نقد سریال Mr. Robotic: قسمت هشتم، فصل سوم

فصل سوم «مستر روبات» (Mr. Robotic) تا اینجای کار همه‌چیز تمام بوده است و هر چیزی را که ما را از همان ابتدا شیفته‌ی این سریال کرده بود یکی بعد از دیگری بهمان ارائه کرد. از یک الیوت مصمم و تکمیل به مبارزه در میدان نبرد در اپیزودهای ابتدایی تا اختصاص یک اپیزود کامل به یک ترفند فیلمسازی باحال و مهیج کننده (تکنیک پلان‌سکانس)، دیزاین یک اپیزود حول و حوشِ یک اتفاق تروریستی غول‌پیکر که بالاخره به پایانی غافلگیرکننده منجر شد (انفجار ۷۱ ساختمان) و اختصاص یک اپیزود کامل به فروپاشی‌های روانی قهرمانان‌مان یا کلا تمام افرادی که به قربانی و بازیچه‌ی دست رُز سفید در نقشه‌ی درازمدتِ بی‌رحمانه‌‌اش مبدل شده بودند (از رویارویی مستر روبات با سقوط انقلابش تا مرگ دلخراشِ ترنتون و موبلی). اگر گفتید پیشتر‌ی تمام اینها به چه چیزی برای هرچه تکمیل‌تر شدنِ این فصل از تمام عنصر های لذ‌ت‌بخش «مستر روبات» نیاز داریم؟ بله، یک اپیزود ویژه خود آقای الیوت آلدرسون. آن هم نه یک الیوت معمولی، حتی یکی از آن الیوت‌های افسرده و غم‌زده‌ای که انگار با یک طناب دارِ قفل شده دور گردنش این‌سو و آنسو می‌رود. یکی از نخستین چیزهایی که در نخستین برخوردمان با «مستر روبات» از قبیل آهن‌ربا رفتار کرد، حضور خالی رامی صاحب در شکل الیوت بود. حتی قبل از اینکه بفهمیم این پسر یک هکر ماهر است که جهان مجازی را از قبیل ابرقهرمانی بی‌اسم و نشان پایین نظر دارد و قبل از اینکه بفهمیم ایشان مغز متفکر گروهی است که قصد نجات دادن مردم از دولت‌ها و کمپانی‌های شرور را دارد، نخستین چیزی که الیوت را به قهرمانی مبدل کرد که حاضر بودیم تا آخر دنیا دنبالش کنیم، آن صورت درهم‌شکسته با دریایی از اندوه در چشمانش بودند که جذب‌‌مان کرد؛ صورتی که الیوت سعی می‌کند پایین کلاه سیاه سویی‌شرتش مخفی کند و با پایین انداختن سرش از قبیل روح به اشتراک مردم غیب شود. تماشای الیوت در مبارزه با هرج و مرج‌های داخل سرش اساسی ترین چیزی است که «مستر روبات» را به سریال درگیرکننده‌ی امروز مبدل کرده است؛ هرج و مرجی که از روزهای ابتدایی سریال نه فقط بهتر نشده، که به مرور بدتر هم شده است. هرج و مرجی که بصورت رسمی در این اپیزود به درجه‌ی خطرناکی می‌رسد.

اکنون آن آشوب خسته کننده مبدل به یک تیغ مرگبار شده است. آن طناب دار که بهتان گفتم دیگر گلوی الیوت را آزار نمی‌دهد و نفس کشیدن معمولی‌اش را سخت نمی‌کند، حتی انگار یک نفر دارد آن را بالا می‌کشد و الیوت دارد جدا شدن کف پاهایش از زمین را احساس می‌کند. با این وجود نکته این است که انگار خود الیوت هم مشکلی با این موضوع ندارد. انگار این خودش است که وقتی از خلاص شدن از شر طناب دور گردنش ناامید شده و اکنون که تمام تلاش‌هایش به در بسته خورده، دستور کشیده شدن آن را داده است. الیوت با تنهایی و غم بیگانه نیست، با اینحال انفجار ۷۱ ساختمان ایول کورپ دیگر آخرش بود. در اپیزود قبل دیدیم با اینکه تک‌تک قربانی‌های رز سفید از اتفاقی که افتاد شوکه شده بودند، با اینحال شوکه‌شده‌ترین‌شان الیوت بود. الیوتی که پردازشگر‌اش در محاسبات این حجم از معلومات غیرمنتظره به حدی به نفس‌نفس زدن افتاد و به حدی داغ کرد که مجبور بود برای نسوختن به‌طور اتوماتیک خاموش شود تا کمی آب‌ها از آسیاب بیافتد. در شروع اپیزود در هفته جاری چند هفته‌ای از اتفاق ۷۱ ساختمان قبلی است و به ذهن خطور میکند الیوت به روتین قبلی زندگی‌اش برگشته است. ایشان بر اساس معمول در حال بک‌آپ‌گیری از روی اطلاعاتش و نابود کردن هارد و مادربوردش است. ایشان مجددا تصمیم گرفته است با خواهرش به تماشای فیلم بنشیند و اشتباه فاجعه‌بارش را پشت سر بگذارد.

