نقد سریال The Strolling Lifeless: قسمت دوم، فصل هشتم

فصل هشتم «مردگان متحرک» (The Strolling Lifeless) با اینکه در همین ابتدا دو اپیزود اکشن تحویل‌مان داده است (همان چیزی که در طول فصل هفتم برایش لحظه‌شماری می‌کردیم)، با اینحال آن را به نحوی انجام داده که به جای اینکه مجددا به سریال امیدوار شویم، از آن ناامیدتر شویم. خودش هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم بتوانم آتی‌ی سیاه‌تری را برای «مردگان متحرک» متصور شوم، با اینحال دو اپیزود ابتدایی فصل هشتم این کار حدودا غیرممکن را برایم ممکن کرد. علي الخصوص اپیزود در هفته جاری. بگذارید بگویم چرا. اپیزود در هفته جاری در ظاهر حدودا فاقد تمام چیزهای مهمی می‌شود که به آفتِ جان سریال در فصل هفتم مبدل شده بود. اول از همه با اپیزودی طرفیم که حدودا از ابتدا تا انتهای اکشن است. حتی بیشتر از اپیزود هفته‌ی قبلی‌ی که بخش فراوانی از آن به فلش‌فورواردهای بی‌مورد و سخنرانی‌های حوصله‌سربر و مقدمه‌چینی حمله اختصاص داشت. این اپیزود از همان ابتدا با شلیک گلوله کلید خورد. نکته‌ی مثبت دوم این است که خبر خوب اینکه خبری از نیگان نیست. خبری از هیچ‌گونه از حرافی‌های نیگان نیست. نیگان به چنان کاراکتر سخت‌سازی برای سریال مبدل شده که نبودش قشنگ چند درجه کیفیت سریال را به‌طور اتوماتیک بالا می‌برد و اپیزود در هفته جاری هم از این مسئله سود می‌برد. مهم‌تر از همه با اینکه این اپیزود هم از خودبزرگ‌پنداری تولیدکنندگان رنج می‌برد و باز مجددا از یک روایت سرراست سر باز می‌زند، با اینحال در مقایسه با اپیزودهای واپسین سریال، نسبتا بی‌شیله ‌پیله‌تر است. به عبارت دیگر همه‌چیز روی کاغذ خبر از اپیزودی می‌داد که ممکن است به جمع بهترین‌های تاریخ سریال اضافه نشود، با اینحال حداقل روی کاغذ به نظر می‌رسید می‌تواند کاری کند تا برای یک هفته هم که شده طعم یک «مردگان متحرک» خوب را بچشیم.

مقالات مرتبط

  • نقد سریال The Strolling Lifeless: قسمت اول، فصل هشتم

به خاطر همین است که می‌گویم این اپیزود موفق شد آتی‌ی سیاه‌تری را برای این سریال رقم بزند. چون این انتظار در رفتار به هیچ‌وجه به حقیقت مبدل نمی‌شود. اگر به قبلی برگردیم، یادم می‌آید فصل هفتم را به خاطر ریتم حلزونی سریال با ناامیدی تمام کردیم. با این وجود با خودمان گفتیم با شروع فصل هشتم و جنگ‌ تمام‌عیار بین ریک و نیگان و بازگشت اکشن و دویدن و مبارزه و تیراندازی و کشت و کشتار، سریال بالاخره به ضرباهنگِ سریع خودش برمی‌گردد. اکنون فصل هشتم با سرعت و مقدار اکشنی بیشتر از فصل هفتم شروع شده است، با اینحال موقعیت هیچ تغییری نکرده است. سریال نه فقط بهتر نشده، حتی تنها امیدمان را هم پایین چکمه‌هایش له کرد: حتی بازگشت سریال به اپیزودهای اکشن‌محور هم نمی‌تواند تغییری در ضعف‌های عمیق این سریال بدهد. یکی از مشکلات افتتاحیه‌ی فصل هشتم که پیرامون‌‌اش حرف زدم نوع روایت درهم‌‌برهم و گیج‌کننده‌‌ی آن اپیزود به خاطر رفت و برگشت‌های پرتعداد بین لحظه حال و آتی بود. همان‌طور که این مسئله دلیل شده بود تا روایت سرراست اپیزود هفته‌ی پیش به‌‌طرز بی‌موردی نامفهوم شود، چنین اتفاقی پیرامون اپیزود در هفته جاری هم افتاده است. با این اختلاف که با اینکه آنجا فلش‌فوراردها سخت بودند، اینجا سخت داستانگویی شلخته‌ی نویسندگان است.

