نقد سریال The Strolling Lifeless؛ قسمت چهارم، فصل هشتم

اپیزود چهارم فصل هشتم «مردگان متحرک» (The Strolling Lifeless) با استناد به استانداردهای بسیار پایین این روزهای سریال، اپیزود خوب و امیدوارکننده‌ای است. به‌طوری که می‌خواهم آن را بهترین اپیزود سریال بعد از حدود دو فصل تحمل سقوط بی‌وقفه‌ بنامم. نه، با اپیزودی طرف نیستیم که تمام اشتباهات سریال را برطرف کرده باشد و سریال را در مسیر حرکت به سوی رستگاری قرار بدهد. با اپیزودی طرف نیستیم که برای نخستین‌بار بعد از مدت‌ها به جای سراشیبی، حرکت رو به بالایی را شروع کرده باشد و با اپیزودی طرف نیستیم که به جمع یکی از بهترین عرضه‌های سریال بپیوندد. نباید فراموش کنیم که داریم آن را با اپیزودهایی مقایسه می‌کنیم که پایین‌ترین استانداردهای داستانگویی و سریال‌سازی را هم رعایت نمی‌کنند. از اینرو کفایت می کند سروکله‌ی اپیزودی پیدا شود که کمی بهتر از آنها باشد تا سریع جوگیر بشویم که آره، «مردگان متحرک» به روزهای اوجش برگشته است. اگر دو فصل واپسین سریال حکم سقوط بی‌وقفه‌ای را داشتند که اپیزود به اپیزود به سرعت این سقوط و کاهش مقدار امیدواری‌مان از احتمال نجات پیدا کردنش می‌اضافه کرد، اپیزود در هفته جاری جلوی این سقوط را نمی‌گیرد، حتی تنها سرعت آن را به‌طرز قابل‌توجه‌ای کاهش می‌دهد و کاری می‌کند تا بعد از مدت‌ها بیننده مردگان متحرکی باشیم که ممکن است بهترین عنصر های این سریال را به بهترین شکل ممکن به اجرا در نمی‌آورد، با اینحال سریال بطور کلی بیگانه‌ای که این انتهای شاهدش بودیم هم نیست. بجای آن اپیزودی است که حداقل در به خاطر آوردنِ روزگار قبلی‌ی این سریال موفق است. اپیزودی که ممکن است «مردگان متحرک» را در بهترین حالتش به تصویر نکشد، با اینحال حداقل «مردگان متحرک» است. این پیشرفت بسیار بسیار مهمی شمرده می‌شود. اینکه سریالی بد باشد یک چیز است، با اینحال اینکه سریالی بطور کلی هویت خودش را پایین پا بگذارد چیزی دیگر. «مردگان متحرک» در اپیزود در هفته جاری به هر میزان نباشد، حداقل تاحدودی خودش است.

مقالات مرتبط

  • نقد سریال The Strolling Lifeless: قسمت دوم، فصل هشتم

اپیزود در هفته جاری به وسیله دن لیو کارگردانی (نخستین آزمایش کارگردانی‌اش) و دیوید لزلی جانسون نوشته شده است؛ لزلی جانسونی که هم نوشتن اپیزودهای به‌یادماندنی‌ای از «مردگان متحرک» مانند اپیزود پنجم و نهم فصل دوم را در کارنامه دارد و هم بدترین اپیزود تاریخ سریال. اولی اپیزودی است که دریل در آن فارغ از همه چیز به جستجو برای سوفیا می‌پردازد و با توهمی از مرل روبه‌رو می‌شود. دومی همان اپیزودی است که ریک و هرشل در کافه‌ای در شهر با مردم ناشناسی که می‌خواهند به گروه آنها بپیونند روبه‌رو می‌شوند و کارشان به تیراندازی کشیده می‌شود و بدترین اپیزود تاریخ سریال هم همان اپیزود تارامحوری است که به رویارویی ایشان با جامعه‌ی زنان اقیانوس‌کنار می‌پرداخت. نقطه‌ی اشتراک همه‌ی این اپیزودها این است که یک شخصیت مرکزی اصلی داریم که دیگر خط‌های داستانی در کنارش جلو می‌روند. در اولی دریل در مرکز توجه قرار دارد. در دومی همه‌چیز حول و حوش گفتگوی ریک و هرشل در کافه می‌چرخد و اپیزود در هفته جاری هم گرچه شامل کاراکترهای دیگری هم می‌شود، با اینحال در اصل به شخصیت‌پردازی ازیکیل اختصاص دارد. خیلی دلم برای اپیزودی از «مردگان متحرک» تنگ شده بود که هدف‌دار باشد. که تنها ملغمه‌ای از سرهم‌بندی هرچیزی که تولیدکنندگان برای پر کردن ۴۰ دقیقه گیر آورده‌اند نباشد، حتی مانند یک جریان استاندارد، شروع، میانه و انتهای داشته باشد. اپیزود در هفته جاری هدف‌دار به ذهن خطور میکند. مانند اپیزودهای مستقلِ دریل، دوایت، تارا و ریک/میشون که این انتهای داشتیم، تنها وسیله‌ای برای کش دادن جریان نیست، حتی اتفاقا وسیله‌ای برای عمق‌‌بخشی و پیشبرد قصه است.