 Mr. Robot

با اینحال حقیقت این است که این تو بمیری از آن تو بمیری‌ها نیست. بطور کلی واضح است که دنیا بعد از ماجرای ۷۱ ساختمان به‌طرز غیرقابل‌انکاری تغییر کرده است. سم اسماعیل تحت نام نویسنده و کارگردان این اپیزود به زیباترین شکل ممکن سایه‌ی سنگین نتیجا نقشه‌ی رز سفید را که روی همه‌کس و همه‌چیز احساس می‌شود منتقل می‌کند. خیابان‌های شهر خلوت‌تر از در بیشتر مواقع هستند. آسمان خاکستری‌تر از در بیشتر مواقع احساس می‌شود. هر مکان یادبودهایی از قربانیان ۷۱ ساختمان دیده می شود. ارتش با ماشین‌های زرهی در خیابان‌ها می‌چرخد و لحظه شروع حکومت نظامی را با بلندگو مطرح می‌کند و ساحل. ساحلِ کونی‌آیلند حس و حالی آخرالزمانی به خود گرفته است. نه موزیکی شنیده می‌شود. نه چرخ و فلکی می‌چرخد و روز است و خبری از چراغ‌های رنگارنگ هم نیست. تنها ساحلی است که انگار تا ابد بدون کسی در حال آب‌تنی کردن یا آفتاب گرفتن یا توپ‌بازی کردن یا ساختن قلعه‌های شنی ادامه دارد. تنها صدای بی‌صدای نسیم سردی که صورت را می‌سوزاند و خورشیدی که با اینکه هست، با اینحال پشت دیوارهای فولادی ابرهای ظالم گرفتار شده است. انگار بعد از ۷۱ ساختمان دیگر کسی دل و دماغ هیچ کاری را ندارد. از این جهت از الیوت که به اشتباه یکی از دلایل وقوع این موضوع بوده است به چه نحو انتظار دارید که به موقعیت قبلی‌اش برگردد. الیوت به روتین قبلی‌اش برنگشته است، حتی تصمیم گرفته است تا این روتین را برای در بیشتر مواقع بشکند. الیوت به انتهای راه رسیده است.

اپیزود در هفته جاری در حالی شروع می‌شود که افسردگی الیوت به نقطه‌ی خطرناکی رسیده: بی‌معنایی مطلق و احساس گناه محض

تا اینجای کار الیوت دلیلی برای مبارزه داشت. دلیلی برای بخشیدن معنایی نصفه و نیمه به زندگی سیاهش داشت. دلیلی برای جنگیدن با تمام معضلات فیزیکی و روانی که جلوی راهش قرار می‌دریافت کردند داشت. ایشان در فصل اول باور داشت می‌تواند از توانایی‌های هکری‌اش برای بهتر کردن زندگی مردم بهره ببرد. برای انتقام گرفتن. تا زالوهایی را که دارند خون مردم را می‌مکند به سزای اعمالشان برساند. از این جهت با افسردگی سنگینش می‌جنگید. در فصل دوم با الیوتی همراه می‌شدیم که متوجه انگلی که در وجودش لانه کرده شد و کمر به نابودی مستر روبات بست. در فصل سوم الیوت متوجه شد که با انقلابش گند زده است و دیگران می‌خواهند با اجرای مرحله‌ی دوم هک، دست به آدمکشی بزنند. پس الیوت به توجه به اینکه متوجه اشتباهاتش شد و از این ناراحت بود، با اینحال این معنای انتهای کار نبود. از این جهت الیوت از خود یکی از آن مونولوگ‌های انگیزشی معروفش را در کرد و بعد راه افتاد تا جلوی اجرای مرحله‌ی دوم را به هر ترتیبی که شده بگیرد. الیوت سقوط کرده بود، با اینحال دلیلی برای بلند شدن و بازگشتن داشت. با اینحال انفجار ۷۱ ساختمان از قبیل مشت سنگینی بود که ایشان را با فک شکسته و صورت خونین و مالین زمین زد. اکنون موضوع فرق می‌کرد. اگر تا اینجای کار الیوت سعی می‌کرد تا جلوی انفجار یک ساختمان را بگیرد، یک‌دفعه متوجه شد نه فقط رز سفید تعداد خیلی خیلی بیشتری را منفجر کرده، حتی اتفاقا تلاش ایشان برای جلوگیری از انفجار یک ساختمان، اوضاع ضروری برای انفجار ۷۱ ساختمان دیگر را ممکن کرده است. الیوت دیگر جانی برای بلند شدن ندارد. نه فقط رز سفید تیر خلاص را شلیک کرده است، حتی اثر انگشت مردم دیگری را روی ماشه‌ی تفنگ به جا قرار داده است.