اپیزود با نماهای کلوزآپی از صورت اکثر کاراکترها شروع می‌شود که به اشتراک دود، نگران به چشم می آیند. بله، باز مجددا تولیدکنندگان با خودبزرگ‌بینی در تلاش اند تا «هنری» جلوه کنند. سپس با کله به درون اکشن پرتاب می‌شویم و بدون هیچ‌گونه مقدمه‌ و توضیحی باید گروه‌های مختلف کاراکترها را که معلوم نیست در حال انجام چه کاری هستند دنبال کنیم. در حقیقت با چهار خط داستانی سروکار داریم. اولی مرتبط به کارول و پادشاه ازیکیل و گروه‌شان می‌شود که در جستجوی کسی هستند که هفته‌ی قبلی به سمتشان نارنجک پرتاب کرد. دومی خط داستانی مورگان، تارا، عیسی و گروهشان است که به نظر میرسد می‌خواهند همان پایگاه ناجیان با دیش‌های ماهواره را که گروه ریک پیش از هرچیز بهش حمله کرده بود پس بگیرند. خط داستانی سوم که گیج‌کننده‌ترین و بدترین‌شان هم است مرتبط به آرون می‌شود که گروهش را به منظور هدف ویژه ای در حمله به نمونه دیگری از پایگاه‌های ناجیان رهبری می‌کند. بالاخره ریک و دریل هم در جستجوی یافتنِ تفنگ‌هایی هستند که به نظر میرسد آدرسش را دوایت بهشان داده است. بگذارید با خط داستانی کارول و ازیکیل شروع کنیم که هیچ‌رقمه با عقل جور در نمی‌آید. این خط داستانی ادامه‌ی کلیف‌هنگر هفته‌ی قبلی است.

ازیکیل همراه با نیگان و جیدیس، یکی از آن کاراکترهایی است که حضورش، محیط سریال را به‌طرز بدی از حقیقت دور می‌کند

با اینحال موضوع این است که خودش بطور کلی فراموش کرده بودم خط داستانی کارول و ازیکیل در هفته‌ی پیش ناتمام به انتهای رسید. خط داستانی کارول/ازیکیل در اپیزود قبل طوری به انتهای نرسید که ما را پیرامون سرنوشت آنها در حالت عدم قطعیت قرار بدهد. به خاطر همین است که باید بگویم فراموش کردن نارنجک تقصیر من نیست. یک‌باز هم نماهای پایانی این خط داستانی در اپیزود قبل را مرور کنید. فردی که پشت ماشین مخفی شده است، نارنجک را در فاصله‌ی دوردستی از کارول و ازیکیل پرت می‌کند، افنجار نارنجک شعاع بسیار کوچکی را تحت‌شعاع قرار می‌دهد و خلاصه این صحنه طوری به تصویر کشیده می‌شود که انگار قهرمانان‌مان خیلی راحت از این موضوع جان سالم به در می‌برند. هیچ‌وقت این پرسش برایم ایجاد نشد که چه بلایی سر کارول و بقیه آمد. هیچ‌وقت احساس نکردم که باید این صحنه را تحت نام یک کلیف‌هنگر برداشت کنم. از این جهت وقتی این اپیزود با بدن ولوشده و خاک‌گرفته‌ی کارول و گروهش از روی زمین شروع شد، مدتی طول کشید تا متوجه بشوم که کجا هستیم و اینجا چه کار می‌کنیم. جدید پس از آن، این پرسش برایم مطرح شد که اصلا چرا نویسندگان تصمیم گرفته‌اند تا جریان را از اینجا شروع کنند و چرا اصلا این خط داستانی را در اپیزود هفته‌ی پیش این‌طوری تمام کردند. با اینحال سخت اصلی این خط داستانی پیشتر می‌آید. جایی که متوجه می‌شویم هدفِ گروه دستگیری نارنجک‌اندازشان، قبل از پیوستن ایشان به نیگان یا دیگر ناجیان است. بله، هدف این است که هرچه زودتر جلوی این یارو را بگیرند.

