هستند که ما را از فکر‌مان جدا می‌کنند و برای ثانیه‌هایی که برخی‌وقت‌ها ساعت‌ها زمان می برد به جای‌های دیگری می‌برند. احساساتی که کاری می‌کنند احساس ناچیز بودن بهمان دست بدهد. کاری می‌کنند تا فکر کنیم الان زندگی در آنسوی دنیا چه شکلی است و آدم‌ها چه کار می‌کنند. احساساتی که از چشم به چشم شدن‌مان با یک دوچرخه یا تماشای دیگر ماشین‌های غریبه از پشت شیشه‌ی اتوبوس در آسمان نارنجی و بنفش غروب بارقه می‌خورند.

برخی‌ فیلمسازان آن‌قدر جسارت دارند که دست به کار می‌شوند تا این احساساتِ کهکشانی و غیرقابل‌توصیف را درک کرده و بازتاب بدهند. کار سختی است، با اینحال وقتی در این کار موفق می‌شوند، نتیجه روبه‌رو شدن با فیلم‌هایی است که حکم جارو برقی ذهن را دارند. مانند یک روانکاوی تصویری می‌مانند. تماشای آنها مانند احساس معلق بودن از سبکی در فضا یا شناور ماندن روی اقیانوس احساسات‌مان می‌مانند. می‌بینید که باز مجددا دارم سعی می‌کنم با کلمات منظورم را بیان کنم و بیشتر احساس فلج‌بودن می‌کنم. این فیلم‌ها بدین جهت ساخته می‌شوند. آنها قادر هستند با بهره برداری از تصویر و موسیقی محدودیت‌های زبان را در هم بشکنند و هیاهوی کیهانی درون بشر را در چند تصویر با چاشنی چند مصرع شعر و یک ملودی دلنشین خلاصه کنند. خودش عاشق فیلم‌هایی هستم که از این ماموریت سربلند بیرون می‌آیند. از «۲۰۰۱: یک ادیسه‌ی فضایی» و فیلم‌های آندره تارکوفسکی گرفته تا نمونه‌های آخرینش مانند «مارگارت» (Margaret)، ساخته‌ی کنت لونرگان و «درخت زندگی» (Tree of Life) از ترنس مالیک. «جریان یک روح» به جمع این فیلم‌ها می‌پیوندد و بی‌بروبرگرد لقب غیرمنتظره‌ترین و بهترین فیلمی را که تا اینجای کار در سال ۲۰۱۷ دیده‌ام به دست می‌آورد. «جریان یک روح» حکم «مرد آچار فرانسه»‌ی امسال را دارد. همان‌طور که «مرد آچار فرانسه» به خاطر جریان باورنکردنی و غریب دوستی مردی گرفتار در جزیره‌ای دورافتاده با جنازه‌ای سخنگو که از سخت گوارشی رنج می‌برد، از آن فیلم‌هایی بود کافی بود یک سوتی کوچک بدهد تا به مایه‌ی شرمندگی سازندگانش مبدل شود، با اینحال در رفتار با فیلم سورئال بسیار جدی و عمیقی طرف شدیم که لنگه نداشت، «جریان یک روح» هم از کانسپت بکر و پرسشگری‌برانگیزی سود می‌برد که ممکن است در نگاه اول مضحک و خنده‌دار به نظر برسد، با اینحال در اجرا تا دلتان بخواهد جدی و حرفه‌ای و در سود‌برداری و پرورش فرضیه‌اش ستایش‌برانگیز است.

فیلم‌های فراوانی پیرامون‌ی دست و پنجه نرم کردنِ انسان‌ها با عزیزان از دست رفته‌شان وجود دارند، با اینحال دیوید لاوری با یک خلاقیت کوچک، زاویه‌ی دید را از «زنده‌ها»، به «مردگان» تغییر داده است