The Walking Dead

اپیزود در هفته جاری ساختار باورنکردنی و غریبی ندارد. نمونه‌اش را به دفعات در این سریال دیده‌ایم. مثلا اپیزود اول فصل هفتم که به نخستین رویارویی ریک و نیگان اختصاص داشت. با یکی از آن اپیزودهایی طرفیم که تولیدکنندگان یکی از کاراکترها را پایین ذره‌بین می‌برند و ما را به درک جدیدی پیرامون‌اش می‌رسانند. نشان می‌دهد بُعد دیگری از این کاراکتر هست که قبلا متوجه‌اش نشده بودیم. سریال قبلا چنین حرکتی را با کارول، مورگان، شین و غیره اجرا کرده بود. و اصولا هر شخصیتی که این رفتار رویشان صورت گرفته است بدل به شخصیت‌های به‌یادماندنی شده‌اند (با این وجود قبل از اینکه نویسندگان مجددا با بی‌برنامگی‌شان هرچه بافته‌ بودند را پنبه کنند). در نقد اپیزود دو هفته‌ی قبلی بود که ازیکیل را همراه با نیگان و زباله‌نشین‌ها، یکی از بدترین شخصیت‌های سریال اسم بردم. تمامش به خاطر این بود که برای مدت فراوانی به نظر می‌رسید سریال برنامه‌ای برای این شخصیت ندارد و از ایشان تنها تحت نام وسیله‌ای برای سخنرانی در غیبت نیگان بهره میبرد. بسیار عالی، اپیزود در هفته جاری نشان می‌دهد شخصیت‌های «مردگان متحرک» هرچه‌قدر هم بی‌خاصیت به نظر برسند، اگر مورد استقبال شخصیت‌پردازی هدفمند نویسندگان قرار بگیرند، قادر اند به کاراکترهای با مزه ای پوست بیاندازند. چنین اتفاقی پیرامون ازیکیل در اپیزود در هفته جاری می‌افتد. تمام اینها در حالی است که اپیزود با چیزهایی شروع می‌شود که اکثر ما خاطره‌ی بدی ازشان داریم: یک فلش‌بک و یک سخنرانی دیگر.

