نقد سریال کاراگاهی The Sinner – گناهکار

«گناهکار» یکی از شگفتی‌های تلویزیون در یکی-دو ماه قبلی بود. در دورانی که سرمایه‌گذاری‌های سرسام‌آورِ شبکه‌ها و کمپانی‌ها برای سود‌برداری هرچه بیشتر از سفره‌ی جدیدی که در شکل تلویزیون پهن شده است بالا گرفته، هر هفته بیننده انتشار و پخش سریال‌های تازه ای هستیم که دنبال کردن همه‌ی آنها خیلی سخت است. در کمال تاسف مجبور هستیم تنها چندین عدد از آنهایی را که در نگاه اول بهتر از بقیه به چشم می آیند انتخاب کنیم و آنهایی را که در جلب نظر فورا‌ی ما شکست خورده بودند با بی‌رحمی تمام فراموش کنیم. این ایام حتما باید نت‌فلیکس و اچ.بی.اُ یا «مردگان متحرک» باشید تا قادر باشید نظر تماشاگران بی‌حوصله‌ را جلب کنید و در محیط اشباع‌شده‌ی تلویزیون مجموعه توی سرها در بیاورید. حتما سریالی باید به دل فرهنگ‌عالمه وارد شده باشد و چپ و راست در مطبوعات و انجمن‌ها مطرح شده و گفتگو قرار بگیرد تا بقیه را مجبور به تماشای آن کند. و معمولا سریالی که بیشتر از بقیه ترافیک دارد و سروصدای مطبوعاتی به پا می‌کند بهترین سریال نیست، حتی سریالی است که موفق شده به هر دلیلی خودش را به یک ستاره مبدل کند. از این جهت در بیشتر مواقع ستارگان بسیاری وجود دارند که کشف نشده، منتظرند تا دیده شوند. «گناهکار»، کالا شبکه‌ی یو.اس.اِی یکی از همین ستاره‌های کشف‌نشده است. همه‌ی شبکه‌ها یکی-دوتا سریال محشر ناشناخته دارند. از «هالت اند کچ فایر» (Halt and Catch Fireplace)، سریال تکنولوژیک ای.ام.سی گرفته تا «باقی‌ماندگان» (The Leftovers)، سریال آخرالزمانی اچ.بی.اُ و «آمریکایی‌ها» (The People)، سریال جاسوسی اف.‌ایکس و به ذهن خطور میکند که «گناهکار» هم برنامه ریزی شده است به اساسی ترین سریال یو.اس.ای که مورد بی‌مهری قرار گرفته است مبدل شود. با این وجود این حرف‌ها به این معنی نیست که «گناهکار» از جهت تجاری یک سریال شکست‌خورده است. سریال آن‌قدر تماشاگر داشت که سران شبکه از عملکرد آن ابراز رضایت کردند و با اینکه پیش از هرچیز با یک مینی‌سریال هشت قسمتی طرف بودیم، با اینحال به تولید فصل دوم هم چراغ سبز دادند. «گناهکار» حتما به اندازه‌ی پرچم‌دار اصلی یو.اس.ای یعنی «مستر روبات» (Mr Robotic)، بزرگ و پیچیده نیست، با اینحال قدم موفق دیگری برای این شبکه شمرده می‌شود.