 Mr. Robot

پس اپیزود در هفته جاری در حالی شروع می‌شود که افسردگی الیوت به نقطه‌ی خطرناکی رسیده: بی‌معنایی مطلق و احساس گناه محض. ایشان با یک بسته مورفین در ساحل کونی‌آیلند نشسته است. ایشان ممکن است نتوانسته باشد جلوی مرگ هزاران نفر از قربانیان ۷۱ ساختمان را بگیرد. ممکن است به‌طرز مفتضحانه‌ای از ارتش تاریکی رو دست خورده باشد و ممکن است نتوانسته باشد جلوی نابود شدن اعتبار و شخصیت موبلی و ترنتون در جامعه و پیش خانواده‌شان را گرفته باشد، با اینحال هنوز یک کار دیگر برای انجام دادن باقی مانده است. الیوت بعد از شکست‌های پشت سر هم‌اش حداقل می‌تواند یک پیروزی داشته باشد. ایشان می‌تواند با خودکشی، جلوی مستر روبات از کشتن آدم‌های بیشتر را بگیرد. نتیجه اپیزودی است که درست سر موقع از راه می‌رسد. درست برخلاف سه اپیزود قبل که دنیا و جریان و کاراکترها با تغییر و تحول‌های بزرگی روبه‌رو کردند، اپیزود در هفته جاری به جای اینکه جریان را جلو ببرد، صبر می‌کند و اجازه می‌دهد تا با خیال راحت خرابه‌های باقی‌مانده را نظاره کنیم. تا ببینیم قهرمان‌مان دارد چطوری با این موقعیت کنار می‌آید (یا خوب است بگویم کنار نمی‌آید). پس با اپیزودی طرفیم که دو هدف اصلی دارد: اولی نشان دادن عمق عواقب نقشه‌ی رز سفید است. در جریان این اپیزود، الیوت به خانواده‌ی موبلی و ترنتون سر می‌زند. خانواده‌هایی که ممکن است بزرگ‌ترین قربانیانِ نقشه‌ی رز سفید باشند. ماجرای ۷۱ ساختمان چند نوع قربانی داشت. آنهایی که مانند الیوت و آنجلا مورد سوءاستفاده قرار دریافت کردند و با اینکه از حقیقت موضوع آگاه هستند با اینحال دستشان به هیچ‌جا بند نیست. آنهایی که بر اثر انفجار ساختمان‌ها کشته شدند و دو نفری که گرچه قربانی بودند، با اینحال همه آنها را تحت نام تبهکاران سنگدل اصلی می‌بینند. در جریان دیدار الیوت از خانواده‌ی ترنتون و موبلی می‌فهمیم قتلِ این دو نفر، خانواده‌هایشان را هم نابود کرده است. خانواده‌ی ترنتون از شدت شرمندگی و رفتار تنفرانگیز مردم با آنها مجبور به نقل‌مکان شده‌اند. به علاوه از طرف دیگر می‌فهمیم که مسلمان‌بودن ترنتون دلیل شده تا موج تنفر از مسلمانان بالا بگیرد و از طرف دیگر با نگاهی به آشغال‌های پخش و پلا شده در حیاط خانواده‌ی موبلی و برادری که نمی‌خواهد برای برادرش مراسم ختم بگیرد، می‌فهمیم آنها ناجوانمردانه‌ترین قربانیانِ رز سفید هستند.