«مردگان متحرک» در اپیزود در هفته جاری به هر میزان نباشد، حداقل تاحدودی خودش است

عادت بد «مردگان متحرک» این است که سعی می‌کند از روش به‌هم‌ریختنِ خط‌های زمانی و گذاشتن جملات قلنبه‌سلنبه در دهان کاراکترهایش، درام تولید کند. از اینرو روبه‌رو شدن با یک فلش‌بک دیگر با محوریت سخنرانی ازیکیل پیرامون‌ی اینکه پیروز نهایی آنها هستند و همه‌چیز به خوبی و خوشی تمام می‌شود، وسیله‌ی دیگری برای وقت‌کشی به نظر می‌رسید. با اینحال در حقیقت این‌طور نیست. می‌دانم در نقدهای متعددی از «مردگان متحرک» شدیدا به سخنرانی‌ها و فلش‌بک‌های بی‌موردش اشکال گرفته‌ام، با اینحال اینجا خودم را درگیر با احساسی که سریال می‌خواست در وجودم ایجاد کند پیدا کردم. موضوع این است که ماهیت فلش‌بک و سخنرانی کاراکترها بد نیست. نکته این است که آیا از آنها به خوبی استفاده می‌شود یا نه. در این اپیزود از آنها به ‌جا استفاده می‌شود. یکی از دلایلش به خاطر این است که بیننده صحنه‌ی ساده‌ی تاثیرگذاری هستیم. از اصلاح ازیکیل و بافتن موهایش در تنهایی گرفته تا نمایی که پسربچه‌ای، شاخه‌ی گلی را پایین آرنج‌بند مادر جنگجویش می‌گذارد. یکی از دلایل دیگرش این است که این‌دفعه سخنرانی ازیکیل خیلی بهتر نوشته شده است. این ثابت می‌کند شکسپیری صحبت کردنِ ازیکیل لزوما بد نیست، حتی باز مجددا همه‌چیز به نحوه‌ی استفاده‌ی درست از این خصوصیت شخصیتی برمی‌گردد که در اینجا این موضوع می‌افتد. با اینحال اساسی ترین علتش این است که ما می‌دانیم اپیزود هفته‌ی قبلی با تیکه و پاره شدنِ ارتش ازیکیل به وسیله مسلسل‌های ناجیان به انتهای رسید. از اینرو می‌دانیم سخنرانی خوش‌بینانه‌ی ازیکیل در آتی‌ای نزدیک به نتایج وحشتناکی منجر خواهد شد. از اینرو وقتی از گردهمایی و همبستگی ساکنان پادشاهی به دور ازیکیل، به تپه‌ای از جنازه‌های خون‌آلود آنها در میدان نبرد کات می‌زنیم، با تضاد توانمندی روبه‌رو می‌شویم. کات تکان‌دهنده‌ای که حتی قبل از اینکه سراغ پیدا کردن ازیکیل در پایین جنازه‌‌ی فدایی‌هایش برویم، به بهترین شکل ممکن ما را در محیط پراغتشاش این آدم قرار می‌دهد. به علاوه از طرف دیگر «مردگان متحرک» با این حرکت، چیزی را به سریال برمی‌گرداند که خیلی وقت بود از آن رخت بسته بود: ترس از زامبی‌ها.

The Walking Dead

زخمی شدن پای ازیکیل که نمی‌گذارد ایشان به سرعت از این صحنه‌ی وحشتناک بگریزد و فلج‌شدگی‌ ماهیچه‌های سالمش از تماشای جنازه‌های قیمه‌قیمه شده‌ی تمام سربازانش، به صحنه‌ی توانمندی منجر شده است؛ صحنه‌ای که ازیکیل هاج و واج، چهار دست و پا خودش را روی زمین می‌کشد و بیننده بلند شدن جنازه‌هایی است که گلوله‌های مسلسل‌های ناجیان سوراخ‌های دُرشتی در بدنشان به وجود آورده است ترسناک است. پس قبل از اینکه زامبی‌ها مجددا نادیده گرفته شوند، برای لحظاتی با همان واکرهای ترسناکی طرف بودیم که از قبلی به خاطر می‌آوردم. از آنجایی که رابطه‌ی احساسی و قبلی‌ای بین ازیکیل و این جنازه‌ها می باشد، با این وجود بیدار شدن آنها تحت نام مردگانِ گوشت‌خوار، موفق می‌شود بعد از مدت‌ها ترس از واکرها را به سریال برگرداند. واکرها در بیشتر مواقع نمادی فیزیکی برای پرداخت به ترس‌های درونی کاراکترها بوده‌اند. وقتی نویسندگان موفق می‌شوند ترس کاراکترها را روی واکرها بازتاب دهند، آنها ترسناک می‌شوند و چنین اتفاقی در اینجا می‌افتد. ترس ازیکیل این است که ایشان پادشاه نیست. ایشان تنها یک آدم عادی است که تنها به خاطر رفیق شدن با یک ببر و ادبیات باورنکردنی و غریبش موفق شده بود تا نقابی به روش بزند و به نماد استقامت و رهبری بازماندگانی که بدجوری برای امیدوار بودن به ادامه‌ی زندگی به آنها نیاز داشتند مبدل شود. ازیکیل هیچ‌وقت قصد نداشته مانند دروغ یوجین پیرامون دانشمند بودنش، کسی را از این طریق گول بزند و به مکان امنی دست بیابد. در فلش‌بک دیگری که به گفتگوی ازیکیل و کارول اختصاص دارد، هر دو به این نکته اشاره می‌کنند که تصمیم متحول شدن بطور کلی دست خودشان نبوده است. حتی اوضاع زمانه آنها را به سمتی سوق داده است که مجبور به تغییر هویتشان شده‌اند. بسیار عالی، اکنون ازیکیل خودش را پادشاه می‌ماند. مردم فیلم بازی کردن ایشان را باور می‌کنند، از حضور ایشان احساس امنیت و امید می‌کنند و جامعه‌ی درستی را از صفر می‌سازند و بالا می‌آورند.