فیلم پیرامون‌ی زن و شوهری است که تنها با تک حرف‌های «سی» (کیسی افلک) و «اِم» (رونی مارا) شناخته می‌شوند؛ افرادی که زندگی دونفره‌ی عاشقانه با اینحال هر از گاهی سختی با هم دارند. موضوع از جایی کلید می‌خورد که «سی» در تصادف می‌میرد. در سردخانه‌ی بیمارستان هستیم. «ام» جنازه‌ی شوهرش را شناسایی می‌کند و می‌رود. با اینحال دوربین با جنازه باقی می‌ماند. ناگهان «سی» همان‌طور که پایین ملحفه‌ی سفید بیمارستان که نمادی از امضا شدن سند مرگش است دراز کشیده سیخ بلند می‌شود، با همان ملحفه‌ی روی سرش از روی تخت پایین می‌آید و بیمارستان را ترک می‌کند و به خانه برمی‌گردد و متوجه می‌شود همزمان با اینکه ایشان می‌تواند زنش را ببیند، زنش ایشان را نمی‌بیند. ایشان از اکنون به بعد بصورت رسمی زندگی جدیدش تحت نام یک روح سرگردان و آواره در خانه‌ی خودش را شروع کرده است. بسیار عالی، اول از همه فرضیه‌ی اینکه یک روح در همان ظاهری که بچه‌ها از ارواح در فکر دارند (ملحفه‌ی سفیدی با دوتا سوراخ سیاه به جای چشم) بیدار شود، ممکن است فرضیه‌ی مسخره‌ای به نظر برسد که بیشتر یادآور یک فیلم پارودی یا کارتونی برای خردسالان است، با اینحال این حرکت در دستان توانمند دیوید لاوری تحت نام نویسنده و کارگردان فیلم بدجوری نتیجه داده است. حرکتی که نه فقط توی ذوق نمی‌زند، حتی این فیلم کاری می‌کند تا یک‌جور‌هایی باور کنید که آره، انگار ارواح مردگان در جهان حقیقی چنین شکل و قیافه‌ای دارند. یا حداقل «جریان یک روح» کاری می‌کند تا از این بعد با دیدن این تصویر به جای تصورِ کارتونی بچه‌ها از ارواح، یک ملحفه‌ی سفید متحرک با دو چشم سیاه، معنای بسیار عمیق‌تری به خود بگیرد و به استعاره‌ای از احساسات درهم‌پیچیده‌ی بزرگسالی مبدل شود. به عبارت دیگر دیوید لاوری با این فیلم تعریفِ سفت و سختی را که از ارواح ملحفه‌به‌سر در فکر دارید نابود و چیز دیگری را جایگزینش می‌کند. ممکن است تصور اینکه دو سوراخ سیاه به جای چشم قادر اند منتقل‌کننده‌ی چیزی عمیقا غمگین و محزون پیرامون‌ی ماهیت انسانیت باشد سخت باشد، با اینحال دیوید لاوری کاری کرده تا آن چشم‌های پارچه‌ای به سیاه‌چاله‌های توانمندی مبدل شوند که تماشاگر را به درون بُعد دیگری می‌کشند؛ بُعدی که در عین بیگانه‌بودن، آشناست.