با اینحال «گناهکار» چه جور سریالی است؟ «گناهکار» در دسته‌های سریال‌های کاراگاهی/جنایی دارای اختلاف و عمیقی قرار می‌گیرد که این انتهای داشته‌ایم. سریال‌هایی که چیزی فراتر از کشف یک قاتل و رمزگشایی از یک منظره‌ی جرم هستند. مثلا «شب حادثه» (The Night time Of) بیشتر از اینکه پیرامون‌ی کشف قاتل حقیقی جریان باشد، وسیله‌ای برای به تصویر کشیدن واقع‌گرایانه‌ی سیستم قضایی و زندان‌ها و طرز نگاه جامعه‌ی آمریکا درمقایسه با اقلیت‌ها بود. یا «کوچک دروغ‌های بزرگ» (Huge Little Lies) جریان راز قتلش را از روش جستجو در مشکلات تبعیض جنسیتی جامعه و روانشناسی چندتا مادر عادی روایت می‌کرد. حتی می‌توان «۱۳ دلیل برای اینکه» را هم یک سریال کاراگاهی دانست که کاراگاهانش بچه‌هایی هستند که می‌خواهند دلیل حقیقی نه قتل، حتی خودکشی یکی از دوستانشان را بیابند. همه‌ی این سریال‌ها در یک چیز اشتراک دارند؛ همه‌ی آنها از یک جنایت یا یک مرگ غیرمنتظره‌ تحت نام چارچوبی برای پرداخت به بحث‌های تماتیک بزرگ‌تری استفاده می‌کنند. «گناهکار» حتی بیشتر از مثال‌های فوق در چارچوب جریان‌های پلیسی/کاراگاهی قرار می‌گیرد. یعنی خیلی راحت می‌توان آن را با یکی از سریال‌های پلیسی آشنا و معمول شبکه‌های دولتی اشتباه گرفت. همه‌‌ی کلیشه‌های این نوع سریال‌ها در «گناهکار» یافت می‌شود. از یک قتل فجیع و غافلگیرکننده گرفته تا کاراگاه میانسالی که یک دفترچه یادداشت دستش می‌گیرد و با آدم‌ها گفتگو می‌کند و بین دادگاه و زندان و صحنه‌های جرم در رفت و آمد است. «گناهکار» با اینحال سعی کرده تا با استفاده از یک خلاقیت کوچک با اینحال بسیار موثر، انرژی جدیدی به ساختار کهنه‌اش تزریق کند و آن هم این است که ما از همان اپیزود اول می‌دانیم که قاتل چه کسی است. معمولا پرسش اصلی سریال‌های پلیسی این است که: «چه کسی فلان جنایت را انجام داده است؟». ما کل جریان در جستجوی هویت قاتل هستیم. برخی‌وقت‌ها قاتل یکی از عضو های خانواده مقتول که فکرش را نمی‌کردیم در می‌آید و برخی‌وقت‌ها معلوم می‌شود که یکی از نیروهای بالارتبه‌ی پلیس پشت این قضایا بوده است و برخی‌وقت‌ها یک مظنون داریم، با اینحال پرسش این است که به چه نحو می‌توانیم مقصر بودن ایشان را اثبات یا رد کنیم. «گناهکار» با اینحال این روند را برعکس کرده است. اکنون از همان ابتدا می‌دانیم قاتل چه کسی است.

the sinner

جریان حول و حوش زنی به اسم کورا تنتی (جسیکا بیل) می‌چرخد. همسر مرد سربه‌پایین و سختکوشی به اسم میسون (کریستوفر ابوت) و مادر یک پسر کوچک. کورا یک زن معمولی است. از همان‌هایی که صبح‌ها کابینت‌ها و یخچال و فریز آشپزخانه را دستمال می‌کشد. ماهیتابه روی گاز می‌گذارد و برای خانواده صبحانه درست می‌کند و لباس‌های پخش و پلا وسط خانه را برمی‌دارد و تا می‌کند و آنهایی را که کثیف هستند برای خوراندن به ماشین لباسشویی جدا می‌کند. مادر یکی از همان خانواده‌هایی که آخرهفته یک سبد غذا و یک زیرانداز پشت وانت می‌اندازند و به ساحل دریاچه می‌روند تا بچه‌شان با شن‌ها بازی کنند، خودشان تنی به آب بزنند، پایین آفتاب دراز بکشنند و با دوستانشان غذا بخورند. با اینحال کورا در عین عادی‌بودن، کمی باورنکردنی به ذهن خطور میکند. دوربین طوری سر میز شام ایشان را از بقیه جدا می‌کند و از تاریکی پشت سرش به ایشان نزدیک می‌شود که انگار یک جای کار پیرامون‌ی این زن می‌لنگد. انگار حواس ایشان سر جایش نیست. انگار یک چیزی پس ذهنش اذیتش می‌کند، با اینحال حتی خودش هم دقیقا نمی‌داند چه چیزی. بالاخره خیلی زود شک و تردیدمان به کورا تایید می‌شود. شک و تردید کورا به خودش تایید می‌شود. کورا و بقیه در ساحل نشسته‌اند و ایشان در حال پوست کندن میوه برای شوهر و بچه‌اش است که صدای موسیقی بیرون آمده از بلندگوهای ضبط صوت چندتا دختر و پسر جوان که در نزدیکی‌شان نشسته‌اند و صحبت می‌کنند حواسش را جلب می‌کند. این موسیقی ممکن است برای بقیه تنها نمونه دیگری از هزاران صداهای محیطی باشد، با اینحال کورا طوری آرام‌آرام از شنیدن آن عصبی می‌شود که انگار یک نفر دارد ناخن‌هایش را روی تخته سیاه می‌کشد. ناگهان قبل از اینکه بتوانیم بفهمیم چه خبر است، کورا خودش را روی مرد غریبه‌ای که خودش هم خواننده‌ی موزیکِ در حال پخش است، می‌اندازد و ایشان را با همان چاقوی میوه‌خوری که در اختیار دارد سوراخ سوراخ می‌کند و بعد به نامزد مرد قوت قلب می‌دهد که دیگر حالش خوب است.