با اینحال اکنون لحظه جنگ رسیده است و اینجاست که ماهیت حقیقی همه معلوم می‌شود. ازیکیل با اینحال در این مدت که این نقاب را به روش داشته، نقش‌آفرینی خودش را باور کرده است. خودش هم باور کرده است که واقعا پادشاه است. خودش هم باور کرده است اگر جامعه‌اش تا اینجای کار سرپا ایستاده و پیشرفت کرده است، حتما به خاطر رهبری ایشان بوده است. اینکه اگر تا اینجای کار آنها با موفقیت سختی‌ها را پشت سر قرار داده‌اند، از این به بعد هم می‌گذارند. اینکه تنها کفایت می کند تا نیروهایش را با سخنرانی‌های امیدوارانه‌اش و به نمایش گذاشتن ببرش شارژ کند تا آنها بر هر مشکلی فایق آیند. با اینحال موضوع این است که بعد از مدتی اعتماد‌به‌نفس بیش از اندازه به خود، امکان دارد به خوش‌بینی بیش از اندازه منجر شود. با این وجود امکان دارد آدم چشمانش را روی خطرهای ممکن ببنند و کار را به نقطه ای بکشاند که دیگر پشیمان شدن دردی را دوا نمی‌کند. بسیار عالی، در اپیزود هفته‌ی قبلی دیدیم که ازیکیل به چه نحو با همین سخنرانی‌های خوش‌بینانه‌اش، نیروهایش را به جلو هدایت می‌کرد. آنها ممکن است چندین عدد از گروه‌های ناجیان را با همین شیوه «زدن بی‌مهابانه به دل دشمن» از بین بردند. با اینحال جنگ همین‌طوری «یرخی» به پیروزی منجر نمی‌شود. جنگ استراتژی و احتیاط می‌طلبد. دقیقا همان چیزهایی که ازیکیل تحت نام یک رهبر کم دارد. پس در انتهای اپیزود هفته‌ی قبل، درست در لحظه‌ای که به نظر می‌رسید استراتژی ازیکیل در عرصه‌ی «با کله زدن به دل دشمن» داشت پاسخ می‌داد، حریق یک مسلسل به رویشان باز شد. سربازان پادشاهی همه به خاطر عدم آزمایش نظامی و اعتمادبه‌نفسِ بیش از اندازه‌ی ازیکیل کشته شدند، با اینحال خود ازیکیل به خاطر محبوبیتش بین مردمش، تحت پشتیبانی آنها جان سالم به در برد. ازیکیل بعد از بیرون آمدن از پایین جنازه‌ی فدایی‌هایش با عذاب وجدان بزرگی روبه‌رو می‌شود. از یک طرف ایشان به خاطر جلب اعتماد مردمش با فرمانده خواندن خودش (همزمان با اینکه دانش فرماندهی را ندارد)، آنها را به کشتن می‌دهد و از طرف دیگر آنها به خاطر باوری که بهش دارند، جانشان را برای زنده ماندن ایشان فدا می‌کنند. اکنون با فرمانده‌ای طرفیم که همه‌ی سربازانش به خاطر اشتباهش مُرده‌اند، با اینحال خودش نفس می‌کشد. نتیجه داستانی است که هدفش از بین بُردن هویت دوم ازیکیل تحت نام یک پادشاه است. اتفاقی که با کشته شدن ببرش که نماد عظمتش بود و بازگشت ایشان با پایی لنگان و ارتشی از ارواح به خانه تکمیل می‌شود.