وقتی فهمیدم کیسی افلک درست بعد از «منچستر کنار دریا» (Manchester by the Sea) در فیلم مستقل دیگری بازی کرده که با مفاهیم مرگ و غم و اندوه‌های خردکننده‌ی بعد از آن سروکار دارد، انتظار ورژن‌ی ماوراطبیعه‌‌‌‌ی فیلم کنت لونرگان را داشتم. فیلمی که به جریان کنار آمدنِ زنی با مرگ نابهنگام شوهرش و تماس برقرار کردن با روح سرگردان ایشان در خانه‌اش می‌پردازد. با اینحال نه. «جریان یک روح» چیز بطور کلی متفاوتی است. «جریان یک روح» چیز بهتر و بی‌نظیرتری است. فیلم همان‌طور که از اسمش واضح است قبل از هرچیز جریان یک روح است. فیلم‌های فراوانی پیرامون‌ی دست و پنجه نرم کردنِ انسان‌ها با عزیزان از دست رفته‌شان وجود دارند، با اینحال دیوید لاوری با یک خلاقیت کوچک، زاویه‌ی دید را از «زنده‌ها»، به «مردگان» تغییر داده است. اکنون این تنها زنده‌ها نیستند که باید با غم جدایی سر کنند، حتی ما با روحی همراه می‌شویم که نمی‌تواند این دنیا را پشت سر بگذارد. روحی که نمی‌تواند خانه‌ای را که در آن خاطره ساخته است فراموش کند. پیانویی را که با آن نواخته است رها کند و با این وجود عدم حضور زنی را که عاشقش بوده تحمل کند. از این جهت ایشان به خانه برمی‌گردد، با اینحال دستش به هیج‌جا بند نیست. دنیا به جلو حرکت کرده است، با اینحال روح قصه‌ی ما در قبلی گرفتار شده است و نمی‌تواند بی‌خیال آن شود. بهترین چیزی که می‌توانم برای توصیف فضا و ساختار داستانگویی، فرم کارگردانی و مضمونِ «جریان یک روح» پیدا کنم، «درخت زندگی» ترنس مالیک است. با یکی از آن فیلم‌های شاعرانه‌ای طرفیم که با اینکه با محوریت یکی-دو کاراکتر ساده شروع می‌شود، با اینحال به حماسه‌ای از قصه‌ی بلند و بالای انسانیت مبدل می‌شود. یکی از آن فیلم‌هایی که از تصاویرش برای فضاسازی و داستانگویی بهره میبرد و تنها وقتی ضروری باشد لب سخن می‌گشاید. یکی از آن فیلم‌هایی که برخی‌وقت‌ها به‌طرز حلزون‌واری کُند و آهسته است و پلان‌های بلند فراوانی دارد، با اینحال به اندازه‌ی یک اکشنِ پرجنب و جوش، تنش‌زا و زلزله‌وار است. از فیلم‌هایی که ممکن است به اتفاقات روتین و معمولی زندگی می‌پردازد، با اینحال آن‌قدر پر از احساس است که برخی‌وقت‌ها احساس می‌کنید دارید در بغض خودتان غرق می‌شوید. از آن فیلم‌هایی که چهره‌ی شخصیت اصلی‌اش به پس‌عرصه‌ی سفیدی با دو سوراخ سیاه خلاصه شده، با اینحال جادوی سینما کاری می‌کند تا این چهره‌ی ساده با سکوتش، هزاران هزار کلمه حرف بزند. «جریان یک روح» خیلی خیلی بیشتر از «منچستر کنار دریا» در عرصه‌ی به تصویر کشیدن اندوه، حقیقی است و خیلی خیلی کمتر از آن فیلم برای این کار از دیالوگ بهره میبرد.

بهترین صحنه‌‌ی فیلم که بهتان بیان می کند آیا این فیلم برای شماست یا نه، در همان ابتدا از راه می‌رسد. صحنه‌ای که «ام» بعد از مرگ شوهرش روی زمین آشپزخانه می‌نشیند، به کابینت پشت سرش تکیه می‌دهد و با چنگالی که در اختیار دارد به جان ظرف بزرگ کیکی که در اختیار دیگرش گرفته می‌افتد و شروع به خوردن آن می‌کند. یکی از آن غذاخوری‌های دیوانه‌واری که از استرس و ناراحتی زیاد بارقه می‌خورد. دوربین بدون حرکت روی ایشان قفل شده است. همه‌چیز به جدا کردن تیکه‌های کیک و بلعیدن آنها به وسیله این زن خلاصه شده است. نکته این است که گمان می نمایم این صحنه بیش از ۵ دقیقه زمان می برد. ۵ دقیقه‌ای که ممکن است از قبیل ساعت‌ها احساس می‌شود. خوانده‌ام که عده‌ای در جریان این صحنه از سینما بیرون آمده‌اند، با اینحال این صحنه برای من زیباترین و صادقانه‌ترین صحنه‌ای است که سینما می‌تواند بهم نشان دهد. این از آن صحنه‌هایی است که می‌توانم ایام پیرامون‌ی زیبایی و تاثیرگذاری‌اش حرف بزنم، با اینحال این خود تماشاگر است که باید برای فهمیدنش، آن را درک کند. این صحنه به بهترین شکل ممکن آزمایش تماشای این فیلم را توصیف می کند. «جریان یک روح» از لحاظ سادگی تاثیرگذارش، باشکوه است. ساختار مینیمالیستی‌اش آشکار است و فیلم برخی‌وقت‌ها خیلی خیلی کُند پیش می‌رود. با اینحال دقیقا به خاطر همین است که دوستش دارم. چون دیوید لاوری از این طریق، عصاره‌ی زندگی‌هایمان را مانند موجود ناشناخته‌ای در یک شیشه‌ی مربا شکار می‌کند و به نمایش می‌‌گذارد. «جریان یک روح» پیرامون‌ی گذشت لحظه و ناچیز‌بودن بسیاری از کارهای هر روزه‌ی ماست. کارهایی که در عین ناچیزبودن، برخی‌وقت‌ها وقتی به آنها فکر می‌کنیم آن‌قدر دلچسب و حیرت آور هستند که نفس‌مان را بند می‌آورند. نتیجه فیلمی است که بیشتر از اینکه ورژن‌ای سینمایی از زندگی باشد، حاوی حسِ خود زندگی است. نتیجه حس تنش و هیاهوی فکری لذت‌بخشی است که فیلم در فکر‌هایمان ایجاد می‌کند. «جریان یک روح» ممکن است کُند باشد، با اینحال مانند شناور شدن به اشتراک کتابخانه‌ی خاطرات زندگی‌مان یا پرواز به اشتراک کهکشان‌های دوردست، کُند است. چه چیزی نفسگیرتر از انجام چنین کارهایی!