با اینحال اینجا یک تناقض بزرگ می باشد. آنها چرا باید جلوی این یارو را بگیرند؟ اگر ریک و بقیه به‌طور غیر علنی در حال حمله به ناجیان بودند، آن وقت می‌شد تصور کرد که چرا آنها نباید بگذارند تا خبر شروع حمله، به نیگان یا دیگر پایگاه‌های ناجیان برسد. اگر هدف ریک این بود که پایگاه‌های نیگان را بدون ایجاد هیچ‌گونه سروصدایی یکی‌یکی حذف کند، آن وقت می‌شد تصور کرد چرا خبردار شدنِ دیگر پایگاه‌ها نقشه‌های آنها برای رودست زدن به ناجیان را خراب می‌کرد. با اینحال ما هم‌اکنون بیننده یک جنگ غیر علنی بین ریک و نیگان نیستیم. حتی هم اینک در یک جنگ بطور کلی پر سر وصدا و آشکار به سر می‌بریم که یقینا تا اینجای کار همه‌ی پایگاه‌های نیگان از آن آگاه هستند. نه فقط مردم نیگان حتما با بی‌سیم با هم در تماس هستند، حتی بعد از اتفاقات فینال فصل هفتم، حتما باید نیگان همه‌ی پایگاه‌هایش را در حالت تکمیل‌باش قرار داده باشد. پس ماموریتِ پیدا کردن ناجی فراری قبل از خبر دادن به دیگران اصلا با عقل جور در نمی‌آید و با این وجود تلاش قهرمانان برای دستگیری ایشان نیز تعلیق‌آفرین نیست. علي الخصوص با استناد به اینکه ما اصلا چیزی از جغرافیای جهان «مردگان متحرک» نمی‌دانیم و با این وجود نمی‌دانیم که ایشان چقدر با نزدیک‌ترین پایگاه ناجیان فاصله دارد و دوم هم به خاطر اینکه هیچ‌گونه عجله‌ای در گروه کارول و ازیکیل برای دستگیری ناجی فراری قابل مشاهده نیست. بجای آن جستجوی آنها برای پیدا کردنِ سوژه، بیشتر از تعقیب و گریزی که مرگ و زندگی کاراکترها به آن بستگی دارد، مشابه یک پیاده‌روی آرام در جنگل بود و بحث‌های فلسفی در باب امیدواری است.

اینجا باید به ازیکیل هم اشاره کنم. این اپیزود ممکن است نیگان نداشت، با اینحال به نظرم ازیکیل خیلی خوب توانسته بود جای خالی نیگان تحت نام یک شخصیتِ اغراق‌شده‌ی قلنبه‌سلنبه را پر کند. فصل قبلی با اینکه عاشق ازیکیل نشدم، با اینحال چندان با کاراکترش هم سخت نداشتم، با اینحال هم اینک ایشان کم‌کم دارد روی اعصابم می‌رود. ازیکیل همراه با نیگان و جیدیس (مدیرکل زباله‌نشین‌ها)، یکی از آن کاراکترهایی است که حضورش، محیط سریال را به‌طرز بدی از حقیقت دور می‌کند. علي الخصوص هروقت دهانش را باز می‌کند و شکسپیرگونه حرف می‌زند؛ لحظاتی که تعدادشان کم هم نیست. دلیل اینکه ازیکیل کماکان این‌طوری حرف می‌زند را متوجه نمی‌شوم. امکان ندارد این بشر دهانش را باز کند و من از اتمسفر سریال به بیرون پرتاب نشوم. هیچ دلیلی برای ادامه دادن این‌طوری حرف زدن برای ازیکیل نیست. اگر می‌گویید مردمش به خاطر اینکه ایشان قرون وسطایی حرف می‌زند ایشان را تحت نام پادشاهشان قبول دارند سخت اشتباه می‌کنید و این عذر بدتر از گناه است. مردم نه به خاطر نحوه‌ی حرف زدن ازیکیل، حتی به خاطر اینکه ایشان رهبر منصفی است و تنها جامعه‌ی سرپای آخرالزمان را ایجاد کرده است دنباله‌روی ایشان هستند. «مردگان متحرک» همین‌طوری سریالی است که در عرصه‌ی دیالوگ‌نویسی تعریفی ندارد و نحوه‌ی حرف زدنِ ازیکیل هم موضوع را بدتر کرده است. خلاصه کل خط داستانی کارول و ازیکیل به همین موضوع خلاصه شده است. این دو پیرامون‌ی اینکه چرا ازیکیل مکررا لبخند می‌زند صحبت می‌کنند و بعد همگی با هم می‌زنند پایین لبخند. برخی‌وقت‌ها گمان می نمایم «مردگان متحرک» می‌خواهد رابطه‌ی راست و مارتی از «کاراگاه حقیقی» را با کارول و ازیکیل تکرار کند! و با این وجود این وسط جمجمه‌ی یک نفر هم به وسیله آرواره‌های یک ببر خرد می‌شود تا به نظرم کمی ذوق کنیم! تنها پرسش است که چرا شیوا بین قربانی‌هایش فرق می‌گذارد. این همان ببری است که در فینال فصل هفتم خیلی آرام به‌طوری که به کسی بر نخورد روی نیگان پرید، با اینحال اینجا می‌بینیم که این حیوان در یک چشم به هم زدن، مغز ناجی فراری را در حلقش فرو می‌کند!