The Walking Dead

با اینحال اینکه سریال جریان قابل‌پیش‌بینی با اینحال قابل‌تاملی را با محوریت ازیکیل روایت می‌کند به این معنا نیست که با اپیزود بی‌نقصی طرفیم. اپیزود در هفته جاری مشکلات متعددی دارد که اگر آنها برطرف می‌شدند، یقینا الان در حال صحبت کردن پیرامون‌ی یکی از بهترین اپیزودهای سریال بودیم. سخت اول مرتبط به این اپیزود نمی‌شود و عواقب منفی داستانگویی شلخته‌ی سریال در سه اپیزود قبلی است. مثلا نکته‌ی عجیبی در عرصه‌ی سخنرانی ازیکیل در این اپیزود می باشد. فکر کنم در اپیزود دوم یا سوم همین فصل بود که کارول و ازیکیل در حال قدم زدن در جنگل در جستجوی آن ناجی فراری که به سمتشان نارنجک پرتاب کرده بود هستند. ازیکیل زیاد لبخند می‌زند و کارول از ایشان می‌پرسد که چرا این‌قدر لبخند می‌زند و ازیکیل بر اساس معمول برایش سخنرانی می‌کند که چرا باید به مشکلاتشان لبخند بزنند. اینجاست که برای نخستین‌بار سخنرانی مشهور «و من کماکان لبخند می‌زنم» را از جانب ازیکیل می‌شنویم. با اینحال در سکانس افتتاحیه‌ی اپیزود در هفته جاری متوجه می‌شویم که ورژن‌ی اول این سخنرانی در حقیقت قبل از شروع جنگ اتفاق افتاده بوده است. اتفاقا کارول هم آنجا همزمان با اینکه ازیکیل سخنرانی «و من کماکان لبخند می‌زنم» را بیان می‌کند حضور دارد. از اینرو پرسش این است که چرا کارول بعدا در جنگل از ازیکیل پیرامون‌ی دلیل لبخند زدن‌هایش پرسش می‌کند؟

««مردگان متحرک» با این حرکت، چیزی را به سریال برمی‌گرداند که خیلی وقت بود از آن رخت بسته بود: ترس از زامبی‌ها

سخت بعدی که از شروع فصل هشتم توی ذوق می‌زد و بالاخره در انتهای اپیزود قبل بیننده عواقب منفی‌اش بودیم، پنهان‌کاری نویسندگان پیرامون نقشه‌ی ریک و گروهش است. ما نمی‌‌دانیم ریک و دیگر گروه‌ها در چه منطقه‌ای هستند و چه هدفی دارند. از اینرو وقتی در اپیزود قبل، ریک و دریل متوجه می‌شوند که تفنگ‌های ناجیان به پایگاه دیگری منتقل شده است، ما باید سریعا دل‌نگران شویم که نکند منظور از «پایگاه دیگر»، همان جایی است که گروه ازیکیل و کارول حضور دارند. این دقیقا همان واکنشی است که باید در زمان فاش شدن تعویض محل نگهداری تفنگ‌ها می‌داشتیم. با اینحال از آنجایی که تولیدکنندگان همه‌چیز را به‌طرز بی‌دلیلی ابهام آمیز نگه داشته‌اند، هیچ چارچوبی برای قرار دادن تماشاگران در تعلیق هم نیست. در چنین شرایطی ست که که ما تا مدت‌ها بعد از دنبال کردنِ ریک و دریل نمی‌دانستیم که اصلا آنها دنبال چه چیزی هستند که موفقیت در ماموریتشان برایمان ارزش داشته باشد. اکنون فرض کنید بیننده صحبت‌ی واضحی بین ریک و دریل و دوایت پیرامون‌ی تفنگ‌ها و قدرت تخریبگری آنها بودیم. فرض کنید تولیدکنندگان محل قرارگیری و فاصله‌ی بین پایگاه‌های نیگان را واضح می‌کردند. فرض کنید وقتی متوجه می‌شویم تفنگ‌ها از این پایگاه به فلان پایگاه منتقل شده‌اند، ریک رو به دریل می‌کرد و می‌گفت: «این همونجاییه که کارول اینا رفتن. باید بهشون اخطار بدیم». این‌طوری خط داستانی ازیکیل و کارول یقینا خیلی تعلیق‌زاتر می‌شد. چرا که همگی بی‌وقفه نگران بودیم که آیا ریک و دریل سر موقع به آنها اخطار می‌دهند یا آنها در معرض هشدار قرار می‌گیرند. با همین معلومات‌دهی‌های ساده می‌توان به این صحنه‌ها ارزش بخشید.