اول از اینکه در حال تماشای فعالیت به ظاهر بی‌اهمیتی مانند کیک خوردن یک زن هستید شوکه می‌شوید. با اینحال به محض اینکه ایشان روی زمین می‌نشیند و کارش را جدی‌تر دنبال می‌کند، متوجه قطرات ریز اشکی می‌شوید که روی صورتش جاری شده‌اند. صدای بالا کشیدن بینی‌اش خبر از انفجار دینامیتِ اشکی می‌دهد که هر لحظه امکان دارد اتفاق بیافتد، با اینحال ایشان دارد تمام تلاشش را می‌کند تا قبل از رسیدن حریقِ فیتیله به چاشنی جلوی آن را بگیرد. تلالوی نور خورشید روی دیوار دیده می شود. سایه‌های درختان روی سقف خانه با نسیم ملایمی که می‌زند تکان می‌خورند. صدای بازی و خنده بچه‌ها از فاصله‌ی بسیار بسیار دوردستی به گوش می‌رسد. ناگهان درک این حقیقت مانند پتک روی جمجمه‌تان فرود می‌آید: این زن بطور کلی تنهاست. مردی که دوستش داشت مُرده است. دیگر کسی نیست که به نحوه کیک خوردن ایشان ارزش بدهد. موهایش را از جلوی صورتش کنار می‌زند و به فرو کردن تکه‌های کیک در دهانش ادامه می‌دهد. ناگهان صحنه‌ی پیش‌پاافتاده‌ای مانند کیک خوردن یک زن، به استعاره‌ی ترسناکی از له شدن پایین پای غول تنهایی مبدل می‌شود. دلشوره می‌گیریم. این صحنه به خوبی نشان می‌دهد که معمولی‌ترین فعالیت‌های هر روزه به چه نحو قادر اند در غیبت کسی که دوستش داری، به شکنجه‌ی احساسی نابودکننده‌ای مبدل شود. دوست داریم این صحنه هرچه زودتر به انتهای برسد و ما را از این شکنجه‌ی روحی خلاص کند، با اینحال تنهایی چیزی نیست که به سرعت بیاید و برود. پس این صحنه آن‌قدر ادامه می یابد که احساس خفگی زن از تنهایی به دیواره‌های گلوی ما هم فشار وارد می‌کند.

«جریان یک روح» برخی‌وقت‌ها به‌طرز حلزون‌واری کُند و آهسته است و پلان‌های بلند فراوانی دارد، با اینحال همزمان به اندازه‌ی یک اکشنِ پرجنب و جوش، تنش‌زا و زلزله‌وار است