«گناهکار» با اینحال سعی کرده تا با استفاده از یک خلاقیت کوچک با اینحال بسیار موثر، انرژی جدیدی به ساختار کهنه‌اش تزریق کند و آن هم این است که ما از همان اپیزود اول می‌دانیم که قاتل چه کسی است

امکان ندارد عاشق جریان‌های کاراگاهی باشید و این لحظه یقه‌تان را نگیرد و دنبال خودش نکشد. برای کنجکاو کردن تماشاگر به راز قتل، سر رسیدن کاراگاه سر صحنه‌ی جرم یک چیز است، با اینحال سوراخ سوراخِ شدن یک غریبه به وسیله چاقوی یک مادر عادی چیزی بطور کلی دیگر. اولی مانند پریدن از لبه‌ی پرتگاه با چتر نجات می‌ماند. دومی مانند پرت شدن از لبه‌ی پرتگاه بدون چتر نجات برای دیدار با صخره‌های تیز پایین است. این صحنه نمونه‌ی محشر استفاده اصولی از خشونت برای وارد کردن یک شوک بنیادی به اعصاب تماشاگر است. این صحنه طوری به‌طرز غیرپرزق و برقی ناگهانی است که دفعه‌ی اول که آن را دیدم به‌طرز بی‌اختیاری چشمانم را بستم و همان لحظه احساس کردم که جای ضربات چاقو را روی بدن خودم هم احساس می‌کنم. دفعه‌ی دوم که دیدم باز دزدکی، از لای پلک‌هایم تماشا کردم. موضوع مرتبط به ترس از رنگِ خون و فوران خون در این صحنه نمی‌شود. حتی کات‌های سریعی که بین نماهای رفتار و تصویر‌العمل‌ها وجود دارند آن‌قدر سریع هستند که چیزی به‌طور واضح واضح نیست. مطمئنا همه‌ی ما صحنه‌‌های بسیار خشن‌تر از این را دیده‌ایم و خواهیم دید. چیزی که این رفتار خشونت‌بار را مانند میخ در فکر تماشاگر می‌کوبد لحظه‌بندی وقوعش است. معمولا اعمال خشونت‌آمیز در سینما و تلویزیون مدت اندکی بعد یا قبل از اینکه از وقوعشان مطمئن می‌شویم اتفاق می‌افتند. اینکه می‌دانیم اتفاق بدی برنامه ریزی شده است بیافتد و نمی‌توانیم جلوی آن را بگیریم و هر لحظه برای وقوع آن لحظه‌شماری می‌کنیم به تعلیقی منجر می‌شود که آن رفتار خشن را به لحظه‌ای قابل‌پیش‌بینی با اینحال کماکان غافلگیرکننده مبدل می‌کند.