با اپیزودی طرفیم که دو هدف اصلی دارد: اولی نشان دادن عمق عواقب نقشه‌ی رز سفید و دومی روایت بازگشت تمام‌عیار الیوت به رینگ است

هدف دوم این اپیزود با اینحال روایت بازگشت تمام‌عیار الیوت به رینگ است. و این مسئله از روش همراهی ایشان با محمد، برادر کوچک ترنتون اتفاق ‌می‌افتد. بله، اپیزود در هفته جاری یکی از همان جریان‌های کلیشه‌ای همراهی بزرگسالی به‌بن‌بست خورده با کودکی معصوم است که به امیدوار شدن ایشان به زندگی منجر می‌شود. از این جهت وقتی محمد با چشمان متعجبش در ساحل کونی‌آیلند ظاهر می‌شود خیلی راحت می‌شد حدس زد که این جریان برنامه ریزی شده است به چه مقصدی منجر شود. جایی که الیوت عصبانی و بی‌حوصله بعد از همراهی با این پسربچه‌ی پررو و ساده‌لوح هدف جدیدی برای زندگی کردن می یابد. خبر خوب اینکه با اینحال سم اسماعیل از این کلیشه آگاه است و تمام تلاشش را می‌کند تا با تزریقِ ظرافت‌های خودش به آن، جریان قابل‌پیش‌بینی با اینحال قابل‌لمس و تکان‌دهنده‌ای را روایت کند و در این کار موفق هم می‌شود. چارچوب اصلی کار ممکن است تکراری باشد، با اینحال اسماعیل آن را با محتوای جدیدی گرفته است. موضوع‌ی اول این است که محمد یک بچه‌ی اعصاب‌خردکن است. با اینحال یک بچه‌ی اعصاب‌خردکن قابل‌درک. کمی لغزش در پرداخت این کاراکتر یا بازی بازیگر می‌موفق شد به یکی از آن بچه‌های تخسی منجر شود که دوست داریم دو دستی خفه‌شان کنیم، با اینحال محمد در عین پررو و حرف نشنو بودن، قابل‌لمس است. بطور کلی می‌توان این بچه را فهمید. بچه‌ای از طبقه‌ی پایین جامعه که هیچ‌وقت سینما نرفته و یقینا به خاطر مسلمان بودن مورد توهین قرار گرفته و اکنون هم که می‌گویند خواهرش تروریست است و خانواده‌اش می‌خواهند محل زندگی‌ حال حاضر‌شان را ترک کنند.

تمام این اتفاقات بد در تضاد با معصومیت و تصویر ساده‌ و کودکانه‌ای که ایشان از دنیا دارد قرار می‌گیرد. اصطحکاک بوجود آمده به انفجار منجر می‌شود. احساس گند و حال‌به‌هم‌زنی تمام وجود بچه را پر می‌کند. روحش از حریقِ در حال زبانه کشیدن در وجودش به سرفه کردن و مسموم شدن می‌افتد، با اینحال خودش نمی‌داند اشکال کار از کجاست. تنها یک چیزی آن داخل اذیتش می‌کند. پس دلیل اولی که دلیل در آمدن رابطه‌ی الیوت و محمد می‌شود به هوشمندی اسماعیل در پرداخت شخصیتی فراتر از یک ابزار داستانی خشک و خالی است و دلیل دوم این است که همراهی الیوت با محمد حال و هوای سورئال‌گونه دارد. روبه‌رو شدن ایشان با پسربچه در ساحل خلوت کونی‌آیلند، سینما رفتن برای تماشای ماراتن «بازگشت به آتی»، ماشین بستنی‌فروشی که سر بزنگاه ظاهر می‌شود تا به الیوت کمک کند، مونولوگ کوتاه راننده پیرامون‌ی اینکه انسان‌ها در بیشتر مواقع از دل اتفاقات بد بیرون می‌آیند همزمان با اینکه دارد با صدای بلند درام رادیویی «جنگ دنیاها» را پخش می‌کند و گفتگوی الیوت و محمد در محیط عرفانی مسجد همه و همه بیشتر سریال را به سوی جنبه‌ی سورئال «مستر روبات» متمایل می‌کنند. انگار محمد بیشتر از اینکه برادر ترنتون باشد، روحِ خود ترنتون است که در شکل یک بچه می‌خواهد به دوستش کمک کند تا از خودکشی منصرف شود و به خانه برگشته و ایمیلش را چک کند. در چنین شرایطی ست که که محمد تنها یک کودک ناشناس که به وسیله نویسنده عرضه می‌شود تا با خوش‌زبانی شخصیت اصلی را از فکر خودکشی بیرون بیاورد نیست، حتی الیوت در سطح عمیق‌تری با ایشان تماس برقرار می‌کند.