نمی‌گویم که صحنه‌هایی مانند کیک‌خوری «ام» یا دراز کشیدن این زن و شوهر روی تختخواب که برای دقایق طولانی‌ای ادامه دارند حوصله‌سربر نیستند. اتفاقا هدف دیوید لاوری این است که به این حس برسد. سخت این است که عده‌ای گمان می نمایند که این صحنه باید مهیج کننده باشد. جدید بعد از قبول کردن حوصله‌سربری آن و مقایسه کردن آن با ماهیت کسل‌‌کننده‌ی زندگی خودمان است که لایه‌ی مهیج کننده و نبوغ‌آمیزش فاش می‌شود. دیوید لاوری تصمیم گرفته بود که در جهان فیلمش، ارواح لحظه را طور دیگری حس می‌کنند. برخلاف آدم‌ها، ارواح در محدودیت‌های لحظه گرفتار نیستند. خسته نمی‌شوند. حوصله‌شان سر نمی‌برد و قادر اند ایام یا سال‌ها یک‌جا منتظر بیاستند. دیوید لاوری قصد داشته تا از روش اختلاف درک لحظه بین آدم‌ها و ارواح، به اختلاف درک لحظه در طول زندگی‌مان که مکررا تغییر می‌کند اشاره کند. آدم‌ها در سنین پایین‌تر از جهت روانی احساس می‌کنند که لحظه به آرامی‌ می‌گذرد. با اینحال به مرور که بزرگ‌تر می‌شویم، به سختی می‌توانیم جلوی گذشت سال‌ها را بگیریم. اگر در کودکی با تراکتوری در زمین‌های خاکی در لحظه جلو می‌رفتیم، در بزرگسالی انگار سوار یک لامبورگینی بدون پدال ترمز و بدون محدودیت بنزین در بزرگراهی بدون محدودیت سرعت می‌رانیم. لاوری برای اینکه بتواند اختلاف بین این دو را نشان بدهد، نیمه‌ی اول فیلم را به پلان‌سکانس‌های طولانی اختصاص داده است. اینجاست که صحنه‌ی کیک‌خوری وارد میدان می‌شود. صحنه‌ای که با اینکه در نگاه اول کسل‌آور است، با اینحال وقتی به نیمه‌ی دوم فیلم می‌رسیم که به همراه روحِ قصه در یک چشم به هم زدن سال‌ها را پشت سر می‌گذاریم متوجه اهمیتش می‌شویم. متوجه می‌شویم یک منظره‌ی کیک‌خوری که طولانی احساس می‌شود، اتفاقا خیلی هم سریع است. لحظات روتین زندگی‌مان ممکن است در ظاهر حوصله‌سربر و تمام‌نشدنی به نظر برسند، با اینحال بالاخره به نقطه ای می‌رسیم که نمی‌توانیم جلوی سرعت سرسام‌آور گذشت سال‌ها و پیر شدن و حرکت بی‌وقفه‌مان به سوی مرگ و فراموش شدن را بگیریم.

پس با صحنه‌ای طرفیم که نه فقط رونی مارا در جریان آن یکی از متعهدانه‌ترین و شگفت‌انگیزترین نقش‌آفرینی‌هایی را که دیده‌ام عرضه می‌کند و حکم صحنه‌ی بی‌کلام توانمندی برای به تصویر کشیدنِ عمق درد و رنج این زن از مرگ شوهرش را به نمایش می‌گذارد، حتی نقش بزرگی در انتقال مضمون کلی فیلم هم بازی می‌کند. پیشتر‌ی فیلم با سکانس‌های متعددی روبه‌رو می‌شویم که در کنتراست مطلق با صحنه‌ی کیک‌خوری قرار می‌گیرند. در جایی از فیلم روح به قبلی مسافرت می‌کند و به نظاره‌ی خانواده‌ای می‌نشیند که قبلا در همان تکه زمینی که خانه‌ی خودش خواهد شد زندگی می‌کردند. روح آنها را همراه با حریق در حال غذا خوردن می‌بیند. در یک چشم به هم زدن آنها به وسیله سرخ‌پوستان کشته می‌شوند. در یک چشم به زدن، جنازه‌‌ی آنها پوسیده می‌شود. در یک چشم به زدن، تنها استخوان‌هایشان باقی مانده است. در یک چشم به زدن، روح به خانه‌ی خودش در لحظه حال برگشته است. صدها سال در عرض چند ثانیه جلوی چشمانمان می‌گذرد. «جریان یک روح» با این دو صحنه، طبیعت متناقض لحظه را به نمایش می‌گذارد. لحظه برخی‌وقت‌ها به‌طرز اعصاب‌خردکنی کش می‌آید. برخی‌وقت‌ها با سرعت نور می‌گذرد و برخی‌وقت‌ها هر دو با هم اتفاق می‌افتند. دیوید لاوری به این وسیله به‌طرز هنرمندانه‌ای کاری می‌کند تا به حقیقت عدم جاویدان بودن‌مان بیاندیشیم. بالاخره روزی فرا می‌رسد که می‌میریم. مدتی پس از آن تمام افرادی که ما را به خاطر می‌آوردند هم خواهند مُرد. به قول یکی از کاراکترهای داخل فیلم، حتی اگر شخصیت مشهوری در تاریخ مانند بتهوون هم باشی، تمام دستاوردهایت به فراموشی سپرده خواهد شد. روزی فرا می‌رسد که خورشید منفجر می‌شود و زمین را می‌بلعد. با اینحال پرسش این است که آیا این حقیقت که روزی برنامه ریزی شده است بمیریم و خاطرات و چیزی‌هایی که از خودمان به جا قبلی‌ایم فراموش شوند به این معناست که می بایست از تلاش کردن دست برداریم؟ یا آیا خاطرات‌مان تا وقتی که هنوز فراموش نشد‌ه‌اند به بقیه برای ادامه دادن به زندگی کمک می‌کنند؟ آیا عدم جاویدان بودنِ هیچ چیزی، تمام لحظات زندگی‌ات را بی‌ارزش می‌کند؟ یا آیا معنای زندگی هر چیزی است که خود به آن نسبت می‌دهیم؟ ممکن است ما مانند ارواح داخل فیلم هستیم. همین‌طوری سرگردان و سردرگم و آواره می‌چرخیم تا بالاخره ممکن است معنای زندگی‌مان را کشف کنیم.