the sinner

با اینحال یک نوع رفتار خشن دیگر داریم که ناگهان سروکله‌اش از ناکجا آباد پیدا می‌شود. مانند رفتن عقربه‌ی کیلومترشمار از صفر تا صد بدون عبور از روی ۲۰، ۴۰، ۶۰ و ۸۰ می‌‌ماند. من طرفدار سرسخت ژانر وحشت هستم و پوستم در طرف دیگر خشونت‌های بی‌پروا کلفت شده است. از این جهت دیگر خودتان فرض کنید که این چند ثانیه که به برخورد نوک چاقو به پوست لطیفِ مقتول اختصاص دارد چقدر خوب کارگردانی شده است که حالم را دگرگون کرد. این صحنه به این دلیل ارزش دارد که دلیل می‌شود اثری که روی جهان اطرافش می‌گذارد را با تمام وجود احساس کنیم. تمرکزم روی این صحنه به خاطر این است که اگر این صحنه به خوبی اجرا نمی‌شد «گناهکار» یقینا هیچ‌وقت به سریال پرقدرتی که الان هست مبدل نمی‌شد و ماجراهای بعد این صحنه نمی‌توانستند مانند الان تماشاگر را درگیر خودشان کنند. در این صحنه با یک اتفاقِ چندکاربردی طرفیم. این صحنه نقش سقوط وحشتناکی را برای شخصیت اصلی بازی می‌کند که ما را فورا نگران سرنوشتش می‌کند. اثری که این صحنه روی خانواده‌‌اش می‌گذارد غیرقابل‌انکار است. بدون‌شک می‌توان وحشتی که خبر این موضوع در جامعه ایجاد می‌کند را تصور کرد و با این وجود از آنجایی که آدم به نظر میرسد سالم و بی‌هشدار دست به چنین کاری می‌زند، بررسی ها پلیس هم به سرعت برای تماشاگر ارزش می یابد. پس، در عرض چند ثانیه خودمان را تا گردن در جریانِ کورا پیدا می‌کنیم. دوست داریم بدانیم این انفجار ناگهانی از کجا سرچشمه گرفته و چه عواقبی خواهد داشت. پس همان‌طور که بالاتر گفتم، از همان ابتدا می‌دانیم چه کسی قاتل است. اکنون پرسش اصلی این است که چرا؟ چرا یک مادر عادی دست به چنین قتل دیوانه‌واری زده است؟ چه چیزی در فکر ایشان می‌گذرد که ایشان را به این سمت سوق داده است؟ آیا کورا آن مرد غریبه را می‌شناخته یا همه‌چیز پایین سر آن موسیقی شوم است؟