 Mr. Robot

الیوت خودش را در محمد می‌بیند. به خاطر همین است که اپیزود با فلش‌بکی به سینما رفتن الیوت و پدرش شروع می‌شود. جایی که به نظر میرسد سرطان ادوارد جدی شده است؛ درست مدت کوتاهی بعد از سقوط الیوت از پنجره‌ی اتاقش به بیرون به وسیله پدرش. الیوت این بچه را درک می‌کند. بالاخره الیوت هم زمانی یکی از عزیزانش را به‌طرز بدی از دست داده بود و هیچ‌وقت نتوانسته بود با این مسئله کنار بیاید و اکنون آن احساس افسوس و گناه به شخصیت دوم سرکشی در شکل مستر روبات مبدل شده است. محمد هم یکی از عزیزانش را از دست داده و الیوت ناگهان خودش را در موقعیت پدرانه‌ای می‌بیند که باید به این بچه کمک کند تا با موفقیت با این ضایعه‌ی روانی کنار بیاید. حداقل الیوت این‌طوری فکر می‌کند. چون کسی که واقعا به دیگری یاری مینماید، محمد است. محمد، الیوت را مجبور می‌کند تا ایشان را به سینما ببرد. سینما دو فیلم در حال پخش دارد. اولی ماراتن «بازگشت به آتی» است و دومی «مریخی» ریدلی اسکات. محمد می‌خواهد «مریخی» را تماشا کند چون «بازگشت به خانه» قدیمی به ذهن خطور میکند. الیوت هم مانند ما شاخ در می‌آورد و برای بچه شرح می‌دهد که دارد چه اشتباه بزرگی مرتکب می‌شود. برای لحظاتی می‌توانیم پشت صورت بی‌حس و حالِ رامی صاحب، بچه‌ای را ببینیم که بعد از مدت‌ها خاطره‌ی خوشی از کودکی‌اش را در ذهنش مرور می‌کند. برای کسی که دیگر هیچ‌ چیزی برایش مهم نیست، تماشای الیوت که می‌خواهد به محمد بفهماند که دارد چه فیلمی را از دست می‌دهد جالب است. مرور این خاطره‌ خوش نه فقط کمی از درد الیوت کم می‌کند، حتی با کاری که باید بکند هم هم‌خوانی دارد. یعنی چه؟ بسیار عالی، معلوم می‌شود تا اینجای کار منظور سم اسماعیل از چپاندن ایستگر اِگ‌های «بازگشت به آتی» در سریال واقعا مقدمه‌چینی عرضه مسافرت در لحظه بوده است. با اینحال نه به آن شکلی که انتظار داشتیم. «بازگشت به آتی» پیرامون‌ی این است که به چه نحو یک اشتباه می‌تواند به سلسله تحولاتی منجر شود که دنیا را دگرگون می‌کند و خارج از کنترلمان است . الیوت هم یکی از این اشتباهات را مرتکب شده است. با اینحال همزمان «بازگشت به آتی» پیرامون‌ی این هم است که به چه نحو می‌توان تلاش کرد تا با برگرداندن آن اشتباه، همه‌چیز را به حالت اولش برگرداند. الیوت بخش دوم را فراموش کرده بود، با اینحال سر زدن به سینما با محمد نه فقط ایشان را به خاطر روزهای سفیدتری از زندگی‌اش می‌اندازد، حتی تحت نام یادآوری یک اصل مهم هم رفتار می‌کند: مسافرت در لحظه می باشد. الیوت باید دست به کار شود تا سر موقع، در «لحظه» معینی در «آتی» اشتباهات قبلی را درست کند.

محمد تنها یک کودک ناشناس که به وسیله نویسنده عرضه می‌شود تا با خوش‌زبانی شخصیت اصلی را از فکر خودکشی بیرون بیاورد نیست، حتی الیوت در سطح عمیق‌تری با ایشان تماس برقرار می‌کند