در چنین شرایطی ست که که خط زمانی این اپیزود هم در گیج‌کننده‌ شدن این اپیزود نقش پررنگی دارد. مثلا ما خط داستانی کارول/ازیکیل را درست بعد از اتمام اپیزود اول شروع می‌کنیم، با اینحال چنین موضوعی پیرامون‌ی دیگر خط‌های داستانی صدق نمی‌کند. بجای آن به ذهن خطور میکند همزمان با اینکه خط داستانی کارول/ازیکیل از اپیزود قبل تا اینجای کار سر جایش مانده است، فاصله‌ی نسبتا فراوانی بین انتهای اپیزود قبل و خط داستانی دیگر کاراکترها در این اپیزود می باشد. مثلا بطور کلی واضح است که ریک و دریل به لوکیشن تازه ای مسافرت کرده‌اند. با اینحال چرا سریال تلاشی برای شرح مکان آنها، ماموریتشان و نقشه‌شان نمی‌کند؟ چرا همزمان با اینکه بقیه یک تیم بزرگ دارند، ریک و دریل تنهایی به این ماموریت رفته‌اند؟ معلوم نیست. خرده‌پیرنگِ مورگان/تارا/عیسی هم از لحاظ داستانی چیزی برای ارائه نداشت و تکرار همان ماجرایی بود که به دفعات و به دفعات در این سریال دیده‌ایم. باز مجددا کاراکترها بعد از اینکه پنجاه نفر را به رگبار بستند، به دشمن تنهایی برخورد می‌کنند که ننه‌ من غریبم‌بازی در می‌آورد. باز مجددا یکی از قهرمانان‌مان می‌خواهد دخل ایشان را بیاورد و باز مجددا نمونه دیگری از قهرمانان دلش می‌سوزد و جلوی ایشان را می‌گیرد و حرف‌هایی در عرصه‌ی اینکه تو نباید دنبال انتقام باشی و این تو نیستی بلغور می‌کند. باز مجددا معلوم می‌شود که یارو الکی گریه و زاری می‌کرده است و روی قهرمانان‌مان اسلحه می‌کشد تا اینکه خلع سلاح می‌شود و حتی تحت این شرایط هم آن قهرمان‌مان که از کشتن آدم‌ها خوشش نمی‌آید، دشمنش را تنها بیهوش می‌کند تا نشان دهد که چقدر انسان‌دوست است! این سناریویی که شرح دادم، یکی از کلیشه‌ای‌ترین و پرتکرارترین سناریوهای داستانی آخرالزمانی، علي الخصوص خود همین «مردگان متحرک» است که واقعا نمی‌دانم نویسندگان کی قصد دارند بی‌خیالش شوند. آره، با انتهای اپیزود و زندانی گرفتن ناجیانی که تسلیم شده بودند موافقم. با اینحال واقعا از دستِ آن لحظات «مردگان متحرک» که دو کاراکتر وسط صحنه‌ای حساس سر کشتن یا نکشتن یک نفر که به خوب بودن یا نبودن ایشان مشکوک هستند جر و بحث می‌کنند خسته شده‌ام. اصلا چرا تارا با عیسی بحث می‌کند و کار طرف را یکسره نمی‌کند؟! والا نمی‌دانم.

برخی‌وقت‌ها گمان می نمایم «مردگان متحرک» می‌خواهد رابطه‌ی راست و مارتی از «کاراگاه حقیقی» را با کارول و ازیکیل تکرار کند!