پرسش اصلی این است که چرا؟ چرا یک مادر عادی دست به چنین قتل دیوانه‌واری زده است؟

پیش از هرچیز خودِ کورا هم به اندازه‌ی بقیه از این موضوع شوکه شده است. ایشان آن‌قدر شرمنده و ناراحت است که تنها می‌خواهد هرچه زودتر مورد محاکمه قرار بگیرد. خودش هم نمی‌داند که چه چیزی ایشان را به انجام این کار سوق داده است. خاطره‌ی بدی لانه کرده در اعماق ذهنش؟ یا یک زخم روانی که هیچ‌وقت ترمیم نیافته بود و یکدفعه دهان باز می‌کند؟ به نظر میرسد ایشان رابطه‌ای با قربانی نداشته و به نظر نمی‌رسد که انگیزه‌ی قبلی داشته است. اگر حافظه‌ی کورا مانند بچه‌ی آدم کار می‌کرد، یقینا راز قصه در همان اپیزود اول فاش می‌شد. با اینحال این‌طور نیست. اینجاست که دومین شخصیت اصلی سریال یعنی هری امبرز (بیل پولمن) تحت نام یک کاراگاه سخت‌دار وارد موضوع می‌شود. با اینکه پلیس به محض اینکه کورا به گناهکار بودنش اقرار می‌کند، به این موضوع تحت نام پرونده‌ای حل‌شده نگاه می‌کند، با اینحال هری متوجه تضادهای منطقی داخل جریان می‌شود. زخمی روی سر کورا، جای سوزن سرنگ روی بازوهایش و قبلی‌ی گل‌آلودی که مشکوک به ذهن خطور میکند هری را وارد جهان آشنای جستجو در جستجوی سرنخ و پرده‌برداری از راز حقیقی این جرم می‌کند. قابل‌ذکر است اکنون که با سریالی با کانسپت متفاوتی طرفیم به این معنا نیست که «گناهکار» یک آزمایش بطور کلی نوآورانه و ساختارشکن است. کماکان با سریالی طرفیم که شامل تمام خصوصیت‌ها و عنصر های ریز و درشتِ گره خورده با جریان‌های کاراگاهی است. از کاراگاه ریشویی که کرواتش را شل می‌بندد گرفته تا داستانی که برای تعلیق‌آفرینی و حفظ تماشاگران، معلومات را به شکل قطره‌چکانی فاش می‌کند. هنوز بررسی تکراری‌ی صحنه‌ی جرم منجر به پیدا شدن سرنخ‌های مهمی می‌شود که پیش از هرچیز جدی گرفته نشده بودند و هنوز یک مظنون مشکوک داریم که در یک کلوب شبانه کار می‌کند. هیچکدام از این حرف‌ها به معنی گله کردن از سریال نیست، حتی تنها اشاره‌ای به خصوصیات ژانر است که همگی در این سریال هم وجود دارند. با اینحال موضوع این است که کانسپت دارای اختلاف سریال نقش یک لایه رنگ نو را دارد که روی این خصوصیات آشنا کشیده شده است و به آنها حسی جدید بخشیده است.

the sinner

اینجا روانشناسی شخصیت اصلی در مرکز توجه قرار دارد. صحنه‌ی جرم اصلی که کاراگاه باید با ذره‌بینش در آن جستجو کند نه ساحل، حتی ذهنِ کوراست. ما مطمئنیم که پاسخ جایی در هزارتوی ذهن کوراست، با اینحال پرسش این است که به چه نحو می‌توان آن را از درون ذهن آسیب‌دیده‌ای که امکان دارد خاطرات را کج و کوله به خاطر بیاورد پیدا کنیم. یکی از خصوصیت‌های مثبتِ جنبه‌ی روانشناسانه‌ی سریال، حالت عمیق‌تری است که به محیط سریال بخشیده است. پیرامون «گناهکار» با اینکه با یک جریان خیالی طرفیم، با اینحال جنبه‌ی روانشاسانه‌ی موضوع کاری کرده تا «گناهکار» به تولیدات ژانر «جرایم حقیقی» پهلو بزند. به علاوه از طرف دیگر سریال برای پرده‌برداری آرام از راز قصه از منطق خودش پیروی می‌کند. منطقی که به خوبی پی‌ریزی و به خوبی دنبال می‌شود. از این جهت حدودا «گناهکار» هیچ‌وقت به دام یکی از آن سریال‌هایی که می‌خواهند خودشان را به‌طرز بزرگنمایانه‌ای زیرک نشان بدهند نمی‌افتد. سریال هیچ‌وقت با گول زدن تماشاگر یا حرکات غیرمنطقی سعی نمی‌کند تا خودش را باهوش جلوه بدهد و با این وجود به جز یک اپیزود که کمی احساس درجا زدن بهم دست داد، سریال از دام دیگری به اسم الکی کش دادن موضوع که می‌تواند گریبانگیر قصه‌های پلیسی شود دوردستی می‌کند. هر اپیزود با ریتم دقیقی به سوی پرده‌برداری از یک تکه معلومات مهم تازه حرکت می‌کند و اپیزود بعد به عواقب این معلومات که به فاش شدن معلومات تازه منجر می‌شود می‌پردازد.