ممکن است تحول اصلی الیوت در گفتگوی ایشان و محمد در مسجد اتفاق می‌افتد. برای یک‌بار هم که شده بیننده سریالی هستیم که از تصویر تکراری و خسته‌کننده‌ی دیگر فیلم و سریال‌ها از مسجد فاصله می‌گیرد و محیط متفاوتی از این مکان را به تصویر می‌کشد. فضایی آرامش‌بخش و دلچسب. محمد به سوی الیوت فریاد می‌زند: «کاشکی مُرده بودی». الیوت پاسخ می‌دهد: «کاشکی!» الیوت انتظار داشت که تا الان اینجا نباشد. تا اکنون مُرده باشد و با به زبان آوردن این جمله است که جدید متوجه می‌شود ممکن است مرگ راه چندان خوبی برای پس دادن تقاص تمام اشتباهاتی که مرتکب شده نباشد. ممکن است زنده بودنش بیشتر به درد بخورد. مرگ ایشان چیزی را در عرصه‌ی وضع حال حاضر تغییر نمی‌دهد؛ طرز فکر خانواده‌ی موبلی و ترنتون تا تمام عمر درمقایسه با عزیزانشان منفی و پر از سوالات بی‌پاسخ خواهد بود و امثال محمد باید در دنیایی بزرگ شوند که بهشان تحت نام تروریست نگاه می‌شود. آن هم بچه‌ای که آن‌قدر معصوم است که فرق بین مدیرکل‌جمهور و دیکتاتور را نمی‌داند. بچه‌ای که بدون اینکه متوجه اوضاع تهاجمی جامعه درمقایسه با مسلمانان باشد آرزوی مدیرکل‌جمهور شدن دارد. ایشان نمی‌داند دیکتاتور یعنی چه. تنها دنبال راهی برای این است تا آدم‌ها رفتار خوبی باهاش داشته باشند. الیوت ممکن است هنوز شکست خورده باشد، با اینحال ممکن است بتواند جلوی سرایت هرچه بیشتر این اپیدمی را بگیرد. ممکن است امثال ترنتون و موبلی مرده باشند و دیگر قابل زنده شدن نیستند، با اینحال ممکن است بتوان زندگی را برای نسل‌های بعد، برای محمدها بهتر کرد. الیوت قول می‌دهد تا دفعه‌ی بعد محمد را برای تماشای «مریخی» به سینما ببرد. الیوت با تماشای «بازگشت به آتی» متوجه مهلت جبران کردن اشتباهاتش می‌شود و اکنون فرصت «مریخی» است. فیلمی پیرامون‌ی مردی تنها که در اوج ناامیدی و چشم در چشم شدن با مرگ، از تمام توانایی‌هایش بهره میبرد تا نجات بیابد و با این اوصاف تمام ملت‌های دنیا را نیز با هم متحد می‌کند. آیا سم اسماعیل می‌خواهد بگوید چنین آتی‌ی زیبایی انتظار الیوت و دنیا را می‌کشد؟ آرزو کردنش که به نقطه ای برنمی‌خورد!

اینجاست که به سکانس نهایی اپیزود بین الیوت و آنجلا می‌رسیم. الیوت از کسی که به فکر خودکشی بود، به کسی مبدل می‌شود که اکنون به آنجلا یاری مینماید تا خودش را جمع و جور کند. الیوت با بخشیدن خودش، اکنون توانایی بخشیدن آنجلا را هم دارد. ایشان کودکی‌شان را به خاطر می‌آورد که چشمانشان را می‌بستند و با هم آرزوی چیزهای خوب می‌کردند. آرزو می‌کردند اتاق‌های بزرگ‌تری داشته باشند. با اینحال بعد از باز کردن چشمانشان، هیچکدام از آرزوها به حقیقت مبدل نمی‌شد. اندازه‌ی اتاقشان تغییری نمی‌کرد. با این وجود کماکان به آرزو کردن ادامه می‌دادند. به قول الیوت به وقوع نپیوستنِ آرزوها ارزش نداشت، چیزی که ارزش داشت خودِ آرزو کردن بود. اصل مهمی که آن را در بزرگسالی فراموش کرده بودند. الیوت و آنجلا آرزو داشتند تا از روش اف‌سوسایتی یا کمک به اجرای نقشه‌ی رز سفید با جهان بهتری روبه‌رو شوند و وقتی چشمانش را باز کردند متوجه شدند نه فقط دنیا بهتر نشده، حتی همان آشغال قبلی باقی مانده است. با اینحال سخت، دنیا نیست. سخت الیوت و آنجلا هستند که یکی از بزرگ‌ترین قانون های آرزو کردن‌هایشان را فراموش کرده بودند: آرزوها به حقیقت مبدل نمی‌شوند، با این وجود نباید از آرزو کردن دست کشید.

دسته‌بندی‌ها: نقد فیلم سریال

برچسب‌ها:

دیدگاه خود را ارسال کنید

آدرس ایمیل شما در هیچ‌جا منتشر نخواهد شد.