بزرگ‌ترین سخت اپیزود در هفته جاری با اینحال به تیراندازی بین کارول و ناجیان مرتبط می‌شود. سخت هم این است که «مردگان متحرک» به‌طرز بسیار تابلویی نحوه‌ی به تصویر کشیدن واقع‌گرایانه‌ی تفنگ‌ها را بلد نیست. صحنه‌ی تیراندازی بین کارول و ناجیان در عرصه‌ی به تصویر کشیدن حس حقیقی شلیک تفنگ افتضاح است. به نحوه‌ی تیراندازی ناجیان بنگرید. تفنگ‌هایشان کوچک‌ترین لگدی تولید نمی‌کنند. نباید هم تولید کنند. چون اصلا گلوله‌ای شلیک نمی‌شود. چون اصلا بازیگران حتی ادای لگد تفنگ را هم در نمی‌آورند. چون اصلا کارگردانی-مشاور نظامی‌ای-کسی در پشت دوربین هم نیست که این مسئله را به آنها گوشزد کند. نتیجه بازیگرانی است که تفنگ را نشانه می‌گیرند و همین‌طوری بدون هیچ‌گونه تکان و لرزشی می‌ایستند. بعد در مرحله‌ی بعد از تولید، افکت شلیک و صدای گلوله به آنها اضافه می‌شود. بماند که محدودیت گلوله در جهان سریال دلیل شده تا درگیری‌ها به ایستادن در فاصله‌ی دور و نگه داشتن ماشه‌ خلاصه شود. از اینرو با اینکه در این صحنه کارول به وسیله چهار-پنج نفر محاصره شده است، با اینحال آنها هیچ‌گونه تلاشی برای بیرون کشیدن ایشان از سنگرش نمی‌کنند و تنها به فشردن ماشه‌ی لعنتی ادامه می‌دهند. اکشن باید اوج و فرود داشته باشد. با اینحال اینجا همه‌چیز به مخفی شدن کارول پشت ماشین و گلوله‌های دیجیتالی فراوانی که به ماشین برخورد می‌کنند خلاصه شده است. وانگهی تعقیب و گریز بین ریک و دریل با ناجیان فراری را داریم که به سادگی می‌موفق شد به یکی از بهترین اکشن‌های سریال مبدل شود و با این وجود همین الانش هم خیلی بهتر از چیزی است که در دو فصل واپسین از سریال دیده‌ایم، با اینحال مشکلات منطقی فراوانی دارد. مثلا ناجیان مسلسل‌ها را از هم جدا می‌کنند و داخل جعبه بسته‌بندی می‌کنند. با اینحال وقتی ریک و دریل به آنها نزدیک می‌شوند، ناگهان مسلسلی را می‌بینیم که اسمبل‌شده بیرون آمده و تکمیل‌ی شلیک است!