یکی از خطرهایی که سریال‌های کاراگاهی را تهدید می‌کند روایت یک جریان ماشینی و عدم توجه به کاراکترهاست. در بیشتر مواقع وقتی جریان‌های کاراگاهی به اوج پتانسیلشان می‌رسند که جریان شخصی کاراکترها را با پرونده‌ای که درگیرش هستند گره می‌زنند. می‌توان ورژن‌‌ی دیگری از «گناهکار» را تصور کرد که به یک مجموعه پیچ و تاب‌های داستانی پیرامون راز مرکزی‌اش خلاصه شده باشد. با اینحال چیزی که «گناهکار» را به سریالی پراحساس مبدل می‌کند به خاطر توجه‌ به کاراکترهایش است. سریال به میزان مشابه که به موشکافی جنایت رخ داده می‌پردازد، به میزان مشابه‌ به بررسی روان پروتاگونیست‌ها پیرامون مسائل بدی که می‌تواند از مسئولیت‌پذیری اشتباه والدین ایجاد شود و آسیب‌های روانی درمان‌نشده‌ی آنها توجه می‌کند. هرکدام از پیچ و تاب‌های جریان تنها بخشی از پازل قصه را فاش نمی‌کنند، حتی نقش لایه‌برداری از احساسات کاراکترها را هم برعهده دارند. خیلی طول نمی‌کشد که در جریان روانکاوی‌های فشرده‌ی کورا، به کودکی و نوجوانی ایشان برمی‌گردیم و متوجه می‌شویم که چه درد و رنج‌هایی در عمق روحش لانه کرده‌اند. از مادر خشکه‌مذهبی‌ای که دخترانش را تحت فشار قرار می‌دهد تا فیبی، خواهر کوچک‌تر کورا که به دلیل بیماری سختش، در بیشتر مواقع به تخت‌خوابش بند است. کورا با احساساتِ درهم‌برهم و آشوب‌زده‌ای درمقایسه با خواهرش بزرگ می‌شود. از یک طرف به خاطر اینکه مادرش ایشان را به خاطر بهبودی خواهرش در محدودیت قرار می‌دهد از خواهرش متنفر است و از طرف دیگر دلش به حالش می‌سوزد. کورا هیچ‌وقت طعم لذت و آزادی حقیقی را نمی‌چشد. هروقت که برای خوش‌گذرانی به بیرون از خانه می‌رود، بخشی از افکارش به وسیله خواهرش که اجازه‌ی خارج شدن از خانه و دوست پیدا کردن را ندارد تسخیر شده است.

the sinner

نادیا الکساندر در نقش فیبی کار ممتازی در نمایش فردی می‌کند که تمام زندگی‌اش را به رویاپردازی پیرامون‌ی کارهایی که هیچ‌وقت قادر به انجامشان نیست گذرانده است. علاقه‌ی دیوانه‌وار این دختر برای شیرجه زدن در دنیایی که در بیشتر مواقع از ایشان سلب می‌شده حاوی حس خطرناکی است. داشتن یک زندگی بدبختانه و خسته‌کننده در ازای کنترل بیماری‌اش و زنده ماندن دلیل شده تا ایشان بدون کوچک‌ترین ترس و هراسی تکمیل پریدن در آغوش محیط بیرون از سلول زندانش (اتاقش) باشد. کورا در زمان به خاطر آوردن قبلی‌اش در عین پیشبرد راز قصه، احساسات سیاهی را که در پشت ذهنش مخفی شده بودند هم مجددا مرور می‌کند. در چنین شرایطی ست که که سریال هیچ‌وقت از فراموشی و زخم‌های روانی تحت نام وسیله‌ای برای عرضه‌ی جذابیت‌های تصویری و هیجان‌های پیش‌پاافتاده استفاده نمی‌کند. بجای آن افسردگی و سختی‌هایی که کورا پشت سر قرار داده است جدی گرفته می‌شوند. شخصیت‌های درب‌و‌داغان سریال با اینحال به این دو خواهر خلاصه نمی‌شود. هری هم به خاطر علاقه‌مندی‌های مازوخیستی‌اش، رابطه‌‌ی متزلزلی با همسرش دارد و ازدواجشان در حال از هم پاشیدن است. درگیری شخصی هری با اینکه چندان ممتاز و ویژه نیست، با اینحال نقش خودش را تحت نام وسیله‌ای که دلیل می‌شود هری بیشتر از بقیه‌ی همکارانش با کورا تماس برقرار کند و برای پایین و رو کردن قبلی‌‌ی این زن که به دلیل آزمایش شخصی از وجود آن مطمئن است، انگیزه‌ی توانمندی داشته باشد. هری ممکن است به کاراکتر خارق‌العاده‌ای مبدل نشود، با اینحال به چیزی مبدل می‌شود که سریال‌های کاراگاهی فراوانی آن را نادیده می‌گیرند: یک انسان. هری از یک آواتارِ کاراگاه به مرور به یک انسان عادی مبدل می‌شود که صدای خسته و نگاه‌های خیره‌ی بیل پولمن از گوشه‌ی چشمانش، اجازه می‌دهد تا ایشان به چیزی بیشتر از یک ابزار داستانی خشک و خالی صعود کند.