نمونه دیگری از چیزهایی که از آن خسته شده‌ام مورگان است. از خود مورگان نه. از بلاتکلیفی این شخصیت. فراموش کنید آن دورانی که مورگان یکی از جالب‌ترین و مداوم‌ترین شخصیت‌پردازی‌های سریال را داشت. اکنون به نقطه‌ای رسیده‌ایم که نویسندگان در لحظه تصمیم می‌گیرند تا با مورگان چه کار کنند. ایشان در یک اپیزود از کشتن دوردستی می‌کند و در اپیزود بعد قتل‌عام راه می‌اندازد. دقیقا معلوم نیست هدف تولیدکنندگان با این کاراکتر چیست. دیدن مورگان در این اپیزود که به‌طرز «مکس پین»‌واری همین‌طوری ‌می‌کشت و جلو می‌رفت باحال بود، با اینحال سابقه‌ی بلاتکلیفی این شخصیت جلوی لذت بردن از آن را می‌گرفت. با اینحال ممکن است باورنکردنی‌ترین و خنده‌دارترین خرده‌پیرنگ این اپیزود مرتبط به خرده‌پیرنگِ آرون می‌شد. بسیار عالی، این خط داستانی از جهت شخصیتی نکته‌ای ندارد. همه‌چیز به حمله‌ی آرون به یکی از پایگاه‌های ناجیان و آتشی که بین مهاجمان و مدافعان رد و بدل می‌شود خلاصه شده است. این خط داستانی کلا به اکشن خلاصه شده است، با اینحال نباید فراموش کنیم که حتی اکشن هم ریتم و جریان می‌خواهد و این بخش از اپیزود هیچکدام از اینها را نداشت. خط داستانی آرون یک نمونه از بدترین اکشن‌هایی بود که در تمام عمرم دیده‌ام. در این بخش همه‌چیز به تیراندازی دو گروه از فاصله‌ی نزدیک به یکدیگر خلاصه شده است.

حداقل دیگر خرده‌پیرنگ‌های این اپیزود هدفِ نصفه و نیمه‌ای داشتند که با این وجود دیر با اینحال بالاخره معلوم می‌شدند، با اینحال هدف گروه آرون در این بخش، بزرگ‌ترین راز این اپیزود هم است. آیا هدفشان این بوده که ناجیان را در گوشه‌ای از ساختمان که راه فرار ندارد گیر بیاندازند؟ آیا هدفشان این بود که چندین عدد از آنها را بکشند و اجازه بدهند تا مُرده‌های مبدل شده به زامبی، کار بقیه را بسازند؟ آیا هدفشان این است که عقب بیاستند و آن‌قدر تیراندازی کنند که دشمن را مجبور به تسلیم شدن کنند؟ واقعا هیچ‌چیزی پیرامون‌ی این بخش از اپیزود با عقل جور در نمی‌آید. اساس اکشنِ حرکت رو به جلو است. اساس اکشن درهم‌تنیدگی رفتار و تصویر‌العمل‌های پشت سر هم است. با اینحال این اکشن هیچکدام از اینها را ندارد. یک مجموعه کاراکترهای بی‌اسم و نشان همین‌طوری از این سمت میدان نبرد به آن سمت شلیک می‌کنند، هر از گاهی سرشان را از گوشه‌ی چیزی که پشتش مخفی شده‌اند بیرون می‌آورند و ظاهر نگران به خود می‌گیرند و بعد سنگرشان را عوض می‌کنند. با اکشنی طرفیم که وضعیتش از اول اپیزود تا آخر اپیزود تغییری نمی‌کند. کاراکترها ۴۰ دقیقه‌ی آزگار که گمان می نمایم در جهان سریال خیلی بیشتر باشد تنها به یکدیگر تیراندازی می‌کنند. آن هم نه شلیک‌های تک و توک، حتی بی‌وقفه دستشان روی ماشه است و آن را تا ته فشار می‌دهند و سیلی از گلوله‌ها را به پرواز در می‌آورند. درست مانند ماجرای تیراندازی به شیشه‌ی پنجره‌های پایگاه نیگان، در اینجا هم موضوع‌ی کمبود گلوله بطور کلی نادیده گرفته می‌شود. هر دو طرف نبرد طوری بدون نگرانی از گلوله برای مدت طولانی‌ای به یکدیگر شلیک می‌کنند که احساس می‌کردم به جای یک سریال پسا-آخرالزمانی مثلا واقع‌گرایانه، در حال تماشای پارودی بازی‌های Name of Obligation هستم. در طول این تیراندازی بی‌انتها هیچکس خشاب عوض نمی‌کند. هیچکس با کمبود مهمات روبه‌رو نمی‌شود. یکی از ابزارهای ساده برای ایجاد تنش در صحنه‌های اکشن، کمبود گلوله است. حتی فیلم و سریال‌هایی که در یک جهان آخرالزمانی جریان ندارند هم از این ابزار استفاده می‌کنند. با اینحال در اینجا ضربان قلب اکشن به هیچ‌وجه بالا و پایین نمی‌شود، حتی مانند ضربان قلب مُرده از قبیل یک خط صاف شروع می‌شود و به همان شکل به اتمام می‌رسد.