«جریان یک روح» فیلم زیبایی است. تصویربرداری فیلم به‌طرز تسخیرکننده‌ای خیره‌کننده است و نسبت ابعاد دارای اختلاف فیلم هم آن را به چیزی واقعا ممتاز مبدل کرده است. فیلم در فریم مربع با لبه‌های گرد نمایش داده می‌شود. این نسبت ابعاد نه فقط دلیل شده تا فیلم مشابه به فیلم‌های قدیمی دوران صامت شود، حتی دلیل شده تا تماشای فیلم به ورق زدن صفحات آلبوم تصویر مبدل شود. از آنجایی که با فیلمی پیرامون‌ی گذشت لحظه طرفیم، این حرکت تصمیم خوب و خلاقانه‌ای از جانب دیوید لاوری برای گسترش عمق تماتیک و تصویری فیلم بوده است. به علاوه از طرف دیگر درست مانند تماشای آلبوم تصویر، الزامی به مطالب مطرح شده زیادی برای درک تصویر‌ها نیست. «جریان یک روح» مانند قدم زدن در یک گالری تصویر می‌ماند. حتی اگر اندک دیالوگ‌های فیلم هم از آن حذف شوند، چیزی از جریان را از دست نمی‌دهید. این فیلم بطور کلی به تصویر و صدا وابسته است. اگر درست به خاطر بیاورم، «جریان یک روح» ساکت‌ترین فیلمی است که تا اینجای کار دیده‌ام. ممکن است حتی ساکت‌تر از فیلم‌های صامت. موضوع این است که کارگردان صدا را به‌طور کلی حذف نکرده است، حتی فیلم استفاده‌ی استادانه‌ای از صدا می‌کند. اگر می‌خواهید مشاهده نمائید بهره برداری از صدا در فیلم‌ها به پخش چندتا موسیقی و اضافه کردن چندتا افکت صوتی خلاصه نشده و در حقیقت با صدا می‌توان چه جادوهایی برای انتقال طیف وسیعی از احساسات استفاده کرد باید «جریان یک روح» را بنگرید. این فیلم از صدا و موسیقی برای داستانگویی بهره میبرد. طوری که برخی‌وقت‌ها به ذهن خطور میکند انگار تک‌تک صداهای جیک‌جیک گنجشک‌ها یا خش‌خش برگ‌‌های درختان در باد هم با انگیزه‌ی قبلی برنامه‌ریزی شده‌اند. این فیلم نشان می‌دهد وقتی اصل «نگو، نشان بده» در فیلمنامه‌نویسی به خوبی اجرا می‌شود، سینما به چه هنر یگانه‌ای که مبدل نمی‌شود. «جریان یک روح» یکی از آن فیلم‌هایی است که یقینا فورا به یکی از آن فیلم‌های کالت گوشه‌ی خلوت و جمع‌وجور سینما مبدل می‌شود؛ فیلمی که حکم روانکاو هنری آدم‌های تنها و افسرده و نوستالژیک و غمگین و سرگردان را دارد. این فیلم را حفظ نمائید. حتی اگر دوستش هم نداشتید. حداقل می‌دانید که چیز ویژه ای را تماشا کرده‌اید.

دسته‌بندی‌ها: نقد فیلم سریال

برچسب‌ها: ,

دیدگاه خود را ارسال کنید

آدرس ایمیل شما در هیچ‌جا منتشر نخواهد شد.