جنبه‌ی روانشاسانه‌ی موضوع کاری کرده تا «گناهکار» به تولیدات ژانر «جرایم حقیقی» پهلو بزند

روی هم رفته بدون اینکه چیزی را لو بدهم «گناهکار» پیرامون‌ی دو چیز است. اول اینکه چقدر نحوه‌ی ترتیب بچه‌ها به وسیله والدین ارزش دارد و به چه نحو عدم برقراری تعادل بین مهربانی و سختگیری در رفتار با بچه‌ها می‌تواند به نتایج فاجعه‌باری منجر شود و دومی هم این است که هیچ‌وقت نمی‌توان آسیب‌های روانی را ندید. اینکه آنها به‌طور فیزیکی دیده نمی‌شوند به این معنی نیست که وجود ندارند. در بیشتر مواقع این احتمال می باشد که بچه‌ها تریبت بی‌نقصی نداشته باشند. اصلا امکان ندارد که فردی بدون آسیب‌های روانی بزرگ شود، با اینحال راه‌حل نه نادیده گرفتن‌ و اجازه دادن به بلیعده شدن به وسیله آنها، حتی تلاش برای زدن یک حرف حساب با آنهاست. «گناهکار»، «کاراگاه حقیقی» تازه تلویزیون نیست. با اینحال برخی‌وقت‌ها سریال‌ها برای اینکه سرگرم‌کننده و لذت‌بخش باشند حتما نباید پایه‌های مدیوم تلویزیون را به لرزه بیاندازند یا از بحث‌های فلسفی عمیقی سود ببرند. برخی‌وقت‌ها روایت و اجرای محشر خصوصیت‌های قابل‌پیش‌بینی ژانر در ترکیب با خلاقیت تولیدکنندگان می‌تواند به کارهایِ معتادکننده‌ای مبدل شوند. «گناهکار» یکی از همین دسته کارهای است. سریالی که ممکن است قبل از تماشا دنبال هر بهانه‌ای برای جدی نگرفتن آن بگردید، با اینحال جدید بعد از تماشایش است که متوجه می‌شوید نزدیک بود چه اثر قابل‌احترامی را از دست بدهید. علي الخصوص با استناد به اینکه «گناهکار» نمونه دیگری از همان سریال‌هایی است که فرصتی برای درخشش اسم‌های دست‌کم گرفته شده و فراموش شده را هم است. جدا از بیل پولمن، ستاره‌ی بلامنازع سریال جسیکا بیل است. این جسیکا بیل با بقیه‌ی جسیکا بیل‌هایی که دیده‌اید فرق می‌کند. خبری از زنی که سلبریتی‌بودن از سر و رویش می‌بارد نیست. جای ایشان را یک زن خاکی و معمولی گرفته است. با اینکه ایشان کار چندانی به جز نشان دادن هراس و بهت‌زدگی ندارند، با اینحال همین احساسات اندک را هم با ظرافت به نمایش می‌گذارد. اگر دنبال یک سریال کاراگاهی جمع‌و‌جور و صریح و تمیز هستید، «گناهکار» یکی از بهترین‌های امسال است.

دسته‌بندی‌ها: نقد فیلم سریال

برچسب‌ها:

دیدگاه خود را ارسال کنید

آدرس ایمیل شما در هیچ‌جا منتشر نخواهد شد.