حداقل دیگر خرده‌پیرنگ‌های این اپیزود هدفِ نصفه و نیمه‌ای داشتند که با این وجود دیر با اینحال بالاخره معلوم می‌شود، با اینحال هدف گروه آرون در این اپیزود بزرگ‌ترین راز اپیزود هم است

چیزی به اسم کوریوگرافی اکشن نیست. چیزی به اسم درگیری و اتفاقات غیرمنتظره در زمان مبارزه و قرار دادن کاراکترها در مخصمه نیست. فیلمبرداری هم افتضاح است. موسیقی مانند نفر آخر دوی مارتنی در یک کیلومتر پایانی مسیر، به‌طرز دیوانه‌واری زور می‌زند تا به اکشن‌ها انرژی و هیجان تزریق کند با اینحال ناموفق است و تنها چیزی که می‌ماند یک موسیقی اعصاب‌خردکن است که با اتفاقات روی تصویر نمی‌خواند. حدودا تمام نماهای اکشن به تصویری کلوزآپ از کاراکترها که به خارج از محیط دوربین شلیک می‌کنند خلاصه شده است. اگر هر دو طرف نبرد از سنگر مستحکمی سود می‌بردند می‌شد تصور کرد که چرا این تیراندازی این‌قدر زمان می برد، با اینحال نه فقط میدان نبرد خیلی خیلی محدود است، حتی مردمِ هر دو طرف نبرد آن‌قدر در سنگر گرفتن و تغییر موقعیت بد هستند که اگر بدترین تیرانداز هم باشید، خیلی راحت می‌توان آنها را نشانه رفت. راستی، صحنه‌‌ای می باشد که آرون و تارا درِ یک گاراژ را باز می‌کنند تا ناجیان داخلش را بکشند، با اینحال بجای آن با یک ناجی در جلوی در و تعدادی دیگر که در عقب گاراژ مخفی شده‌اند روبه‌رو می‌شوند. قهرمانان‌مان در محیط باز ایستاده‌اند و ناجیان موقعیت خوبی برای به رگبار بستن قهرمانا‌ن‌مان دارند. این موقعیت به حدی تابلو است که یک لحظه ترس برم داشت که اگر کسی از عقب گاراژ شلیک کند، کار همه ساخته است. با اینحال نه، ناجیان ذکر شده آن‌قدر احمق هستند که تسلیم می‌شوند. این وسط، بماند که نمی‌دانم چگونه امکان دارد دار و دسته‌ی آرون این همه گلوله داشته باشند، با اینحال برای چنین مواقعی حتی یک نارنجک هم نداشته باشند؟! تنها چیزی که از اپیزود دوست داشتم روبه‌رو شدن ریک با صورتی خون‌آلود با نوزادی در اتاقی با نقاشی‌های حیوانات بود. نتیجه یکی از همان لحظات کلاسیک «مردگان متحرک» در عرصه‌ی به لرزه انداختن تصمیمات اخلاقی‌ کاراکترها بود. حیف که این صحنه‌ی قوی با صحنه‌ی بعدی خراب می‌شود. بله، اپیزود در حالی به انتهای می‌رسد که ریک با مورالز، پدر همان خانواده‌ی مکزیکی که در فصل اول نقش بسیار فراموش‌شدنی و کوتاهی داشتند روبه‌رو می‌شود که به نظر میرسد به یکی از آدم‌های نیگان مبدل شده است! اینم از شوک در هفته جاری! هورا، «مردگان متحرک» با بازگرداندن بی‌ارزش‌ترین کاراکتر فصل اول به سریال، نخستین قدم‌هایش را برای بازگشت به روزهای خوب قبلی برمی‌دارد!

دسته‌بندی‌ها: نقد فیلم سریال

برچسب‌ها:

دیدگاه خود را ارسال کنید

آدرس ایمیل شما در هیچ‌جا منتشر نخواهد شد.