The Walking Dead

وانگهی ما داریم پیرامون‌ی یک مسلسل کالیبر ۵۰ حرف می‌زنیم که برای سوراخ کردن بدنه‌ی وسائل نقلیه دیزاین شده است. با اینحال با گلوله‌های این سلاح در برخورد با ماشین ریک طوری رفتار می‌شد که انگار با گلوله‌های تفنگ پینت‌بال سروکار داریم! در حالی آن گلوله‌ها می‌بایست ماشینِ ریک را تیکه‌پاره کنند. آره، اگر می‌خواهید ماشین ریک را تا رسیدن به ماشین ناجیان اکتیو نگه دارید مشکلی نیست. اگر می‌خواهید ریک را به خاطر شخصیت اصلی‌بودنش زنده نگه دارید مشکلی نیست. با اینحال شما را به خدا، در نمایش کاری که حریق این مسلسل با ماشین می‌کند به چهارتا بارقه‌ی دیجیتالی بسنده نکنید! نکته‌ی جالب موضوع این است که آنها تاثیر این تفنگ را در عرصه‌ی سوراخ‌های روی بدن و دست و پاهای قطع شده‌ی سربازان پادشاهی به خوبی نمایش داده بودند، با اینحال قدرت این مسلسل را در انتهای اپیزود نادیده می‌گیرند. این نشان می‌دهد هیچ‌چیزی از انسجام روایی سود نمی‌برد. هر چیزی از صحنه‌ای به صحنه‌ی دیگر متغیر است. حداقل ماشین ریک می‌موفق شد از شدت برخورد گلوله‌ها حریق بگیرد و اتفاقا این هیجان بیشتری به این تعقیب و گریز تزریق می‌کرد و دلیل خوبی برای پریدن درون ماشین ناجیان به ریک می‌داد. چون هم‌اکنون دلیلی برای اینکه چرا ریک به جای پریدن در ماشین ناجیان، همزمان با اینکه پشت فرمان ماشین خودش نشسته به سوی راننده شلیک نمی‌کند نیست. نکته‌ی باورنکردنی‌تر این است که چرا راننده بعد از اینکه ریک وارد ماشینش می‌شود، تفنگش را در می‌آورد. چرا زودتر آن را در نیاورد و به سوی ریک شلیک نکرد؟

اپیزود از این مشکلات منطقی که به سادگی می‌شد از وقوعشان جلوگیری کرد زیاد دارد. مثلا چرا زامبی‌هایی که دنبالِ ازیکیل و گروگانگیرش بودند در صحنه‌های عادی تنها پنج-شش قدم با آنها فاصله داشتند، با اینحال در صحنه‌های دراماتیک که کاراکترها شروع به صحبت با هم می‌کردند، از سرعتشان کاسته می‌شد که آنها با خیال راحت به گفتگویشان ادامه بدهند. سخت بعدی هم استفاده‌ی بیش از اندازه از دئوس اکس ماکینا بود. دفعه‌ی اول یکی از سربازان بازمانده‌ی پادشاهی، ازیکیل را از دست زامبی‌ها نجات می‌دهد. بعد جری، ازیکیل را سر بزنگاه از دست گروگانگیرش نجات می‌دهد. بعد کارول سر بزنگاه، قفل در را برای ازیکیل و جری باز می‌کند. بعد شیوا سر بزنگاه برای نجات ازیکیل و جری و کارول از راه می‌رسد. همزمان با اینکه در این آخری اصلا الزامی به نجات دادن نبود. ازیکیل خیلی راحت می‌موفق شد به همراه جری و کارول فرار کند، با اینحال به دلایل نامعلومی می‌خواست آنجا، کنار آن زامبی‌های اسیدی بماند! پرسش بعدی این است که به چه نحو تمام ارتش پادشاهی به جز مردم مهم که خود ازیکیل، کارول و جری هستند کشته شدند؟ یا چرا وقتی کارول برای گول زدن ناجیان تسلیم می‌شود، آنها فورا بهش شلیک نمی‌کنند؟ بله، اینجا سخت اصلی سریال واضح می‌شود: بودجه. بودجه‌ی هر اپیزود سریال در فصل هشتم از فصل‌های دوم و سوم هم کمتر شده است. همزمان با اینکه نه فقط در نتیجه بودجه باید به مرور لحظه با هرچه بزرگ‌تر شدن جهان سریال بیشتر شود، حتی داریم پیرامون‌ی پربیننده‌ترین سریال تلویزیون حرف می‌زنیم که نباید سخت بودجه داشته باشد. با اینحال بسیار عالی، وقتی همین بودجه اندک خرج چهره‌پردازی و حقوق بازیگران اصلی و فرعی پرتعداد سریال می‌شود، دیگر چیزی برای بخش‌های دیگر باقی نمی‌ماند و با این وجود با چنین ماست‌مالی‌هایی روبه‌رو می‌شویم. اپیزود چهارم فصل هشتم «مردگان متحرک» ممکن است در دو فصل واپسین بهترین اپیزود سریال باشد، با اینحال کماکان مشکلات روایی و فنی فراوانی دارد که جلوی لذت بردنِ بدون حرف و حدیث از آن را می‌گیرد.

دسته‌بندی‌ها: نقد فیلم سریال

برچسب‌ها:

دیدگاه خود را ارسال کنید

آدرس ایمیل شما در هیچ‌جا منتشر نخواهد شد.